«خواستن» که «توانستن» نیست. «دونستن» هم نیست. این دوتا شرطِ لازمِ «توانستن»ـه. پاشو ببینم، پاشو از رو تختو کاناپه و مبل! پاشو بیا اینجا یه چایِ دبش برات ریختم، بخور، بعد برو که «خواستن» و «دونستن»ت رو ثمره ببخشی آدمیزاد .
دقیق یادمه وقتی خواهرم سه ساله بود، با اون قدِ کوچولو و کلهی مملو از موهای طلاییش و چتریهاش که جلوی دیدههاشو گرفته بودن یکمی، اومد به صورتِ خیلی جِد تو چارچوبِ در وایساد، دستِ خرسِ قهوهایِ چشم ریزش که پاهاش تا رو زمین کشیده شده بودن رو گرفت و یکم آوردش بالا و فقط دو کلمه گفت: «بیلابیلا.» و معرفِ حضورمون شد آقای بیلابیلا :)))
ناخنها را در دست فرو میکنم، تا شاید درد زورش از خاطرات بیشتر باشد. از «او»ی لاکردار بیشتر باشد. از فکر و خیال بیشتر باشد. تا شاید درس را بفهمم، خطوط را بفهمم، صدای معلم را بشنوم، حرفها را بفهمم. اما ناحسابیهای از خدا بیخبر امان نمیدهند، گویی دورِ هم مرا به سخره گرفتهاند. و حال من صدمین بار است که این خطوطِ لعنتی را میخوانم. صدمین بار است که با شرم میپرسم: «میشه یه بار دیگه توضیح بدین؟»، صدمین بار است از دوستم میپرسم که چه میگفته، صدمین بار!
بیا و یه بار قانونای بدونضرورت و بیدلیلِ زندگیتو بذار زیرِ پا. چی میشه از خط بزنی بیرون؟ چی میشه خطوطِ کتاباتو شیبدار و یکم کجو کوله خط بکشی؟ چی میشه رنگارو هرجور به نظرت قشنگه بزنی رو بوم؟ اولین پادکستت رو هرجور دلت میگه درست کن. هرجور به نظرت قشنگه. دونههای دستبندتو لنگه به لنگه بنداز تو بند، نقاشیهاتو بر خلافِ طرحِ اصلی رنگ کن، نوشتههات رو بنویس حتی اگه به نظرت افتضاحه، چی میشه مگه؟ چرا انقد تو چیزای بیمورد سخت میگیری آدمیزاد؟ بذار شخصیسازی بکنی. بذار خلاقیت تو زندگیت جوونه بزنه، اولین قدم سرپیچی از کارهای تکراری و شبیهِ بقیهایه که انجام میدی و بهت تحمیل شده. اصلا تو نقاشیات خورشیدو آبی کن و آسمونو زرد ...
رآدیو سکوت .
چه چشمانِ زیبایی داشتی . / «چشمدریده، ادبِ نگاه ندارد.» غم بود که من و او را به هم پیوند زده بود.
تنها کاری که از من برمیآید این است که جرعتِ دست به قلم بردن را به جان بخرم و بعد، تو را در کتابم بیاورم و تو بمانی. نه به قیمتِ اسیر شدن به غم، آنجا من شادم. تو هم شادی. می خندم و میخندی جای تمام اشکهایی که به خاک سپردی. غمهایمان رفتنی و گذرا و شادیهایمان ماندنیست. و، شادیست که ما را به هم میرساند .