eitaa logo
ریحآنه.
101 دنبال‌کننده
16 عکس
0 ویدیو
0 فایل
می‌نویسم، آنچه در ذهن میگذرد...
مشاهده در ایتا
دانلود
ریحآنه.
« خویشتن » گاهی فکر می‌کنم در ذهنم شهری ساخته‌ام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابان‌های صاف و خط‌کشی‌شده، با چراغ‌هایی که حتی اجازه نمی‌دهند سایه‌ها آزادانه روی زمین کش بیایند. در این شهر، احساس‌ها همیشه باید کارت عبور داشته باشند. هیچ غمی حق ندارد بی‌اجازه وارد شود، هیچ اشکی بدون تأیید عقل اجازه سقوط ندارد. نمی‌دانم مرزهای این شهر تا کجاست. نمی‌دانم کدام نقطه از وجودم هنوز دست‌نخورده مانده و زیر سلطه این نظم سختگیر نرفته است. حتی وقتی می‌خواهم فقط ناراحت باشم، فقط گوشه‌ای بنشینم و اجازه بدهم اندوه مثل باران روی شانه‌هایم بریزد، نگهبانی درونم بلافاصله سوت می‌زند. شروع می‌کند به اندازه گرفتن قطره‌ها. می‌پرسد این ناراحتی منطقی هست یا نه؟ می‌پرسد آیا این غم، شأنِ آدمی را که همیشه خودش را قوی نشان داده، پایین نمی‌آورد؟ می‌پرسد آیا این اشک‌ها شبیه ترک برداشتن دیواری نیست که سال‌ها با زحمت ساخته‌ای؟ و من میان این بازجوییِ بی‌پایان، فرصتِ گریه کردن را از دست می‌دهم. گاهی حس می‌کنم منطقم شبیه باغبانی است که آن‌قدر شاخه‌ها را هرس کرده که درخت دیگر جرئت وحشی رشد کردن ندارد. شاخه‌ها مرتب‌اند، متقارن‌اند، تحسین‌برانگیزند… اما پرنده‌ای رویشان لانه نمی‌سازد. خسته‌ام… خسته از حمل این ترازوی نامرئی که مدام دور گردنم آویزان است. هر احساسی که در من جوانه می‌زند، قبل از اینکه گل شود، باید روی این ترازو قرار بگیرد؛ باید وزنش اندازه باشد، رنگش معقول باشد، و حتی بویش هم افراطی نباشد. من دارم زیر بار این عدالتِ بی‌رحم فرسوده می‌شوم. گاهی دلم می‌خواهد مثل رودخانه‌ای باشم که مسیرش را خودش انتخاب می‌کند؛ نه مثل کانالی سیمانی که از قبل برایش تعیین کرده‌اند از کجا عبور کند و کجا حق پیچیدن ندارد. اما هر بار که می‌خواهم از دیواره‌ها بیرون بزنم، منطقم سد می‌سازد. سدهایی محکم، منطقی، بی‌نقص… و من پشتشان جمع می‌شوم، آرام، ساکت، و کمی دورتر از خودم. بیشتر از هرچیز، می‌ترسم. می‌ترسم روزی آن‌قدر به نسخه‌ی منطقیِ خودم تبدیل شوم که دیگر نتوانم صدای نسخه‌ی واقعی‌ام را بشنوم. می‌ترسم آن دخترِ درونم که بلد بود بی‌دلیل خوشحال شود، بی‌دلیل ناراحت شود، بی‌دلیل دوست بدارد، پشت دیوارهای حساب‌وکتاب دفن شود. من سال‌ها تلاش کردم قوی باشم؛ اما حالا گاهی شک می‌کنم… شاید قوی بودن همیشه یعنی ایستادن و فرو نریختن نیست. شاید گاهی قوی بودن یعنی اجازه بدهی ترک‌ها دیده شوند، یعنی بگذاری احساس‌ها بدون ترجمه شدن به زبان منطق، فقط زندگی کنند. و من این روزها، ایستاده‌ام وسط این شهر منظم، با چمدانی پر از احساس‌هایی که اجازه اقامت نگرفته‌اند، و فقط به این فکر می‌کنم که آیا روزی جرئت می‌کنم دروازه‌ها را باز بگذارم، و بگذارم خودم… بی‌محاسبه، بی‌دفاع، از میان خیابان‌های خط‌کشی‌نشده عبور کنم. جزو ریحانه نوشت ها ..
