بمن میگن آنشرلی با موهای قرمز❤️🔥🤦♀
داستان من ازونجایی شروع شد که بابام تصمیم گرفت بازنشسته که شد بره حوزه علمیه درس بخونه چون عاشق طلبگی بود!!
بعدم منو زور و اجبار کرد تا چادر سرم کنم!
منم که قایمکی وقتی خواهرم تو آرایشگاه موهاشو رنگ کرده بود یاد گرفته بودم، شیطون رفت تو جلدم و پاشدم رفتم رنگ با اکسیدان گرفتم ریختم تو کاسه قاطی کردمو مالیدم به سرم🥣
یکم که گذشت دیدم موهای طلاییم سرخ شد، دو دستی کوبیدم تو سرم چادرمو برداشتم دوییدم برم آرایشگاه که از شانس بدم یهو...🤦♀😱♨️
https://eitaa.com/joinchat/3279356058Cc09cd8df00
روایت عاشقانه یه طلبه با زهرا خانم قرتی😅
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :881
مورخ:10/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
بخاطر ناپدریم پناه بردم به یه اجنبی😭❤️🩹
بعد از مرگ مادرم ناپدریم خیلی مشکوک میزد و نگاهای زومش اذیتم میکرد💔
تا وقتی که فهمیدم میخواد بزور منو به عقد99ساله خودش دربیاره😔
منم از ترس فرار کردم و بدون فکر سمت فرهاد،رقیب تجاری ناپدریم رفتم.😥
اونو جلو شرکت دیدم که سوار ماشین میشد، سریع سوار شدم و با التماس گفتم سریع حرکت کن😱
وقتی از قضیه بو برد برگشت سمت و گفت یه شرط داره که مخفیت کنم
یا خدمتکارم میشی یا....😭❤️🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715
مجبور شدم به اجبار تن بدم شرط دومی😭💔
گسترده تبلیغاتی رادین
بخاطر ناپدریم پناه بردم به یه اجنبی😭❤️🩹 بعد از مرگ مادرم ناپدریم خیلی مشکوک میزد و نگاهای زومش اذی
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :882
مورخ:11/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
کی تو این قرن از دنیا دخترشو ۱۵ سالگی شوهر میده؟!
داد میزد و از شدت داد زدن گلوش درد گرفته بود و پدرش از اون ور خط جوابش رو داد:😡
- پسرم عموت صلاح دونسته الان دخترشو شوهر بده ما چیکارکنیم؟؟.. الآنم که نامزدن اسم پسره افتاده رو پروانه!!
فرهاد دستی رو صورتش کشید، از بچگی پروانه رو دوست داشت،❤️ با وجود ۱۲ سال اختلاف سن همیشه منتظر بود پروانه به 18برسه بعد پا پیش بزاره و حالا عموش داشت چیکار میکرد 😢
- بابا تو میدونی منم میدونم چون پروانه بچهی زن صیغه ایشه، عمو داره به خاطر اون زن عوضیش ردش میکنه بره... پدرش نچی کرد:
- پروانه نمیدونه مادر واقعیش یکی دیگست فرهاد، زبون به دهن بگیر شر نکنی 😨
بابا فردا برو جلوی عقد و بگیر من بتونم خودمو برسونم ایران تو برو نزار سر بگیره اسمش بره تو شناسنامه ی اون مردک🥺
https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715
فردا :آیا وکیلم؟!😱
گسترده تبلیغاتی رادین
کی تو این قرن از دنیا دخترشو ۱۵ سالگی شوهر میده؟! داد میزد و از شدت داد زدن گلوش درد گرفته بود و پ
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :883
مورخ:13/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
دختر ۱۷ ساله بودم.....
که بعد ازاینکه تو سن ۹ سالگی زن یه مرد میان سال شدم بعد از یک سال بچه دار شدم تو زندگی به غیر از عذاب چیزی ندیدم؛بعد از چند سال تونستم به کمک خونوادم ازش طلاق بگیرم،این بار با پسر عموی نامردم عقد کردم😔
اون منو بعد از مدتی برد افغانستان اونجا با خونوادش بلاهایی سرم آوردن که نگم بعدفهمیدم باز حامله شدم اینبار دیگه قصد جونم را کردن تصمیم گرفتم فرار کنم که تو راه اتوبوس آتش گرفت،اونجا کسی رو دیدم که خدایا اصلا باور نمیکنم اون ....😱😱😱🥶🥶
https://eitaa.com/joinchat/2238644862C21d298c044
اون منو به یه دنیای دیگه وارد کرد،اگه میخوای داستان واقعی منو بخونی بیا اینجا🔥🔥☝️☝️☝️
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :884
مورخ:13/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
از وقتی یادمه مادرم مردو افتادم دست نامادری شیطان صفتم😢🥺
منو با همکاری پدرم به یکی از خان ها فروختند و بدتر از اون انگ بی آبرویی به پیشونیم زدن؛وقتی به عمارت رسیدم اونجا هم کم بلا سرم نیوردن؛یه روز که برای تمیز کردن اتاق ها رفته بودم.
احساس کردم کسی منو دید میزنه زود اتاق تمیز کردمو اومدم تو اتاق خودم همینکه در اتاق باز کردم با دیدن پسر مست کرده خان وا رفتم
اون با چرب زبونی منو به سمت خودش کشوند از من درخواستی کرد که نشدنی بود گفت اگه این کارو نکنم با من بیچاره....😱🥶🔥🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/1681130232C6cea3095f2
اون بی وجدان منو به منجلابی وارد کرد که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد☝️
به خیال اینکه شوهرم شهید شده،بخاطر دخترم راضی به ازدواج با برادرشوهرم شدم اما....🔥😓
یه روز که همه خونه ی پدرشوهرم جمع بودن تا ما عقد کنیم، صدای در زده شد و وقتی در باز شد،من از شدت شوک بیهوش شدم...😭
داستان کاملا واقعی و پرماجرای سمانه👇❤️🔥⛔️
https://eitaa.com/joinchat/2898002232C2fb5f1eb03
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥
تبلیغ شماره :886
مورخ:16/اردیبهشت /1404
پست آزاد:😍❤️
قیمت :کایی
999.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه که بودم بابام مُرد، منو با چند تا خواهر برادر کوچیک تنها گذاشت💔😭
از ترس لال شدم ،صبح تا شب جون میکندمو کار میکردم تا اینکه مامانم شوهر کرد، اونم چه شوهری...
تازه رفته بودم تو ١٩ سالگی که ناپدریم مجبورم کرد زن پنجم یه مرد پولدار بشم که از خودشم بزرگتر بود😭
سر سفره عقد با دست و پای لرزون چشم دوخته بودم به در که داماد اومد تو
باورم نمیشد انقد پیر باشه!
اومد نشست کنارمو با لبخند تور روی صورتمو زد کنار،به جوونی که کنارش ایستاده بود اشاره کردو گفت :پسرم بیا بشین کنار عروست ...😳😱🔥👇
https://eitaa.com/joinchat/1990983694Cdb058aad52
سرگذشت زندگی تلخ منو بخونید👆❤️🔥