eitaa logo
گسترده تبلیغاتی رادین
115 دنبال‌کننده
762 عکس
172 ویدیو
0 فایل
❤️بسم الله الرحمان الرحیم❤️ 👇🏾👇🏿رزرو تبلیغات 👇🏻👇🏻 @EJRA_RADIN 🤩گسترده رادین با بیش از ۲ سال سابقه در حوزه تبلیغات در فضای مجازی 🤩
مشاهده در ایتا
دانلود
999.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه که بودم بابام مُرد، منو با چند تا خواهر برادر کوچیک تنها گذاشت💔😭 از ترس لال شدم ،صبح تا شب جون میکندمو کار میکردم تا اینکه مامانم شوهر کرد، اونم چه شوهری... تازه رفته بودم تو ١٩ سالگی که ناپدریم مجبورم کرد زن پنجم یه مرد پولدار بشم که از خودشم بزرگتر بود😭 سر سفره عقد با دست و پای لرزون چشم دوخته بودم به در که داماد اومد تو باورم نمیشد انقد پیر باشه! اومد نشست کنارمو با لبخند تور روی صورتمو زد کنار،به جوونی که کنارش ایستاده بود اشاره کردو گفت :پسرم بیا بشین کنار عروست ...😳😱🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/1990983694Cdb058aad52 سرگذشت زندگی تلخ منو بخونید👆❤️‍🔥
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :887 مورخ:17/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
مادرم یه پسرعمویی داشت بنام سعید،موقعی که کوچیک بودم هر وقت میومد خونه ما برام یه چیزی میخریدو منو توو بغلش می‌گرفت و نازم میکرد و می‌گفت ماشاءالله چه دختر خوشگلیه🥰 چند سالی از این قضیه گذشت و منم بزرگتر شدم حالا پایه نهم بودم تا یه روز از مدرسه داشتم برمیگشتم یه مرتبه آقا سعید با موتورش اومد گفت سارا سوار شو برسونمت.! منم که کاملا بهش اعتماد داشتم سوار شدم که یه مرتبه دیدم رفت سمت خونه خودشون.! گفتم سعید آقا کجا داریم میریم؟ گفت سارا جان مامان بابات امروز ناهار اومدن خونه ما، اما تا وارد خونه شدم یه مرتبه سعید...😭😱🔥👇 سرگذشت دردناکمو کامل نوشتم بیا بخون🥺❤️‍🔥 # زندگینامه_واقعی و تمام شده اعضا🤍
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :888 مورخ:18/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
رضا خان که میگن منم🖤🤍 ۴۵ سالمه و پسرم برای سربازی رفته کرج، دخترمم فاطمه که ۱۱ سالشه اکثر اوقات خونه مادرمه! زندگیمون خوب بود و همه چی رو روال تا اینکه روز تولد دخترم تمام مال و اموالمو زدم به اسم زنم سارگل که عاشقش بودم و میمردم براش🥰❣ اما درست یه هفته بعد تونستم مرخصی بگیرم و زودتر بیام خونه با زنم خلوت کنم! وقتی که رسیدم سارگل حموم بود، نشستم منتظر که صدای پیامکش بلند شد!📱 از سر کنجکاوی گوشیشو برداشتمو پیام رو خوندم اما کاش هیچ وقت اون پیام رو نمیخوندم چهار ستون تنم یهو لرزید ...😱🥶🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/682623520Cf520959307 روایت داستان کاملا واقعی ارسالی اعضا👆
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :889 مورخ:19/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
مادرشوهرم زنگ زده میگه شام میام خونت😳😲😱 وای منو بگی🥴🤯😰 رفتم اینجا...3مدل غذا پختم😋 با کمترین هزینه😁🫔🌯🌮 جوون میده برا روکم کنی 😜👇 https://eitaa.com/joinchat/2951676115Cb265bbe042 👸تو نیم ساعت با نون لواش خوشمزه ترین غذای عمرتو درست کن😍👆
