اینجا رو دیگه دوست ندارین که لفت میدین و کم سین میزنین ؟ ببخشین اگه کملطف و کمنور، ناکافی و ناراحتکنندهست و مثل قبل نیست.
هدایت شده از ┊物の哀れ⋆
اینجا معشوقهٔ آفتابگردان داخل تلگرامه:
https://t.me/my_hypophrenia
خوشحال میشم فور بزنید و تشریف بیارید.
رآدیو سکوت .
اینجا خانه است. ببین، سه چهار پنج دیوار دارد و دو در برای گذشتن، ماهی سرخ دارد کتاب دارد کودک گریان
؛
لبخندی زد شیرین، به چشمانش نیز سرایت کرد، دستی زیر چانه زده و طعمِ کلمات را میچشید. دیده دزدیدم و سر کج کردم و گفتم، «ایران! کاش میشد در لبخندهایت زندگی کرد.» طنینِ خندهٔ ملایم و ملیحاش در اتاق پیچید و سپس در قلب من شکفتن گرفت و به لبهایم رسیده و لبخندی بخشید. آیا میدانست خندههایش چه هوش از سر میپرانند؟ گفتم، «ممنون که در دلم جوانه زدی، ماندی، ریشه کردی، قد گرفتیو به قلبم رسیدی و سپس چشمانم، که حال دیدههایم جز تو کسی را توان دیدن ندارند.» آرام نگاهم کرد، چشمانش بوی دریای خلیجفارس را میداد. گمانم قلبم همچون پرندهای که تمنای پریدن و پرواز در منظومهٔ چشمان او را داشته باشد، به سینه میکوفت. گفت، «خاکت خوب خانهای بود، وگرنه من گیاهی بودم در شرف مرگ، بیرمق، پژمرده، نیمهجان، خسته از ماندن و ریشه زدن و در تکاپوی رفتن و مُردن، اتمسفرِ کلام و نگاهِ تو سبزم کرد.» چشمانم لبخند زدند، چشمانِ او نیز. سپس دلم هوای آزادیو خوشرنگیِ خلیجفارس را کرد و پس، غرقِ در نگاهش شدم.
عزیزم، به راستی که میگویند آخرِ قصه خوب رقم خورده است؟ ما که با غم و رنجِ امیدهایی که همچون ستاره یک به یک در مقابل دیدههایمان مردند، خاکستر شدیم. باشد که آخرِ قصهی تو مهربان و سبز باشد.
رآدیو سکوت .
گلهای پَرپر، نوجوونِ بیپر و بال.
حاکم به مردم گفت: «صادقانه مشکلات را بگویید.» حسنک بلند شد و گفت: «گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن و کار چه؟» حاکم گفت: «آگاهم کردی. همه چیز درست میشود.»
سالی گذشت. دوباره حاکم گفت: «مشکلات را صادقانه بگویید.» کسی چیزی نگفت؛ از میان جمع یکی زیرلب گفت: «حسنک چه شد؟»
تاریخ بیهقی_نقداجتماعی معاصر `
هدایت شده از عیون.
نمیدانم، شاید سرشتِ ما را از ابتدا با فراقِ از آغوش گره زدند و از قضا گره کور هم بوده. شاید حکمتِ آدمیزاد در این بود که دورادور و دیر به دیر افعالِ «بغل شدن» و «بغل گرفتن» را صرف کند. شاید ما برای دلتنگ شدن آمده بودیم.