eitaa logo
راضیانه🌱
21 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ماییم که بار تاریخ را به دوش گرفته ایم... شهید آوینی
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱╮ داشتم فکر میکردم آدما با غم هاشون چیکار میکنن... خودم؟ خودم صبح به صبح میشمرمشون که یه وقت کم نشده باشن بعد تاشون میکنم و میذارم تو ظرف غم به ترتیب از بزرگ به کوچیک بعضی وقتا میبینم چن‌تاشون نخ نما شدن اونایی که مدت زیادیه پیش منن. چن تایی رو حتی یادم نمیاد اینجا چیکار میکنن... رنگاشون؟ نمیدونم به نظرم رنگ خاصی ندارن ولی همشون بی‌رنگیشون فرق میکنه! بعضی آدما دوس دارن غماشونو قایم کنن ازاونان که غم‌ها رو توی ظرف خالی سوهان میذارن کابینت بالایی یا حتی زیر فرش قایمشون میکنن؛ شاید غماشون کمه؛ من اگه این کارو بکنم اون قسمت فرش قلمبه وایمیسته! بعضیام غماشونو همه جا همراه خودشون میبرن. میدونی من این کارو دوست ندارم اون غم منه نباید ببیننش، حداقل همه نه! تو چی؟ تو با غم‌هات چیکار میکنی؟ ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
انذاری از پدرم دریافت کردم که: نوردیده! از این شب بیداری ها و نوشتن ها مجنون خواهی شد مگر از روشنای روز محرومی؟ عرضه داشتم: پدر! سیاهی شب مُرکبی است بر این قلم... روز نوشتن را نتْوانم. آنگاه که با خشمکی رو‌به رو شدم؛ به یاد آوردم که بشر، دست‌ساخته‌ای به نام مداد و خودکار دارد و اصلا قلم و مرکب به چه کار آید... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
هدایت شده از راضیانه🌱
⊱╮ شده‌ام مثل رحیم دارالمجانین! میشناسی اش؟ همان قصه دارالمجانین معروف آقای جمال زاده. رحیم یکی از افرادی است که در این قصه کارش به دارالمجانین یا تیمارستان میکشد دلیل جالبی هم دارد ترس از اعداد! رحیم آنقدر با اعداد سرو کله زده بود تا به جنون اعداد مبتلا شده بود مثلا از عدد دو آنقدر میترسید که به بستر میفتاد. راستش را بخواهید چند وقتی است که من هم از اعداد میترسم به نظرم وضعم از رحیم وخیم‌تر است او از دو میترسید من از ۳۴، ۵۶، ۷۱، ۶۵ و امروز از ۴۲ و شاید فردا این ها تعداد فلسطینی هایی هستند که هرروز شهید میشوند برای طلب عادی ترین حق هر انسان به خاطر آب و غذا این اعداد کم‌کم دارند مرا بیمار میکنند. چگونه باید به شنیدن این اعداد عادت کرد؛ بدتر اینکه این‌ها عدد نیستند، انسانند. هر روز این اعداد تغییر میکنند، بیشتر میشوند و من فقط میشنوم و میبینم و همین و همین آن شهیدی که سهمش از اخبار دنیا یک عدد است مثلا نوزدهمین شهید امروز که بود؟ پدر، همسر چند نفر در انتظار رسیدن او بودند اصلا کسی از خانواده اش زنده بود؟ آری این اعداد مرا مجنون کرده اند... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮ خبر کوتاه بود و روح افزا؛ باران می‌بارد... درخت انار که حالا دیگر نه اناری دارد و نه حتی برگی، زیر باران، دقیقا شکل همان درختانی شده که معلم هنر تاکید داشت، سایه روشن شاخه هایش را درست بکشیم‌. روزی که باید طراحی درخت را تحویل می‌دادیم، طرح یکی از بچه‌ها نظرم را جلب کرد. برخلاف ما که از مدادِ طراحی مشکی استفاده کرده بودیم، او درختی به رنگ قهوه‌ای کشیده بود که با نقاشی همه ما متفاوت بود. معلم هنر لبخندی به پهنای صورت زد و کاغذ را به سمت ما گرفت و گفت: ببینید چقدر خوب تونسته سایه بزنه؛ عزیزم، با مدادرنگی کشیدی؟ ولی روغنی به نظر میرسه! همه نگاه‌ها برگشت به سمت همکلاسی‌ام. _نه خانم با مدادرنگی نکشیدم. عجیبه خیلی خوب رو کاغذ نشسته با چی کشیدی؟ _خانم، با مداد اَبروی مامانم. هنوز هم چهره‌ی معلم هنر را در آن لحظه فراموش نکرده‌ام... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮ قصه‌ی هزار و یک شب! نیم‌ ساعتی میشه که هی چشامو رو هم فشار میدم که خوابم ببره اما مگه میشه؟ یه بار یکی گفت اگه چشما رو چند دقیقه بسته نگه داریم، مغز فریب میخوره و آدم خوابش میبره چشمامو باز میکنم. مغزم چهارزانو نشسته، دستاشو گذاشته زیر چونه‌ش و نگاهم میکنه؛ با کنایه میگه: کی همچین چیزی گفته؟ تازه اگه درستم باشه، اون درمورد آدمای معمولی و مغزای معمولیه نه من و تو! میگم: مگه تو خواب نداری؟ _نه! این همه کار داری و میخوای بخوابی؟ +چه کاری؟ _مثلا امروزت رو مرور نکردیم که چیکارا کردی به نظرت آدم خوبی بودی؟ +نمیدونم شاید... _ولی به نظر من که به اندازه کافی خوب نبودی +همیشه همینو میگی! _تازه فردا، فردا چی میخواد بشه؟! +هیشکی از فردا خبر نداره که چی میشه... _ولی درباره‌ش که میتونی فک بکنی نمیتونی؟ فردا موعد تحویل کتابیه که از کتابخونه امانت گرفتی. یادته دفعه قبل که سه روز دیرتر کتابو تحویل دادی چقدر خجالت کشیدی؟ خانم کتابدار داشت چپ چپ نگات میکرد. واقعا چطور روت شد برگردی اونجا و کتاب بگیری +میشه حرف نزنی؟ این؟ خدای من این همیشه خدا درحال غر زدنه. صدا از پشت سرمه غلت که میزنم، قلبم؛ زانوهاشو بغل کرده و مچاله نشسته. خدای من! تو هم‌ بیداری؟ معلومه. مگه صداتون میذاره بخوابم؟ مغز با پوزخندی میگه: الکی گردن ما ننداز تو باید بیدار باشی و کار کنی وگرنه این میمیره! منظورش از این، منم! بعدش کَل کَل هاشون شروع میشه. اینکه کارای من منطقیه و تو کشته مرده احساسی یا تو از سنگی و چی از دل میدونی! حالا تا صبح باید شاهد درگیری این دوتا باشم چشمام آروم دستامو میگیرن و با خودشون میکشن و از وسط کتک‌کاری قلب و مغز میارنم بیرون تا بخوابم. و هر شب نمیدونم کی خوابم میبره... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
آقای سعدی حکایت گلستانتون رو مصور کردم:)
⊱╮ جریان شکافنده! چی باعث میشه که گاهی اوقات حتی قوی‌ترین شناگرها هم توی دریا غرق بشن؟ اینجا مسئله‌ای فراتر از مهارت و قدرت بدنی مطرح میشه. یک جریان آب از طرف ساحل به دریا حرکت میکنه و امواجی که به ساحل میان رو به دریا برمی‌گردونه. این جریان آب انقدر سریع و قوی حرکت میکنه که در یک لحظه شناگر رو میکشونه وسط دریا؛ وقتی یه نفر توی این جریان گیر میفته، به سادگی غرق میشه... به این جریان آب، جریان شکافنده یا جریان مرگبار گفته میشه. موضوع زمانی جالب میشه که میفهمی، جریان شکافنده مختص دریا نیست و احتمال داره تو زندگی عادی هم گیرت بندازه! جریان شکافنده‌ی این روزا، شبکه های معاند و بعضی خبرگزاری ها و یا حتی برخی چهره‌های مشهور به اصطلاح سلبریتی‌ هستن! خبرای دروغ و ساختگی، تو رو احاطه‌ میکنن و بعد سریعتر از اون چیزی که فکر میکنی به عمق دریای حماقت کشیده میشی. فیک نیوزها یا اخبار جعلی جریان مرگباری هستن که قدرت تشخیص و تحلیل رو ازت میگیرن. اونا هیچ وقت فرصت تفکر بهت نمیدن فقط هُلت میدن تو مسیری که انتهاش غرق شدنه... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮ هوا سرد است و سر مزار سردتر... می‌شنوی مادربزرگ؟ حالا دیگر بهتر از قبل می‌بینی و می‌شنوی نه؟ دل تنگت شده‌ام. قبل‌ترها که می‌آمدی کمتر حرف می‌زدیم. فکر می‌کردم چون گوش‌هایت سنگین است کم‌حرفی؛ اما بعدها مادر گفت از وقتی به یاد دارد کم‌حرف بودی. وقتی می‌آمدی مثل یک فرشته گوشه‌ای می‌نشستی؛ چشمت که به ما می‌افتاد لبخند میزدی؛ از همان لبخندهایی که از خود بهشت آمده بود. من کلی حرف داشتم که با تو بزنم، اما خجالت می‌کشیدم. با خودم می‌گفتم این چند کلمه آنقدر ارزش دارند که بخواهم با تو بلند بلند حرف بزنم؟ الان هم که می‌شنوی، زندگی آنقدرها هم هیجان انگیز نیست که برایت تعریف کنم... همه به دنبال نان و نام، روز خود را شب می‌کنند. سر مزار همه چیز فرق دارد حتی خاک، حتی آسمان؛ هر قدمی که برمی‌دارم ظَلَمتُ نَفْسی‌ها برایم پررنگتر می‌شوند... هربار که اینجا می‌آمدم عبرت‌های فراوان می‌دیدم؛ از قضا امروز عبرت‌پذیر اندک هم دیدم. آن دختر را می‌بینی؟ همان دختر هم سن و سال من که سر مزار سفید رنگ مرمر نشسته. درست دیدی روسری‌ سر نکرده. چند وقتی هست که بعضی‌ها... نمیدانم با خدا لج کرده‌اند یا ما، یا خودشان. آنقدر سردش شده که کل صورتش از قرمزی به کبودی می‌زند حتی نمی‌خواهد آن روسری را لحظه ای سرش کند تا کمی گرم شود؛ من از حجاب برایش بگویم؟ رفت... این نگفتن‌ها هم ظَلَمتُ نَفْسی‌ های‌ این روزهایم شده مادربزرگ... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮ انسان؟! اکنون سوالی که پیش می‌آید این است که آیا این موجودات انسان اند؟ اگر بله، پس ما چه هستیم! و اگر نه، نام این موجودات دوپای وحشی را چه‌ میتوان گذاشت؟ قطعا حیوان نه؛ که در این صورت جفای بزرگی در حق حیوانات کرده‌ایم. می‌توان گفت این‌ها انسان‌های نوترکیب تنزل یافته‌ای هستند که مجموعه ژن‌های حامل رذایل و خوی وحشی‌گری بَدان عالم، توسط یه عده در این افراد جاساز شده. واضح بگویم این‌ها مونتاژهایی از آمریکا و اسرائیل در قالب انسان‌اند! آنها یک ژن از نمرود دارند که می‌توانند زنده زنده انسانی را بسوزانند، یک ژن از فرعون که انسان مثله می‌کند، یک شمر درون که سر می‌برد و حتی نیمچه ژنی از شعبان بی‌مخ هم دارند. این داعشی‌هایی که آیینه‌ی تمام نمای پهلوی اند، گَرد منافقین روی خود پاشیده و با عصاره کودک کشی نتانیاهو تغذیه می‌شوند و البته حماقت و رذالت ترامپ را هم در جیب خود دارند. حال چه می‌شود؟ رجوع شود به تاریخ؛ فصل سرگذشت بدان عالم؛ صفحات ۲۶ دی ۵۷، ۲۲ بهمن ۵۷، ۵ اردیبهشت ۵۹ و در جدیدترین نسخه ۲۲ دی ۱۴۰۴. البته نسخه‌های تصویری جنگ ۱۲ روزه هم با بالاترین کیفیت در دسترس هستند... ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮ در راستای تلاش برای تبدیل شدن به انسانی فرهیخته، تصمیم گرفتم کم حرف بزنم و بیشتر عمل کنم "کم گوی و گزیده گوی چو دُر" و این حرفا همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که فهمیدم اون مقداری از حرف زدن بیهوده رو که کم کردم، همون مقدار به حرف زدن خودم با خودم اضافه شده! و الان یه فرهیخته‌ی مجنونم :) ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
خیلی سخت بود که از جشن تولد شما بنویسم درحالی که هیچ وقت ندیدم؛ من اصلا از این ناراحت نیستم که چرا نتونستم جزء جمعیت میلیونی باشم که تو جشن شرکت میکنه، حسرت من برای اینه که شما اونجا حضور دارید و بین مردم حرکت می‌کنید و من نتونستم در جایی باشم که پر از عطر نفس‌های شماست...
هر وقت یه نصیحت خوب یا یه حرف باحالی به یکی میگم، فرشته سمت راستیه میزنه رو شونه‌ام میگه آفرین اینا رو بلدی چرا به خودت نمیگی قربونت برم!