گویند که غم، درد، رنج، آدمها را نزدیک میکند و دستانِ سردشان دستانِ هم را گرم. که رنج و بیچارگی باعث همبستگی و اتحاد میشود. اما حال به من بگو، کداممان اوضاع خوب و جانِ بیدرد و غمی داریم که این چنین و به وسعتِ خلاِ بین دهانهی درهای، از هم دور ماندهایم ؟
غمِ من از آن غمها نیست که از اشکها و کلمات و کردارها میجوشندو بیرون میزنند، صدا میشوند و فریاد، یا که شاید خطوطی درهم بر سفیدیِ کاغذ.
غمِ من غمِ محجوبیست، آرام است و با نجابت ،
گوشهای مینشیند در کنجِ مردمکِ چشمانم، تبدیل میشود به آهنگی غمگین زیرِ لب، حرکاتی کُند، دستهایی سرد، صدایی کمحجم و نگاههایی که پی در پِی دزدیده میشوند. از آن غمهای ساکتیست که آرام و از درون، خونِ جثهی هرچه شادی و ذوق برای چیزهای کوچک دارم را میبلعد و مینوشد.
با متانت، وقار و ساکت، فقط گاهی شبها دستانِ ظریفش را محکم دور گلویم فشار میدهد تا خشمِ فورانو فهمیده نشدن را به نحوی خالی کرده باشد.
وگرنه آنقدر آرام است که هیچ نفهمیدی
سالهاست چه وزنی بر سینهام سنگینی میکند،
و چه غمی آرام پشت صدایم و در پیچِ گلو خفته بود، عزیزم.
رآدیو سکوت .
وطن یعنی مامان، یعنی بابا، یعنی خونه، نقش جهانِ اصفهان، آغوش، رویاهای دور، زخم، ایستادن، لبخندهای تل
وطن یعنی «ما» حتی وقتی ما خستهایم. جاییست که اندوه، غریبه نیست. غم اگر بیاید، میداند کجا بنشیند، میداند با کدام خاطره حرف بزند. وطنم جاییست که درد، نیاز به ترجمه ندارد و ناله اگر در گلو بماند، باز هم فهمیده میشود. در وطنم انگار، غمها رسمیاند. از کوچهها عبور میکنند، در صف نان میایستند، در نگاه مردم تکثیر میشوند. هیچکس تعجب نمیکند اگر که قلبت نیز سنگین باشد. وطنم جاییست که آدم غمگین به دنیا میآید، غمگین عاشق میشود، و یاد میگیرد با غم راه برود. آنجاست که حتی وقتی چیزی برای داشتن نداری، باز هم چیزی برای سوختن داری. جایی که حتی اگر زخمها عمیق و سیاهچالهای باشند هم، امید راه نفس کشیدن را از بَر است. وطنِ من فقط جایی برای ماندن نیست، دلیلیست برای دوباره بلند شدن.
عزیزم، وطن یعنی ما؛ نه آنقدر قوی که نشکنیم، اما آنقدر کنار هم که تکههای شکستهمان گم نشود. همین.
عزیز کوچکِ تازه متولد شدهٔ من، گمانم اینکه چشمانت غمگیناند از برای این باشد که غمهایم را میان موهایت پنهان کردم و حال، به چشمانت رسیده و سرایت کردهاند. ببخش.