eitaa logo
گسترده تبلیغاتی رادین
115 دنبال‌کننده
762 عکس
172 ویدیو
0 فایل
❤️بسم الله الرحمان الرحیم❤️ 👇🏾👇🏿رزرو تبلیغات 👇🏻👇🏻 @EJRA_RADIN 🤩گسترده رادین با بیش از ۲ سال سابقه در حوزه تبلیغات در فضای مجازی 🤩
مشاهده در ایتا
دانلود
بخاطر ناپدریم پناه بردم به یه اجنبی😭❤️‍🩹 بعد از مرگ مادرم ناپدریم خیلی مشکوک میزد و نگاهای زومش اذیتم میکرد💔 تا وقتی که فهمیدم میخواد بزور منو به عقد99ساله خودش دربیاره😔 منم از ترس فرار کردم و بدون فکر سمت فرهاد،رقیب تجاری ناپدریم رفتم.😥 اونو جلو شرکت دیدم که سوار ماشین میشد، سریع سوار شدم و با التماس گفتم سریع حرکت کن😱 وقتی از قضیه بو برد برگشت سمت و گفت یه شرط داره که مخفیت کنم یا خدمتکارم میشی یا....😭❤️‍🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715 مجبور شدم به اجبار تن بدم شرط دومی😭💔
گسترده تبلیغاتی رادین
بخاطر ناپدریم پناه بردم به یه اجنبی😭❤️‍🩹 بعد از مرگ مادرم ناپدریم خیلی مشکوک میزد و نگاهای زومش اذی
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :882 مورخ:11/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
کی تو این قرن از دنیا دخترشو ۱۵ سالگی شوهر میده؟! داد می‌زد و از شدت داد زدن گلوش درد گرفته بود و پدرش از اون ور خط جوابش رو داد:😡 - پسرم عموت صلاح دونسته الان دخترشو شوهر بده ما چیکارکنیم؟؟.. الآنم که نامزدن اسم پسره افتاده رو پروانه!! فرهاد دستی رو صورتش کشید، از بچگی پروانه رو دوست داشت،❤️ با وجود ۱۲ سال اختلاف سن همیشه منتظر بود پروانه به 18برسه بعد پا پیش بزاره و حالا عموش داشت چیکار میکرد 😢 - بابا تو می‌دونی منم می‌دونم چون پروانه بچه‌ی زن صیغه ایشه، عمو داره به خاطر اون زن عوضیش ردش می‌کنه بره...‌ پدرش نچی کرد: - پروانه نمی‌دونه مادر واقعیش یکی دیگست فرهاد، زبون به دهن بگیر شر نکنی 😨 بابا فردا برو جلوی عقد و بگیر من بتونم خودمو برسونم ایران تو برو نزار سر بگیره اسمش بره تو شناسنامه ی اون مردک🥺 https://eitaa.com/joinchat/3519415246C4bf78a3715 فردا :آیا وکیلم؟!😱
گسترده تبلیغاتی رادین
کی تو این قرن از دنیا دخترشو ۱۵ سالگی شوهر میده؟! داد می‌زد و از شدت داد زدن گلوش درد گرفته بود و پ
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :883 مورخ:13/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
دختر ۱۷ ساله بودم..... که بعد ازاینکه تو سن ۹ سالگی زن یه مرد میان سال شدم بعد از یک سال بچه دار شدم تو زندگی به غیر از عذاب چیزی ندیدم؛بعد از چند سال تونستم به کمک خونوادم ازش طلاق بگیرم،این بار با پسر عموی نامردم عقد کردم😔 اون منو بعد از مدتی برد افغانستان اونجا با خونوادش بلاهایی سرم آوردن که نگم بعدفهمیدم باز حامله شدم اینبار دیگه قصد جونم را کردن تصمیم گرفتم فرار کنم که تو راه اتوبوس آتش گرفت،اونجا کسی رو دیدم که خدایا اصلا باور نمیکنم اون ....😱😱😱🥶🥶 https://eitaa.com/joinchat/2238644862C21d298c044 اون منو به یه دنیای دیگه وارد کرد،اگه میخوای داستان واقعی منو بخونی بیا اینجا🔥🔥☝️☝️☝️
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :884 مورخ:13/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
از وقتی یادمه مادرم مردو افتادم دست نامادری شیطان صفتم😢🥺 منو با همکاری پدرم به یکی از خان ها فروختند و بدتر از اون انگ بی آبرویی به پیشونیم زدن؛وقتی به عمارت رسیدم اونجا هم کم بلا سرم نیوردن؛یه روز که برای تمیز کردن اتاق ها رفته بودم. احساس کردم کسی منو دید میزنه زود اتاق تمیز کردمو اومدم تو اتاق خودم همینکه در اتاق باز کردم با دیدن پسر مست کرده خان وا رفتم اون با چرب زبونی منو به سمت خودش کشوند از من درخواستی کرد که نشدنی بود گفت اگه این کارو نکنم با من بیچاره....😱🥶🔥🔥🔥 https://eitaa.com/joinchat/1681130232C6cea3095f2 اون بی وجدان منو به منجلابی وارد کرد که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد☝️
به خیال اینکه شوهرم شهید شده،بخاطر دخترم راضی به ازدواج با برادرشوهرم شدم اما....🔥😓 یه روز که همه خونه ی پدرشوهرم جمع بودن تا ما عقد کنیم، صدای در زده شد و وقتی در باز شد،من از شدت شوک بیهوش شدم...😭 داستان کاملا واقعی و پرماجرای سمانه👇❤️‍🔥⛔️ https://eitaa.com/joinchat/2898002232C2fb5f1eb03
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :886 مورخ:16/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
999.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه که بودم بابام مُرد، منو با چند تا خواهر برادر کوچیک تنها گذاشت💔😭 از ترس لال شدم ،صبح تا شب جون میکندمو کار میکردم تا اینکه مامانم شوهر کرد، اونم چه شوهری... تازه رفته بودم تو ١٩ سالگی که ناپدریم مجبورم کرد زن پنجم یه مرد پولدار بشم که از خودشم بزرگتر بود😭 سر سفره عقد با دست و پای لرزون چشم دوخته بودم به در که داماد اومد تو باورم نمیشد انقد پیر باشه! اومد نشست کنارمو با لبخند تور روی صورتمو زد کنار،به جوونی که کنارش ایستاده بود اشاره کردو گفت :پسرم بیا بشین کنار عروست ...😳😱🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/1990983694Cdb058aad52 سرگذشت زندگی تلخ منو بخونید👆❤️‍🔥
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :887 مورخ:17/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
مادرم یه پسرعمویی داشت بنام سعید،موقعی که کوچیک بودم هر وقت میومد خونه ما برام یه چیزی میخریدو منو توو بغلش می‌گرفت و نازم میکرد و می‌گفت ماشاءالله چه دختر خوشگلیه🥰 چند سالی از این قضیه گذشت و منم بزرگتر شدم حالا پایه نهم بودم تا یه روز از مدرسه داشتم برمیگشتم یه مرتبه آقا سعید با موتورش اومد گفت سارا سوار شو برسونمت.! منم که کاملا بهش اعتماد داشتم سوار شدم که یه مرتبه دیدم رفت سمت خونه خودشون.! گفتم سعید آقا کجا داریم میریم؟ گفت سارا جان مامان بابات امروز ناهار اومدن خونه ما، اما تا وارد خونه شدم یه مرتبه سعید...😭😱🔥👇 سرگذشت دردناکمو کامل نوشتم بیا بخون🥺❤️‍🔥 # زندگینامه_واقعی و تمام شده اعضا🤍