رآدیو سکوت ؛
ك ، قلبم را نشکستی، تو! قلبم را آب کردی. ذره ذره، گویی شمعی زیرش گرفته باشی. اندک اندک آبش کردی، قل
به من میگویی خداحافظ؟ انگار نمیدانی که بعد از تو، چیزی از من نمیماند که خدا حافظش باشد! صدایم را نشنیدی، چشمان به خون نشسته و قلب آب شده و لبریزِ از چشمانم را هم ندیدی ؟
و من، عاشق لایقی بودم.
نه؟ خوب میسوختم، خوب شعر میگفتم، خوب آب میشدم، خوب در رویایت غرق میشدم چنان که ماهی در دریا. حق عاشقی را خوب ادا نکردم، عزیز غریبهٔ من؟ به گمانم تو هم خوب معشوقی بودی، خوب نشنیدی، خوب ندیدی. ندیدی، یعنی حتی زیر اقدامت هم مرا لِه نکردی. یعنی حتی چشمی از من دریغ نکردی، یعنی اصلا متوجهٔ عاشقیام هم نبودی. از فعل ندیدن، دلم به هم میپیچد. حالا میفهمم چرا مجنون، از شکستن بشقابهایش ز دست لیلی، خشنود بود! چون لیلی او را دیده بود، حداقل. کاش هیچ آدمی دچار ندیدنهای دگری نشود.
هدایت شده از Ordinary
من از هفت سنگ می ترسم
می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم
که دیواری،ما را از هم بگیرد
بیا لی لی بازی کنیم
که در هر رفتنی،
دوباره برگردیم...
_معروفی
وقتی پای تو به میان میآید، غم شرم میکند و دیدگان من لبریز یادت. نگاهم، قلبم، کلامم. و یاد تو چنان کافیست، که آب ماهی را، شکوفه بهار را، کلمه شعر را، و تو، مرا. یاد تو آرایندهٔ اندوههای جهان است.
عزیزم جا نمونی در غمهات، نذاری غصهها بشن قصههات، یادت نره زندگی رو، مامان رو، بابا رو. هیچوقت خودت رو توی دردی جا نذار، چون هرچقدر بدوه دیگه بهت نمیرسه. جا موندن درد داره، هیچوقت خودت رو جا نذار، حتی تو دردهایی که زیبان. جا نمون. جا نمون، آدم.
من خاک میشدم که در من ریشه کنی و نری، غافل از اینکه آدمها درخت نیستند و پا دارند، میرن. با قدمهایی که روی تو گذاشته و از تو رد میشن، از خاطراتت، خودت، قلبت.
هدایت شده از همنشین ِواژهها ؛
نوشتن، تنها جاییست که آدم میتواند بیاجازه، خودش باشد.
سفیدی کاغذ را اجاره کند و از کلمات ذهنش وام بگیرد، برای اسکان دادن به احساساتی که آوارهی کوچههای خیال شدهاند.