eitaa logo
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
30 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
˺بسم‌ربِ‌چشمانش˻☕️ من همان مسئله‌ ساده ولی مجهولم خودمن باخودمن درخودمن می‌جنگد :) ___ __ _ قلم اینجا: ازنور ِ موضوعم؟ رمان ِ کپی ؟ زشته ؛ نکن
مشاهده در ایتا
دانلود
۱- منم همینو گفتم دیگه..:// ۲- کاملا درست فکر‌میکنی .. ۳-https://eitaa.com/ROMANmohadesd/8 ۴-🗿
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
۱- منم همینو گفتم دیگه..:// ۲- کاملا درست فکر‌میکنی .. ۳-https://eitaa.com/ROMANmohadesd/8 ۴-🗿
شاید برای گزینه یک میگی دیوانه ام ☺️؛ خب محض ِاطلاع ؛ از اونجایی که ایتا خیلی باگ داره ؛ و من از قبل احتمال اینو میدادم که جنگ بشه و ایتا قطع بشه و نشه کانال زد .. از قبل چند تا کانال با اسم [ .. ] میزدم و نگه می‌داشتم برای روز مبادا 💀💀. پس هروقت میخواستم کانال بزنم و نمیشد ، فقط اسمش رو تغییر میدادم ؛ آن شرلی رو هم به همین دلیل زدم ولی وقتی ۶۰ تا ممبر گرفت همه رو گزاشتم تو لیست سیاه ؛ که هروقت خواستم کانال بزنم اونارو اضافه کنم و ممبر داشته باشم🤣🤣💔 (البته از حق نگذریم از اول قصدم این نبود ؛ میخواستمتوش فعالیت کنم . ولی وقت ؟ ندارمممم) *خلاصه که شما با یک انسان به شدتت آینده نگر طرفید😌💘.
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
اینجا ۵۰ بشه ؛ ۲ تا پارت ِاضافه میدم (= .. #فوروارد
میبینم که .. ۵۰ تایی شدیممم 👀🌀 . دم شمااا گرررم جینگولای خالههه 😔💘. بریم برای دوتا پارتی که قولش رو داده بودم 🐋💗:
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌هشت ؛ ____ __ _ اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود .. همش خودم رو سرزنش میکنم
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ - نه ! مگه میشه ؟ یا میاین تو یا میارمتون .. *** تو خونه شون همه چیز برق میزد ! پر از ظرف ها و مجسمه های چینی گرون قیمت ِدکوری و پرتره های قشنگ بود ؛ البته دست ِکمی از خونه ما نداشت .. یک دفعه دختری با موهای کوتاه خرمایی جلومون سبز شد ، حتما غزل بود .. یه هودی ِنسکافه ای و شلوار بگ پوشیده بود - سلام معین ، سلام متین .. - سلام غزل جان .. بر خلاف ِانتظارم متین سرشو انداخت پایین : - ببخشید دختر عمه ؛ اگه‌ امکان داره شالت رو سرت کن . برای یک لحظه غزل فکر‌کرد متین داره شوخی میکنه ولی لحن متین به شوخی نمیزد ؛ غزل که دید چاره ای نداره رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه بالاخره با یک شال ِکرمی روی سرش برگشت .. بعد رو به متین پرسید : - چرا اینطوری گفتی ؟ مامانت ، یعنی زندایی شال سر می‌کنه؟ متین آروم گفت : - آره غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق ِپذیرایی شون نشستیم ؛ ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق ِپذیرایی شون نشستیم ؛ روی میز ، پر از شکلات و شیرینی های خارجی و متنوع بود ؛ با تعارف غرل میخواستم یکی بردارم که متین دم گوشم گفت : - نخور .. معلوم نیست حلاله یا نه .. راست می‌گفت ؛ من نمازم رو یکی در میون میخوندم ولی حلال و حروم برام مهم بود .. اما .. متین فرق کرده بود ؛ نمیدونم ! شاید امیر حسین باهاش صحبت کرده بود .. به حالش غبطه خوردم ؛ منم .. منم دوست داشتم مذهبی باشم ، امام نشد ! من مشکلی با همچین عقایدی نداشتم .. اتفاقا از کسایی که دینشون و عقایدشون رو حفظ میکردن خوشم می‌اومد و نسبت به باقی ِآدم ها بیشتر بهشون احترام میزاشتم.. خودم ، همیشه میخواستم خوب باشم ، اما نشد .. با صدای عمه از افکارم اومدم بیرون : - عه چرا چیزی نمیخورین ؟ یکن مِن مِن کردم ؛ متین سریع گفت : - راستش .. ما یکم خسته ایم برای همین .. عمه از جا بلند شد : - خب چرا بهم نگفتین ؟ بیاین بریم تو اتاق ِغزل ، اونجا .. - نه ممنون . مزاحم نمیشیم .. ما میریم خونه خودمون بعد .. عمه پرید وسط حرف متین : - من ۳ ساله شماهارو ندیدم بعد بزارم برین ؟ عجب گیری افتادیم هاا ! - نه عمه جان ؛ ما الان شرایطش رو نداریم .. چند روز دیگه میایم ایشالا .. - خب وایسید براتون قهوه بیارم .. یا چایی ، درسته ؟ شماها اهل ِچایی هستین ..؟ عمه تورو جدت ول کنن ! - فردا میایم خوبه ؟ - باشه .. پس من فردا منتظرتونمااا ، ساعت ۴ .. دیر نکنین - چشم عمه ؛ فقط کلید .. - بیا متین جان ، اینم کلید . به سلامت با عمه و غزل خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم ؛ ماشین ، همون ماشین بود ولی راننده عوض شده بود ‌. با دیدن ِچهره راننده جیغ زدمم : - بااابکککککککک ، مگه تهران نبودییی؟ بابک راننده بابا بود ؛ یه جوون ۳۰ ساله خوشتیپ و خوش اخلاق .. - بعله ؛ ولی حیفم اومد شمادوتا ورووجک رو تنها بزارم .. متین با خوشحالی گفت : - پس لطفا عجله کن . کار واجب دارم یکی از ابروهامو دادم بالا ؛ متین چه کار واجبی میتونست داشته باشه ؟ متین بهم چشمک زد و این یعنی بعدا برام تعریف میکنه .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
حس میکنم شخصیت ِمتین جذاب تر از معین شدههع🤣🤣 . عمه خانوم هم که هول شده نمیزاره متین بدبخت حرفشو تموم کنه😔💘. برای نظراتتون ☁️👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌ده ؛ ____ __ _ غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق
پیام لینک دار رو فقط ۳۵ نفر میتونن بخونن (( : [شک دارم همشون اینجا باشن][ممبرهایی‌که عضو پرایوتمن]
۱- بله بله😔💘. ۲-توهم قلبکم😭🛐>> ۳ https://eitaa.com/joinchat/1064370953Caef2110cdf ممبرااا حمایت بشن🤍✨🐋؟