eitaa logo
رآدیو سکوت .
438 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
زندگی که سر ناسازگاری برمی‌دارد؛ من نه شمشیر دارم، نه گیتاری که انگشتانم با عصبانیت بر تارهایش بخراشند، نه تفنگی، نه قرصِ خواب‌آور، نه کیسه‌ی بوکسی، نه نیرویی فرا انسانی، نه مشت‌های محکمی. من، فقط، چای می‌ریزم. سینی را بسیار خوب و زیبا می‌آرایم و چای می‌ریزم. چای‌ای آنقدر داغ که سقف دهانم را بسوزاند و آنقدر خوش‌دَم که شاید، شاید زورش بچربد بر تلخیِ بغض‌ها. هرچند چای‌هایم را تلخ می‌نوشم، تا شاید تلخی، شیرینیِ اشک‌ها را از یادم بِدُزدد. "من فقط چای می‌ریزم." «چای بریزم برایت ؟ که بسیار قهار شده‌ام .»
رآدیو سکوت .
دل و جان بردی اما ، نشدی یارم.mp3
زمان: حجم: 10.9M
رهایی از غم، نمی‌توانم؛ تو چاره‌ای کن، که می‌توانی .
خواب نمی‌برد مرا، یار نمی‌خرد مرا مرگ نمی‌درد مرا، آه! چه بی‌بها شدم...
«خواستن» که «توانستن» نیست. «دونستن» هم نیست. این دوتا شرطِ لازمِ «توانستن»ـه. پاشو ببینم، پاشو از رو تخت‌و کاناپه و مبل! پاشو بیا اینجا یه چایِ دبش برات ریختم، بخور، بعد برو که «خواستن» و «دونستن»ت رو ثمره ببخشی آدمیزاد .
دقیق یادمه وقتی خواهرم سه ساله بود، با اون قدِ کوچولو و کله‌ی مملو از موهای طلاییش و چتری‌هاش که جلوی دیده‌هاشو گرفته بودن یکمی، اومد به صورتِ خیلی جِد تو چارچوبِ در وایساد، دستِ خرسِ قهوه‌ایِ چشم ریزش که پاهاش تا رو زمین کشیده شده بودن رو گرفت و یکم آوردش بالا و فقط دو کلمه گفت: «بیلابیلا.» و معرفِ حضورمون شد آقای بیلابیلا :)))