من یه دختر قرتی بودم که عاشق روحانی محل شدم😅 اسمم هدی ست تو خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شدم در حدی که اصلا نامحرم برام مهم نبود و پوششم درست نبود و حتی رفتارم...!!🙄😮‍💨 مسجد محله نزدیک خونمون بود، چند باری اتفاقی روحانی جدیدو از دور دیده بودم ولی خیلی دلم میخواست باهاش آشنا بشم چون دختر همسایه خیلی با آب و تاب تعریف میکرد و می‌گفت مجرده و خیلی خوشگل و خوشتیپیه! یروز وسط ظهر وارد کتابخونه مسجد شدم که هیشکی نبود روحانی جوون هم مشغول بود، شیطون گولم زد بهش نزدیک شدمو..😏🔥👇 https://eitaa.com/joinchat/3279356058Cc09cd8df00 زندگینامه_واقعی_اعضا👆🔥 با کاری که کردم ناچار شدم ...🤦🏻‍♀
گسترده تبلیغاتی رادین
مادرشوهرم زنگ زده میگه شام میام خونت😳😲😱 وای منو بگی🥴🤯😰 #فوری رفتم اینجا...3مدل غذا پختم😋 با کمترین
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :890 مورخ:19/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
-ویارش شوهرشه… بگین بیاد بلکه این دختر آروم بگیره!💯 عزیز آهسته حرف زد تا به گوش مادرشوهرم نرسه، عق می‌زنم و حس می‌کنم دارم دل و روده‌مو بالا میارم: (-نمی‌خوام بیاد... اصلاً نمی‌خوام ببینمش!) عزیز شونه هامو ماساژ داد: (-بسه مادر تو که چیزی تو معده‌ت نمونده! لجبازی نکن... بذار عماد بیاد پیشت آروم شی!) (-لعنت به من که ویار اونو نکنم! همه فکر میکنن خدمتکار این عمارتم، نمی‌دونن عروس‌شونم!) طعم خون رو تو دهنم حس کردم! عزیز به یکی از دخترا گفت: (-بدو برو به عماد خان بگو عروسش داره از دست می‌ره… بیاد بالاسرش این دختر بی عقله، تا صبح از دست می‌ره!) به دقیقه نرسید که صدای کفشای سنگینش رو که نزدیک میشد، شنیدم: (-چی شده؟ این چه حالیه؟ چرا زودتر صدام نکردین!) صدای غرشش حتی منو هم میترسوند، چه برسه به بقیه! پشت سرم ایستاد: (-همه بیرون خودم به عروسم رسیدگی می‌کنم!) به آنی دورمون خلوت شد و همه بیرون رفتن، حتی عزیزخانم! این بار که صحبت کرد دیگه لحنش به خشنی لحظات قبلش نبود: -چرا آروم نمی‌گیری تو دردت به سرم؟ انقدر عق نزن… نفس عمیق بکش! من پیشتم... نفس بکش... (یهو در باز شد و مادرشوهرم...) 👇❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2908684469C980fdc5e37
گسترده تبلیغاتی رادین
-ویارش شوهرشه… بگین بیاد بلکه این دختر آروم بگیره!💯 عزیز آهسته حرف زد تا به گوش مادرشوهرم نرسه، عق م
•●♥بسْمِ اللَّهِ الرحْمَنِ الرَّحِیمِ•●♥ تبلیغ شماره :891 مورخ:20/اردیبهشت /1404 پست آزاد:😍❤️ قیمت :کایی
من نغمه دختری پرورشگاهی بودم که سرشناس ترین فرد شهر من رو به فرزندی قبول کرد. 🥀 پسرشون هرشب میومد بالای سرم و نگاهم می‌کرد، تا زمانی که شدم 15ساله و هرروز با سردرد عجیبی از خواب بلند میشدم...😓 یه شب تصمیم گرفتم به پدرناتنیم بگم پسرت نیمه های شب بهم سر میزنه...اونم باشنیدن این جریان تصمیم گرفت دوربین مداربسته نصب کنه تا خیال جفتمون راحت بشه.همینکه از نیمه شب گذشت یهو با دیدن...❌🔥😭👇 https://eitaa.com/joinchat/2792555401C0ca8eebfd1 تا اینکه راز بزرگی برملا شد.... 🤯🔞👆