رُ خ ، خَ ن د _ رخخند / لبخندی دلی ، ذوق و اشتیاق ، چشمهایی خندان ، شادی ، رُخی گشوده ، شوق ، لبخندی مُسری .
رآدیو سکوت .
تند حرف میزدم. بند کفشهایم را تند و پسو پیش میبستم. چایم را داغ داغ مینوشیدم. خطوطِ نقاشیام را
کنارِ مترو روی زانوهام میشینم، سرمو کج میکنم و خیره میشم به لنگه کفشِ پاشنهبلندی که سردرگم و تنها، بین پاهای آدما توی راهپلهی زیرزمینیِ مترو، اینطرف و اونطرف میوفته. چرا؟ اون که خیلی زیباست، بینقص، کامل، مهربون. زخمی هم نیست، خوشگله، پاشنهش نشکسته. چرا؟ چون یه کفش دیگه پیدا کرد؟ چون راحت نبود، مناسب نبود، جاش نبود توی مهمونیهای دوستانه؟ بلند میشم، پا تند میکنم، به سمتِ لنگه کفشِ بیچارهی غمآلود میرم. یه لنگه کتونیِ خودمو در میارم، میکنمش تو پلاستیکی که مامان تو کیفم گذاشته بود و میچپونمش تو کیفم. و کفشِ پاشنهبلندِ مشکیِ ستارهای رو جاش پام میکنم. حالا منم و کفشهای لنگه به لنگه، یه لنگه کفشِ ستارهای و مشکیای که چون زیادی کامل و «همیشه بود»، رهاش کردن. حالا منم و منی که دیگه کامل نیست، با کفشهای لنگه به لنگه و کوتاه و بلند .
اشکالی نداره اگه شکستی. من همیشه خونهم، بیا اینجا پیشم، قول میدم خراشهای رو دستت رو ببوسم تا خوب بشن. یادته میگفتی دلت تنگ شده برای بابا که وقتی بچه بودی، زخماتو میبوسید و میگفت «آهااا! الان خوب میشه!» ؟ یادت نیست؟ باشه باشه، اصلا اشکالی نداره. خودتم یادت نیست؟ گمش کردی؟ اینم اشکالی نداره، پیش میاد دیگه. مهم اینه چیزها و آدمایی رو داشته باشی که یادت بیارن چی بودی. تو بیا، قول میدم یادت بیارم کی هستی. بیا، قول میدم برات دمیگوجه بذارم فقط چون تو دوست داری. یادمه میگفتی دمیگوجه رو دوست داری چون سادهست، چون تو رو یادِ خودت میندازه. بیا، باهم میریم coffee party راه میندازیم وسطِ جنگلهای شمال. یادته تو چنل یکی خوندیم میخواد tea party راه بندازه کنارِ دریا؟ تو گفتی چای خوشمزهست، دوستداشتنیه، اما قهوه حقیقتِ زندگیه. تلخه، آدما دوسش ندارن، اما بهش نیاز دارن. گفتی اینارو بیشتر دوست داری. پس همون که تو میگی. بیا، میخوام عکسای قدیمیت که توشون کلی رو به دوربین لبخند زدی رو بذارم پشتِ قابِ گوشیت. تو بیا، قول میدم با چسبزخمهام ترکهای لیوانتو به هم بچسبونم. دستام یکم زخمی میشنا،ولی این مهم نیست. مهم تویی. یادته میگفتی عاشقِ درست کردنِ چیزای شکستهای؟ بعد منم گفتم که: «پس چرا خودتو درست نمیکنی؟»، بعدش ناراحت شدی و لیوانمو درست نکردی. البته اشکال ندارهها. تو بیا، قول میدم یادت بیارم کی بودی... قول میدم.
رآدیو سکوت .
رُ خ ، خَ ن د _ رخخند / لبخندی دلی ، ذوق و اشتیاق ، چشمهایی خندان ، شادی ، رُخی گشوده ، شوق ، لبخن
غَ م ، خ و ا ب _ غَمخواب/ خوابی از سرِ اندوه ، سردرد ، کابوس ، خوابی طولانی ، فرار از زندگی ، بیقراری .
رآدیو سکوت .
تو بخند. به صحنههای مسخرهی فیلمِ «مستربین»ی که بابات با دیدنش قهقهه میزنه، بخند و تا ثانیه آخرش ب
تو که میدیدی با یک بوسه دگرگون میشود، با شاخهای گُل لبخند میزند، با یک «دوستت دارم» سرش را کج میکند و همراهِ لبخند تکرارش میکند، چرا نبوسیدی، نخریدی، نگفتی؟ مگر این چیزی نبود که در این روزهای جانکاهَت نیازمندش بودی؟ لبخندی از یک عزیز. صبر کن، گمان کنم فهمیدم. فکر میکردی میداند، میداند دوستش داری و قدردانِ حضورش هستی. خودت را با این گول زدی، به خود دروغ گفتی، او را گول زدی و به زمان و زندگي نیز هم، کجخندی پیروزمندانه هدیه کردی .. چه بگویم ازاین حماقت؟ ای آدمکِ احمق و حقیر .
«دلم میخواهد هرچه خوشحالت میکند فهرست کنی و من هم در آن فهرست باشم.»
شعلهورم کن`