eitaa logo
رآدیو سکوت .
438 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌هایت طولانی‌ست. نمی‌دانی تا چقدر قرار است کِش بیایند. دیگر ماه که همیشه هست، دوا که هیچ، زخم می‌زند بر قلب‌نامی تپنده که در حصاری در آغوشت محبوس است و هر لحظه گویا این قفس برایش تنگ‌تر می‌شود. هرچه بیشتر می‌گذرد، احساسی بیشتر در وجودت گداخته می‌شود. نه، احساس نیست، واقعا درحال سوختنی. این مذابِ سوزان تا به عمقِ قلبت رسوخ کرده و پایین می‌رود، آنقدر که جلوی نوکِ پاهایت سقوط می‌کند. می‌دَرَد و می‌دزدد. همه‌چیزت را. در مغزت دویدن می‌گیرد. و در عجبم از تو که بدنت تماما لب گشوده است، اما دریغ از کلمه‌ای که از میانِ لب‌هایت بگریزد . ‌ شبی چند بار مرگ‌هایت را شمرده‌ای؟ چندین شب؟ آیا به روزهایت نیز، سرایت کرده است؟ غمِ خویش را به چه چیز، به چه کس، به که، به که گفتی؟ چند بار بر مزارِ آرزوهایت نشستی و سوگواری کردی؟ چگونه در حالی که خاطرات گریبانت را می‌دَریدند، لبخند را بر چهره فرا خواندی؟ بغض‌هایت را در آغوشِ پیچِ گَلو چِپاندی، لیکن عزیزم، برعکسِ تو که هر روز پژمرده‌تر می‌شدی آن‌ها رشد کردند و آنقدر بالا آمدند که حالا، همیشه، با کج‌خندی از میان جوک‌هایت، حرف‌هایت، صدایت سرک می‌کشند. از میانِ تک به تکِ نفس‌هایت. و قد گرفته‌اند تا پشتِ مردک‌هایت . از خودت بپرس، از خودم می‌پرسم. تا به کِی می‌گذارم این پیچکِ امید که تا چشمانم قد کشیده، بیش از این قد بکشد؟ آخر مگر نه اینکه شاید مثلِ درختانِ شازده کوچولو، زیادی بزرگ و سبز باشند و در نتیجه، سیاره‌ام را به نابودی می‌نشانند؟ پاهای لرزانم دقیقا بر کدامین عشق ریشه دوانده‌اند که هنوز نشکسته‌اند ؟ دقیقا چطور و چگونه ؟
چمی‌دانم عزیزم. چیزی درباره‌ی صبر و امیدواری می‌گویند، می‌گویند ظرفی سفالی‌ست با طرح‌هایی فیروزه‌ای رنگ، که آدم را توهمِ الماس برمی‌دارد. می‌گویند آب در آن بند می‌شود، بله، بند می‌شود. اما سرازیر هم می‌شود، لبالب پر، مالامال، لبریز شده و شاید ظرفِ سفالی را گِل کند. خراب کند. ویران کند. می‌گویند گوشه به گوشه لب‌پَر شده اما بی‌نهایت زیباست، فیروزه‌ای، سبزآبی، با طرح‌هایی ریزنگار، روح‌نواز، و بیت‌هایی شعر که در بِینابینِ آن‌ها ثبت شده. پر از اشک‌های توست که قرار است همان‌ها را روزی بدرقه‌ی قدم‌های غم کنی که می‌رود تا دیگر برنگردد، یا هرازگاهی نهایتا سُک‌سُکی بکند. چمی‌دانم عزیزم، چیزهایی درباره‌ی امید و صبر می‌گویند...
اشک‌هایش را تند تند پس می‌زند، گویی چیزی نجس باشند، گویی حرمتِ اشک نقض شده باشد، در شرفِ از دست رفتن باشد: «چرا؟ چرا هرروز بزرگ‌تر به نظر میاد؟ انگار قوی‌تر میشه. بی-بیشتر عذابم میده.» ـ چمی‌دونم تصدقِ چشمای بارونیت. لابد چون مام از خاکیم، اینطوری میشه که یه دونه احساس که تالاپی میوفته تو دلمون، با عجله و بدونِ تامل میره تو لایه‌های پایینی و اصیل و قهقرای قلبمون و حسابی جون می‌گیره، رشد می‌کنه، قد می‌کِشه، میوه میده، سبز میشه و یهو تو یک آن به خودت میایی می‌بینی پرِ از خار شده، زرد و پژمرده و لَه‌لَه‌زنان دنبالِ خواب زمستونی و تو هم که وابسته و نیازمندش. نهایتش یهو ریشه‌ش خشک میشه، البته اگه آدمیزاد کوتاه بیاد و بهش آب نده، بعدشه که بی‌حس میشه دردش. هرچند خاک دونه‌ای که یه زمان تو دلش خوابیده و رشد کرده بود رو یادش نمیره. + امیدوارم زودتر خشک بشه. می‌خوام با تیشه بیوفتم به جونِ این... این ریشه‌ی لعنتیش. می‌خوام تیکه پاره‌ش کنم. ـ خودتم می‌دونی که؟ تو خودتو زخم و زیل و خونی‌مالی می‌کنی، اما نمی‌ذاری یه خراش رو اون بیوفته. هق‌هق می‌زند، چنان که لحظه‌ای قلبم را در سینه به لرزه وا می‌داردو نفسم را تنگ. دردهای ریشه دواندنِ درختک در خاکِ وجودش، در اشک‌ها خوابیده و روی جاده‌ی گونه‌اش اسکیت‌بازی می‌کنند، با ناله می‌گوید: «پس اینه، اینه آدمیزاد.» ـ اینه.
گاها نذار کسی بهت بگه اندوهت ناچیزه و "چیزی نیست". اتفاقا خیلی چیزا هست. خیلی هم دردناک و طاقت‌فرساست. چیزی که تو اون شرایط نیاز داری، درکِ وجودِ غم و رنجته. هضم کردنشه. باید وجودش رو بپذیری و همچنین اندازه‌ش رو، تا درکش کنی. اینکه از بیرون غم و رنجت معلوم نیست، مبنی بر این هم نیست که همه‌چی خوبه و اندوهِ تو ناچیزه و اتفاقی نیوفتاده.
حالم طوری‌ست که انگار بال‌هایم را قیچی کرده‌اند چون دیگران بال نداشتند و یا ماشینی سرخ‌روام که می‌خواهند مشکی‌ام کنند تا شبیه ماشین‌های دگر شوم. دلم تنگِ بال‌های نداشته و سرخیِ نبوده‌ام شده.
آرام باش عزیزِ من. آرام. شاید تو درختِ گردویی هستی که گردوهایش، بعد سال‌ها سر و کله‌شان پیدا می‌شود. وقت بده و آرام باش، شاخه‌ها را قطع نکن چون به مانندِ دیگر درختان زود بارور نشده‌اند. زمان بده. زمان.
رآدیو سکوت .
بابام هیچ‌وقت نمی‌ذاشت ماها، با گریه بخوابیم. به مامانم می‌گفت: «فاطمه! یه وقت نذاری بچه با گریه بخو
انسان هرچیزی را می‌تواند بر دوش بکشد و تحمل کند، هر چیز را، جز غم‌هایی که در چشمانِ مادرش لانه می‌کنندو شانه‌های خمیده و نگاه‌های خسته‌ی پدر.