eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
1هزار دنبال‌کننده
138 عکس
36 ویدیو
1 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزم جا نمونی در غم‌هات، نذاری غصه‌ها بشن قصه‌هات، یادت نره زندگی رو، مامان رو، بابا رو. هیچ‌وقت خودت رو توی دردی جا نذار، چون هرچقدر بدوه دیگه بهت نمی‌رسه. جا موندن درد داره، هیچ‌وقت خودت رو جا نذار، حتی تو دردهایی که زیبان. جا نمون. جا نمون، آدم.
من خاک می‌شدم که در من ریشه کنی و نری، غافل از اینکه آدم‌ها درخت نیستند و پا دارند، میرن. با قدم‌هایی که روی تو گذاشته و از تو رد می‌شن، از خاطراتت، خودت، قلبت.
«دود اگر بالا نشیند، کسرِ شأن شُعله نیست.»
نوشتن، تنها جایی‌ست که آدم می‌تواند بی‌اجازه، خودش باشد. سفیدی کاغذ را اجاره کند و از کلمات ذهنش وام بگیرد، برای اسکان دادن به احساساتی که آواره‌ی کوچه‌های خیال شده‌اند.
غم در من حل شده، چون قندی در چای. تو به من بگو، می‌توانی قند حل شده در چای را جدایی ببخشی که غم را ز من ؟
می‌گویند جهان بی‌اعتناست، گذرا، زمان هم نیز. برایشان مهم نیست چندی پیش جنگ بوده، کودکانی جان داده‌اند، زنان و مردانی زیر بار غم خمیده شده‌اند، و هزاران چیز دیگر. در کمال تعجب خورشید بالا می‌آید، در کمال حیرت بهار درختان شکوفه می‌دهند. ورنه، اگر جهان به اعتنای حس من، تو، ما، و مردم بود، بسیاری از روزها خورشید از آسمان پایین می‌افتاد و درختان به شکوفه انزجار می‌ورزیدند و سردی زمستان را ترجیح، حتی زمان ناگه در شبی طولانی فرو می‌نشست. اگر وقتی در هرجایی خون بی‌گناهی می‌ریخت، شاخه‌ای یا برگی و گُلی، می‌خشکید، آه! هیچ سرسبزی و آبادی، درختی، گلی، باقی نمانده بود. پس خدا را شاکریم. بگذار همچنان ما و غم‌هایمان را به سخره بگیرند و فردا باز خورشید بالا بیاید.
audio.ogg
زمان: حجم: 453.3K
آدم بودن قشنگ نیست ؟
رآدیو سکوت ؛
حالم طوری‌ست که انگار بال‌هایم را قیچی کرده‌اند چون دیگران بال نداشتند و یا ماشینی سرخ‌روام که می‌خو
کاش بال‌هایم را بریده بودید، عالی‌جناب! کاش بال‌هایم را بریده بودید و لااقل دردش یک‌دفعه‌ای بود. شما دانه‌دانه پرهای بال‌هایم را کَندید، با دست‌هایتان. دانه‌دانه پر پر کردنِ بال‌ها، ناگهانی‌ست. ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی از بال‌هایت جز چند استخوان نحیف نمانده. کاش بال‌هایم را یک‌دفعه بریده بودید که حالا با سر به زمین نمی‌خوردم!