⊱╮
جریان شکافنده!
چی باعث میشه که گاهی اوقات حتی قویترین شناگرها هم توی دریا غرق بشن؟
اینجا مسئلهای فراتر از مهارت و قدرت بدنی مطرح میشه.
یک جریان آب از طرف ساحل به دریا حرکت میکنه و امواجی که به ساحل میان رو به دریا برمیگردونه. این جریان آب انقدر سریع و قوی حرکت میکنه که در یک لحظه شناگر رو میکشونه وسط دریا؛ وقتی یه نفر توی این جریان گیر میفته، به سادگی غرق میشه...
به این جریان آب، جریان شکافنده یا جریان مرگبار گفته میشه.
موضوع زمانی جالب میشه که میفهمی، جریان شکافنده مختص دریا نیست و احتمال داره تو زندگی عادی هم گیرت بندازه!
جریان شکافندهی این روزا، شبکه های معاند و بعضی خبرگزاری ها و یا حتی برخی چهرههای مشهور به اصطلاح سلبریتی هستن!
خبرای دروغ و ساختگی، تو رو احاطه میکنن و بعد سریعتر از اون چیزی که فکر میکنی به عمق دریای حماقت کشیده میشی.
فیک نیوزها یا اخبار جعلی جریان مرگباری هستن که قدرت تشخیص و تحلیل رو ازت میگیرن.
اونا هیچ وقت فرصت تفکر بهت نمیدن فقط هُلت میدن تو مسیری که انتهاش غرق شدنه...
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮
هوا سرد است و سر مزار سردتر...
میشنوی مادربزرگ؟ حالا دیگر بهتر از قبل میبینی و میشنوی نه؟ دل تنگت شدهام.
قبلترها که میآمدی کمتر حرف میزدیم. فکر میکردم چون گوشهایت سنگین است کمحرفی؛ اما بعدها مادر گفت از وقتی به یاد دارد کمحرف بودی. وقتی میآمدی مثل یک فرشته گوشهای مینشستی؛ چشمت که به ما میافتاد لبخند میزدی؛ از همان لبخندهایی که از خود بهشت آمده بود.
من کلی حرف داشتم که با تو بزنم، اما خجالت میکشیدم. با خودم میگفتم این چند کلمه آنقدر ارزش دارند که بخواهم با تو بلند بلند حرف بزنم؟
الان هم که میشنوی، زندگی آنقدرها هم هیجان انگیز نیست که برایت تعریف کنم...
همه به دنبال نان و نام، روز خود را شب میکنند.
سر مزار همه چیز فرق دارد حتی خاک، حتی آسمان؛ هر قدمی که برمیدارم ظَلَمتُ نَفْسیها برایم پررنگتر میشوند...
هربار که اینجا میآمدم عبرتهای فراوان میدیدم؛ از قضا امروز عبرتپذیر اندک هم دیدم.
آن دختر را میبینی؟ همان دختر هم سن و سال من که سر مزار سفید رنگ مرمر نشسته. درست دیدی روسری سر نکرده.
چند وقتی هست که بعضیها...
نمیدانم با خدا لج کردهاند یا ما، یا خودشان.
آنقدر سردش شده که کل صورتش از قرمزی به کبودی میزند حتی نمیخواهد آن روسری را لحظه ای سرش کند تا کمی گرم شود؛ من از حجاب برایش بگویم؟
رفت...
این نگفتنها هم ظَلَمتُ نَفْسی های این روزهایم شده مادربزرگ...
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮
انسان؟!
اکنون سوالی که پیش میآید این است که آیا این موجودات انسان اند؟
اگر بله، پس ما چه هستیم!
و اگر نه، نام این موجودات دوپای وحشی را چه میتوان گذاشت؟ قطعا حیوان نه؛ که در این صورت جفای بزرگی در حق حیوانات کردهایم.
میتوان گفت اینها انسانهای نوترکیب تنزل یافتهای هستند که مجموعه ژنهای حامل رذایل و خوی وحشیگری بَدان عالم، توسط یه عده در این افراد جاساز شده. واضح بگویم اینها مونتاژهایی از آمریکا و اسرائیل در قالب انساناند!
آنها یک ژن از نمرود دارند که میتوانند زنده زنده انسانی را بسوزانند، یک ژن از فرعون که انسان مثله میکند، یک شمر درون که سر میبرد و حتی نیمچه ژنی از شعبان بیمخ هم دارند.
این داعشیهایی که آیینهی تمام نمای پهلوی اند، گَرد منافقین روی خود پاشیده و با عصاره کودک کشی نتانیاهو تغذیه میشوند و البته حماقت و رذالت ترامپ را هم در جیب خود دارند.
