رآدیو سکوت .
از خودم ممنونم که این چندی سال علاوه بر دیگران، زیرِ فشارهایی از طرفِ خودش بود، و هنوز چهارستونِ بدن
نگاهی به آدرس نوشته شده پشت پاک درون دستش انداخت؛ شهریور، پلاک یکم.
در زرد رنگ خانه آجری کوچک، با شاخههای پیچک و تاک مزین شده بود.
انگشتش را روی زنگ گذاشت و آهسته فشرد.
صدای دخترانه نرم و نازکی روی سکوت نیمروزی شهریورماه چین انداخت:
- بله؟
- پستچی هستم.
چند لحظه بعد صدای لخ لخ دمپایی توی حیاط شنیده شد، در با صدای تیکی باز شد و دخترکی با چادر گل گلی از پشت در سرک کشید. دست دراز کرد و پاک نامه کاهی که میان انگشتانش جا گرفت، لبخند پهنی مهمان لبهایش شد.
لب حوض آبی نشست، ماهیها توی آب وول میخوردند و دهنشان را باز و بسته میکردند.
چادر گل گلیاش رو شانهاش افتاده بود و موهای مجعدش روی صورتش ریخته و چشمان قهوهای ولی شیرینش روی کلمات میچرخید:
- سلام به قلب شیشهای خودم.
انعکاس درخششت تا اینجا هم رسیده(:
هرچند از دور و هرچند سخت میگذره، به اندازه وجب وجب فاصله بینمون، دوستت دارم، دلتنگتم و خداروشکر میکنم بابت حضورت. تولدت مبارکمون!
هفده سال از وقتی که تصمیم گرفتی دنیا رو با حضورت زیباتر کنی میگذره.
هفده سال از وقتی که قبول کردی یسری چیزا رو به جون بخری و خون دل بخوری و خون گریه کنی...
اما چرا؟! تصور میکنم پاسخ این سوال همون چیزیه که گاهی بهش میگیم هدف، گاهی فلسفه وجود. همون چیزی که واسطه شد تا قدم بذاریم به عرصه وجود، اساس و مبنای از هویتمون!
همون چیزی که باعث میشه علارغم زخمهای بازمون ادامه بدیم و گاهی که میزنیم تو جاده خاکی باز ادامه میدیم.
همون چیزی که ما رو زنده نگه میداره!
من و تو خوب میدونیم که اون چیه درست میگم؟!(:
پینوشت: بهت افتخار میکنم که حتی با قلب پر از غم، چشمای پر از اشک و پاهای پر از زخم، به سمت نور قدم برمیداری.
دیر نباشه روزی که از جای زخمهات غنچههای نور جوونه میزنن.
با عشق؛ نورسا-
رآدیو سکوت .
- چاره چیه؟ + مامان. مامان. مامان.
- این احوال را ببین ..
+ بوالعجبکاری، پریشانعالمی، صعبروزی .
رآدیو سکوت .
رختهای خود را، به من بسپارید. در دلم بسیار رخت میشویند.
نه عزیزم، فهمیدم، مسئلهای نیست. فقط میشود یک آن بروم گلها را با اشکهایم آبیاری کنم ؟
تو برگهی ارزیابی اولیه نوشته بود: «مشکل خاصی ندارم، فقط باید با کسی حرف بزنم». ازش پرسیدم: نوشتی مشکلی نداری، پس چرا اینجایی؟ گفت: «میخوام داستان ادامه دادنهامو برای کسی تعریف کنم. من قهرمان زندگیمام، اما نیاز دارم کسی ببینه قهرمان بودنمو. اومدم که برات تعریف کنم چقدر خوب دووم آوردم.»
-روزمرگیهاییکرواندرمانگر
رآدیو سکوت .
شاید برات فقط یه نیمکت وسطِ جادهی لایتناهیت بودم که روش استراحت کنی و من عاشق چشمهای پر از ستارهت
من به نوعی مازوخیسم دارم، یعنی میدانم باز مرا خواهی شکاند، مرا باز ترک خواهی کرد اما همچنان دو دستم را باز میکنم و به سمتت میدوم، همانندِ کسی که به وطن رسیده. و باز میشکنی، میشکنم. باز میروی، من هم فقط رنج رفتنت را بر خطوطِ کاغذ میچسبانم .
