کاش انقد ما کوچیک نبودیم. کاش میتونستم کاری بکنم، کاش انقد ناتوان نبودم. ما غذا می خوریم و شب آروم سر رو بالش میذاریم، در صورتی که تو همین کُره یه عده آدمِ بیگناه دارن از گشنگی میمیرن. واقعا نمیدونم باید بابت اینکه لزوماتِ زندگی رو داریم خوشحال باشم یا چی؟ نمیدونم چه کار کنم برای اینکه از احساس گناهم کم کنم بابت اینکه من غذا داشته باشم و بچههایی، همسنِ خواهر کوچیکهم از گشنگی رنج بکشن و بال باز کنن و پر بکشن به سمت آسمون. به خاطرِ چیزی که چیزی که حقِ مسلمِ یه آدمه. بیتابم، خیلی بیتاب. متنفرم اون آمریکایی که تو فیلماو کتاباش آزادگی و رهایی و عدالت رو جار میزنه، اما خودش از حیوون کمتره. دیزنیای که تو انیمیشناش اشک تمساح میریزه، اما کمک میکنه به رژیمِ کودککش. خدایا، تو خودت شاهد باش من صدا بلند کردم بر علیهِ استکبارِ جهانی .
من همیشه یه احساسِ نزدیکیِ خاصی با چیزهای معیوب دارم و خیلی بیشتر دوسشون دارم. چیزهای معیوب و قدیمی حس زندگی میدن؛ فنجونِ لبپَر، گلسِ ترکخورده، دوربینِ قدیمی بابابزرگ گوشه انباری. اینها خیلی شبیه آدمان. اینها واقعا 'واقعی'ن. چیزهای معیوب حس زندگی و واقعیت رو ساطع میکنن، خیلی حس بهتری نسبت به چیزهای سالم دارن برام. مثل آدمها؛ آدمهای بینقص اصلا حسِ "آدم" بودن و نزدیکی ندارن. اونایی که همیشه طبق پلناشون پیش میرن، هیچ اشتباهی نداشتن، هیچ طرحی رو خراب نکردن و همیشه، مهم نیس در ظاهر یا باطنا، کاملن.
بهم میگه: «وای فلانی هزار و چهارصد زده چنلشو!» در جواب شونه بالا میندازم و میگم: «یعنی دو سال پیش دیگه..» با چهرهای عادی و بیتفاوت، انگار که براش عادی باشه این قاطی [گم] کردنِ تاریخا، میگه: «چهار ساله، نه دوسال.» میخندم و سرمو کج میکنم: «اوه پسر، من هنوز تو سال نود و هشت گیر کردم.» و در جواب با یه لبخندِ کج میگه که: «تو همیشه تو یه تاریخی گیر میکنی.» چقد راست گفتی. خیلیم بد گیر میکنم. طوری که یادم میره چطور باید خودمو بِکِشَم بیرون [اصلا از اول مگه بلد بودم؟] . نمیدونه که پرده برداشته از یه حقیقتِ وجودیِ من، اما من که میدونم یه لحظه پشت اون خندهها دلم هُری میریزه پایین .
میگه: «این جنگِ دولتهاس نه مردمها، خودتونو درگیرش نکنین.» اتفاقا این جنگ، جنگ مردمهاست. وقتشه نشون بدی طرف مظلومی، یا ظالم. وقتشه آدمهایی که انسانیت ندارن رو از دایره تعاملاتت حذف کنی. وقتشه که همین "مردمها" به دولتهاشون نشون بدن که دارن لَهلَه میزنن برای کمک کردن به مظلوم، نشون بدن طرفِ مظلومن و میخوان کمک کنن حتی اگه شده از رفاه خودشون بزنن. آره عزیزِ من، تویی که اومدی میگی «فیلمای غزه رو شِیر نکنین، الکی خاطرمون کدر میشه وقتی ازمون کاری برنمیاد.» بدون که این جنگ، جنگِ مردمهاست. بدون که خدا عاقبتِ همین حرفت و "مکدر نشدنِ خاطرت" رو بهت نشون میده. زمانی که رنگهای خونهت رو دزدیدن، و همسایههات که سرشار از رنگ بود خونهشون حاضر به کمی بخشیدنش نبودن. چون «خاطرم مکدر میشه.»
من حتی به چیزهای موردعلاقهام نیز احساسِ تعهد میکنم. نسبت به کتابها، آهنگها و فیلمهای مورد علاقهام. نمیتوانم رهایشان کنم و همیشه برایم یادآور چیزی هستند و با احترام ازشان یاد میکنم و وقتی به چیزی دیگر علاقهمندتر میشوم، احساسِ خیانتکار بودن گلاویزم میشود عزیزم، حال تو انتظار داری تو را فراموش کنم و کس دیگری جایت را برایم پر کند؟ اگر به هنگامِ رفتن چنین فکری میکردی، سخت در اشتباه بودی ... درد فراق و دوری تو هنوز برایم تازه، مثل یک چایِ تازهدم لمس کردنیست، من از زخمی که تو زدی نیز با احترام یاد میکنم .