[در نَمازَم بین سجده، لحظهای عطرت رسید
آنقدر در سجده ماندم تا" قضا" شد آن نماز.]
⌯ مـَرگ میخـَندد ،
به فـَهم غــٰافل ِ مـَن تا ابـَد
بیتو گـَر یك لـَحظه
خـُود را زنده باور میکـُنم ..
هدایت شده از 𝐑|رُمَـیـصآء
بسم الله
"مشغوف¹
اسلحه را پایین کشید ُ لوله را سمت صورت آیه قاب گرفت:
-خبر داری که اون عماد بدبخت
الان در به در دنبالته؟
پوکه سیگار را لگد کرد
-میدونی اگه خبر مجروح شدنت یا حتی مردنت رو بشنوه چیمیشه؟
ایه نفس هایش را شمرده بیرون داد..قرار نبود خودش را تسلیم حرف هایی کند که قلبش را نشانه گرفته بود.
تلخی چشمان اشکی اش را به دیوار داد و تکیه از میز گرفت
خیبا وحشی تر از چند لحظه پیش رو به ریاض نعره زد:
-چادرش بردار زود زود
ریاض قدمی برنداشت...
خیبا باز نعره زد:
داری حوصلمو سر میبری
ایه قدمی عقب رفت..پنجه های خیبا دراز شد..اما کلت میان پنجه هایش خشکید..
غریبه پوشیده ازفرصت استفاده کرد..بازویش را میان کتف خیبا قلاب کرد ُروی خودش چرخاند
خیبا با سر محکم روی سنگفرش ها افتاد
غریبه گردنش را پیچید و چند مشت نثارش کرد..
خیبا از مستی و حالا نتیجه مشت ها بی حال شد و تسلیم افتاد
ایه کلت را پایین پا طرف غریبه انداخت.
غریبه چفیه را پایین کشید..نفسش به خس خس افتاده بود..
چارچوب میز ایه را درا غوش کشید..
باور زنده بودنش از باور مرگش هم سخت تر بود..
غریبه آشنا میان نفس های مقطعش ارام میخندد..به اینکه ایه هنوز سالم بودُ حیران تماشایش میکرد..به بغض های مظلوم ایه..
اما یاد سختی های این دختر و عذابی که از نبودنش کشیده..چاره ای جز بغض نداشت..
جایی دقیقا میان نگاه ها..طعم باروت، شیرینی لحظه را تلخ کرد..
[نون،الف]