رآدیو سکوت .
اگر هنوز یکی از عزیزانِ خود را از دست ندادهاید، چند دقیقهای در آئینه به چهرهو چشمهای بیغمِ خود
من بیش از اینکه از مرگ خود بترسم، نگرانِ آشفتگی و دلپریشانیِ اطرافیانم. نگرانِ مکافات و غمی هستم که گریبانِ عزادارانم را میگیرد. هروقت به مرگ خویش فکر میکنم، فقط تصویری از صورتِ رنگ پریدهی مادر و شانههای خمیدهی پدر و زندگیِ اطرافیانم با کولهباری از غم برایم ترسیم میشود.
انسانهای فهیم، عاقل، قدرشناس، قوی، مهربان، خوشقلب، ملایم، محافظهکار و بسیار با درک؛ انسانهایی دردمند بودهاند. انسانهایی که از دلِ درههای عمیقِ زندگی خود را بیرون کشاندهاند و دچار فقدان و از همگسیختگی شده بودهاند، انسانهایی که لحظاتی با شانههای خمیده و خیره به کنجِ دیوار به فلاکتِ پیشرویشان فکر کردهاند و بعد، از آن گذر کردهاند، انسانهای غمگین. انسانهای صبور، با آن لبخندهای غمچشیده و مهربان. انسانهای صبورِ خسته. آنهایی که فهمِ عمیقی از زندگیشان داشتهاند، قوی بودهاند نه چون توانستند، چون «ادامه» دادند. بله، زیباترین آدمها هستند. و قطعا دست یافتن به این زیبایی، عزیزم، اتفاقی نبوده است.
رآدیو سکوت .
تو بخند. به صحنههای مسخرهی فیلمِ «مستربین»ی که بابات با دیدنش قهقهه میزنه، بخند و تا ثانیه آخرش ب
مادربزرگ پولا و طلاهاشو میچپوند لای پَرای بالش، نه که بالش از گاوصندوق امنتره، چون آدمیزاد چیزهای مهم و ارزشمند زندگیش تا وقتی پیشِ خودشن احساس آرامش و امنیت میکنه. بعد تو میذاری میری و به طور تعجبآوری توقع داری خم به ابروهای من نیاد ؟
رآدیو سکوت .
دین گفت، "وقتی کنار تو هستم، ستارهها، ستارهترند و میناها، بنفشتر." امیلی و صعود`
«اتفاق شکوهمندی حاصل نشد مگر آنکه کسانی به جرات باور کردند که در درون آنها چیزی برتر از آنچه که به نظر میآید وجود دارد.»
اول عاشقِ خودت باش`
رآدیو سکوت .
بابا از مامان عذرخواهی نمیکنه چون وقتی خسته بوده یه لحظه صداش روش بلند شده، به جاش وقتی از سر کار د
بابام هیچوقت نمیذاشت ماها، با گریه بخوابیم. به مامانم میگفت: «فاطمه! یه وقت نذاری بچه با گریه بخوابهها، چون خوابش کابوس میشه و وقتی صبح بیدار بشه پر از غم و حسابی بیحاله. از روزها کار کردن هم جانکاهتره.» چندبار تجربهش کرده بودی، بابا؟
تا وقتی یکی باهات خوب رفتار نکنه، متوجه نیستی قبلا چه باری روی شونههای خمیده و خستهت بوده، چه رفتاری رو تاب میوردی و چه ظلمی در حقِ خودت میکردی. تا وقتی از فشار رها نشی، قضاوت نشی، احساس امنیت نکنی، با پات رو زمین ضرب نگیری، ذهنت شلوغ نباشه، متوجه نمیشی چه باری روی دوشت بوده تمامِ این مدت .
رآدیو سکوت .
- این احوال را ببین .. + بوالعجبکاری، پریشانعالمی، صعبروزی .
- تایپت دخترِ بور، چشم رنگی و ال و بِله؟ پسرِ ورزشکار، خوشاستایل، فلان و فلانه؟ یا فقط پول برات مهمه؟
+ خب، آدمهای شاد. آدمهای شاد، دخترهای شاد، پسرهای شاد. کسایی که با وجودِ غم و رنج، هنوز میخندن. منظورم اینه که .. ببین، نمیدونم. فقط لبخند و چشماش رو به همه اینا ترجیح میدم.