- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتهشت ؛ ____ __ _ اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود .. همش خودم رو سرزنش میکنم
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتنه ؛
____ __ _
- نه ! مگه میشه ؟ یا میاین تو یا میارمتون ..
***
تو خونه شون همه چیز برق میزد !
پر از ظرف ها و مجسمه های چینی گرون قیمت ِدکوری و پرتره های قشنگ بود ؛
البته دست ِکمی از خونه ما نداشت ..
یک دفعه دختری با موهای کوتاه خرمایی جلومون سبز شد ، حتما غزل بود ..
یه هودی ِنسکافه ای و شلوار بگ پوشیده بود
- سلام معین ، سلام متین ..
- سلام غزل جان ..
بر خلاف ِانتظارم متین سرشو انداخت پایین :
- ببخشید دختر عمه ؛ اگه امکان داره شالت رو سرت کن .
برای یک لحظه غزل فکرکرد متین داره شوخی میکنه ولی لحن متین به شوخی نمیزد ؛
غزل که دید چاره ای نداره رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه بالاخره با یک شال ِکرمی روی سرش برگشت ..
بعد رو به متین پرسید :
- چرا اینطوری گفتی ؟ مامانت ، یعنی زندایی شال سر میکنه؟
متین آروم گفت :
- آره
غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق ِپذیرایی شون نشستیم ؛
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز ..
#پارتده ؛
____ __ _
غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق ِپذیرایی شون نشستیم ؛
روی میز ، پر از شکلات و شیرینی های خارجی و متنوع بود ؛
با تعارف غرل میخواستم یکی بردارم که متین دم گوشم گفت :
- نخور .. معلوم نیست حلاله یا نه ..
راست میگفت ؛ من نمازم رو یکی در میون میخوندم ولی حلال و حروم برام مهم بود ..
اما .. متین فرق کرده بود ؛
نمیدونم ! شاید امیر حسین باهاش صحبت کرده بود ..
به حالش غبطه خوردم ؛ منم .. منم دوست داشتم مذهبی باشم ، امام نشد !
من مشکلی با همچین عقایدی نداشتم ..
اتفاقا از کسایی که دینشون و عقایدشون رو حفظ میکردن خوشم میاومد و نسبت به باقی ِآدم ها بیشتر بهشون احترام میزاشتم..
خودم ، همیشه میخواستم خوب باشم ، اما نشد ..
با صدای عمه از افکارم اومدم بیرون :
- عه چرا چیزی نمیخورین ؟
یکن مِن مِن کردم ؛ متین سریع گفت :
- راستش .. ما یکم خسته ایم برای همین ..
عمه از جا بلند شد :
- خب چرا بهم نگفتین ؟ بیاین بریم تو اتاق ِغزل ، اونجا ..
- نه ممنون . مزاحم نمیشیم .. ما میریم خونه خودمون بعد ..
عمه پرید وسط حرف متین :
- من ۳ ساله شماهارو ندیدم بعد بزارم برین ؟
عجب گیری افتادیم هاا !
- نه عمه جان ؛ ما الان شرایطش رو نداریم .. چند روز دیگه میایم ایشالا ..
- خب وایسید براتون قهوه بیارم .. یا چایی ، درسته ؟ شماها اهل ِچایی هستین ..؟
عمه تورو جدت ول کنن !
- فردا میایم خوبه ؟
- باشه .. پس من فردا منتظرتونمااا ، ساعت ۴ .. دیر نکنین
- چشم عمه ؛ فقط کلید ..
- بیا متین جان ، اینم کلید . به سلامت
با عمه و غزل خداحافظی کردیم و از خونه بیرون اومدیم ؛ ماشین ، همون ماشین بود
ولی راننده عوض شده بود .
با دیدن ِچهره راننده جیغ زدمم :
- بااابکککککککک ، مگه تهران نبودییی؟
بابک راننده بابا بود ؛ یه جوون ۳۰ ساله خوشتیپ و خوش اخلاق ..
- بعله ؛ ولی حیفم اومد شمادوتا ورووجک رو تنها بزارم ..
متین با خوشحالی گفت :
- پس لطفا عجله کن . کار واجب دارم
یکی از ابروهامو دادم بالا ؛ متین چه کار واجبی میتونست داشته باشه ؟
متین بهم چشمک زد و این یعنی بعدا برام تعریف میکنه ..
▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – ·
- @ROMANmohadesd -
حس میکنم شخصیت ِمتین جذاب تر از معین شدههع🤣🤣 .
عمه خانوم هم که هول شده نمیزاره متین بدبخت حرفشو تموم کنه😔💘.
برای نظراتتون ☁️👇🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_86zt6s&btn=نویسنده.نُقلی.|.رمان
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارتده ؛ ____ __ _ غزل دیگه حرفی نزد ؛ باهم رفتیم روی مبل فرانسوی ِتو اتاق
پیام لینک دار رو فقط ۳۵ نفر میتونن بخونن (( :
[شک دارم همشون اینجا باشن][ممبرهاییکه عضو پرایوتمن]
۱- بله بله😔💘.
۲-توهم قلبکم😭🛐>>
۳ https://eitaa.com/joinchat/1064370953Caef2110cdf
ممبرااا حمایت بشن🤍✨🐋؟