بخش اولِ مجموعه‌ی «منطق؛ نقابِ نجیبِ ترس» همیشه خیال می‌کرد انسانِ محکمی‌ست؛ از آن‌هایی که پیش از هر قدم، هزار احتمال را سبک‌سنگین می‌کنند و پیش از هر دلبستگی، راهِ فرار را می‌شناسند. دلش را به زنجیرِ استدلال بسته بود و نامِ این اسارت را «پختگی» گذاشته بود؛ غافل از آنکه بعضی زندان‌ها، پنجره دارند و دقیقاً به همین دلیل، زندان بودنشان فراموش می‌شود. او از آشوب بیزار بود. از آدم‌هایی که ناگهانی می‌خندیدند، ناگهانی گریه می‌کردند و بی‌محاسبه دوست می‌داشتند. برای او، احساسات شبیه آتشی بودند در انبارِ کاه؛ کافی بود اندکی نزدیکشان شوی تا همه‌چیز را خاکستر کنند. پس میانِ خود و جهان، دیواری از منطق کشیده بود؛ دیواری بلند، سرد و تمیز… درست مانند اتاقِ آدم‌های تنهایی که به مرتب بودنِ کتابخانه‌شان افتخار می‌کنند. اما بعضی شب‌ها، درست در عمیق‌ترین ساعتِ سکوت، ترک‌های ظریفی بر دیوارِ ذهنش می‌افتاد. لحظه‌هایی کوتاه و هولناک که در آن‌ها حس می‌کرد شاید این همه «فهمیدن»، فقط راهی بوده برای «حس نکردن». و این فکر، از هر بی‌منطقی‌ای بیشتر می‌ترسانْدَش. زیرا اگر منطقش حقیقت نبود، پس سال‌ها به چه چیزی تکیه کرده بود؟ جزو ریحانه نوشت ها...
«منطق؛ نقابِ نجیبِ ترس» بخش دوم مجموعه گاهی با خودش فکر می‌کرد چرا آدم‌ها این‌قدر به «نزدیک شدن» اصرار دارند. مگر نه اینکه هر تعلقی، طنابی‌ست که جهان برای کشیدنِ انسان به سمتِ رنج بر گردنش می‌اندازد؟ او این را خوب فهمیده بود؛ آن‌قدر خوب که دیگر هیچ‌کس را تا انتهایِ قلبش راه نمی‌داد. آدم‌ها خیال می‌کردند آرام است. پخته. عاقل. و او، با لبخندی کم‌رنگ، این تصویر را حفظ می‌کرد؛ درست مانندِ سربازی که روی زخمِ عمیقش مدال آویخته باشد تا کسی بویِ خون را نفهمد. سال‌ها برای نترسیدن، فکر کرده بود. برای فرار از آشوب، تحلیل کرده بود. برای فرونریختن، همه‌چیز را زیر تیغِ منطق برده بود؛ حتی خودش را. اما حقیقت این بود که بعضی آدم‌ها آن‌قدر از غرق شدن می‌ترسند که تمام عمر، کنارِ ساحل می‌ایستند و نامِ این نزیستن را «احتیاط» می‌گذارند. و او، آرام‌آرام، داشت به این فکر می‌رسید که شاید میانِ «عاقل بودن» و «جرئتِ زندگی کردن»، فاصله‌ای عمیق وجود دارد؛ فاصله‌ای به وسعتِ تمامِ شب‌هایی که انسان، به جایِ حس کردن، فقط فکر می‌کند. جزو ریحانه نوشت ها...