حال چه میشود؟
رجوع شود به تاریخ؛ فصل سرگذشت بدان عالم؛ صفحات ۲۶ دی ۵۷، ۲۲ بهمن ۵۷، ۵ اردیبهشت ۵۹ و در جدیدترین نسخه ۲۲ دی ۱۴۰۴.
البته نسخههای تصویری جنگ ۱۲ روزه هم با بالاترین کیفیت در دسترس هستند...
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮
در راستای تلاش برای تبدیل شدن به انسانی فرهیخته، تصمیم گرفتم کم حرف بزنم و بیشتر عمل کنم
"کم گوی و گزیده گوی چو دُر" و این حرفا
همه چیز داشت خوب پیش میرفت که فهمیدم اون مقداری از حرف زدن بیهوده رو که کم کردم، همون مقدار به حرف زدن خودم با خودم اضافه شده!
و الان یه فرهیختهی مجنونم :)
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
خیلی سخت بود که از جشن تولد شما بنویسم درحالی که هیچ وقت ندیدم؛ من اصلا از این ناراحت نیستم که چرا نتونستم جزء جمعیت میلیونی باشم که تو جشن شرکت میکنه، حسرت من برای اینه که شما اونجا حضور دارید و بین مردم حرکت میکنید و من نتونستم در جایی باشم که پر از عطر نفسهای شماست...
。◕‿◕。
اولین باری که دفتر مخصوص به خودمو درست کردم، خیلی حس خوبی داشتم. کاغذا رو با جلد مقوایی زردِ یواش مرتب کردم و به جای پانچ سیمی، با کاموای قرمز خوشرنگ، به هم متصل کردم بعدش شبیه این کتابای دست نویس چینی، نخشو گره زدم. هیجانانگیزترین قسمتش طراحی روی جلد بود. قبلا ایده گرفته بودم پس یه قلب بزرگ کشیدم؛ نه از این قلبایی که شبیه پنج برعکسه
قلب الکی نه؛ قلبی که دهلیز و بطن و آئورت داره!
دهلیز راستشو یه آسمون با کلی ستاره ریز و درشت کشیدم و بطن راست رو پر از گلهای مختلف کردم.
دهلیز و بطن چپم ایوون یه خونهی چوبی با باغچهی دل...
و این شاهکارو با یه متن از نادر ابراهیمی تکمیل کردم.
حالا موقع این بود که بقیه ببیننش و عاشقش بشن.
اولین واکنش این بود که خوشگله ولی میتونستی از این دفترای آماده که هزار تا طرح و رنگ مختلف دارن بگیری و خودتو اذیت نکنی.
من لبخند زدم و گفتم آره اونم میشد ولی نتونستم بگم اینم هزار و یکمیه و هیچکدوم از اون هزارتا شاید اندازه این یکی به دلم نمینشست؛ قلبِ رو دفتر همون لحظه آئورتش گرفت از اینکه بقیه ذوق نکردن براش. بعدش به ازای هر ذوق نکردنی دور و بر قلبم خطهای نامنظم کشیدم. قلب خشن شد؟ نه؛ فکر نکنم. فقط محافظت دورش محکمتر شد و بعدش دفترای هزارو دومی و هزار و سومی و ... توی سکوت متولد شدن...
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
⊱╮
با من حاضر شوید تا برویم...
امروز لباسی به رنگ وانمودی میپوشم. وانمودی دیگر چه رنگی است؟ نگو که نمیدانی! همه ما حداقل یکبار هم که شده لباسی با این رنگ پوشیدهایم. باید بگویم همه رنگ هیچ رنگ. وانمودی تن هر کسی رنگ متفاوت دارد. مثلا گاهی لباس وانمودی باعث میشود خوب به نظر برسی درحالی که خوب نیستی. خوب به کدام معنا؟ آدم خوب، حال خوب، ظاهر خوب چه میدانم خوب دیگر!
یا الان لباس وانمودی غمگین پررنگ مد شده. به این صورت که با پوشیدن آن در نظر دیگران خیلی ناراحت و عزادار به نظر میرسی. این روزها بازیگران مشتری ثابت این لباساند و تن خیلیهایشان میبینی.
من که خودم عاشق لباس وانمودی امیدواری روشنم!
تو لباس وانمودی داری؟ چه رنگی است؟ خوب، غمگین، همه چیزدان، امیدوار، مطمئن، عاشق، فارغ، تنها، قوی، جدی، شوخ و...
تو به کدامین رنگی؟
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه