رآدیو سکوت .
بیژامهی مشکیاش را در میآورد و آهی از سر خستگی میکشد: «نمیدونی چه ترافیکیه! پر از دود و دود و دو
«دنبال غم نگرد، غم خودش تو رو پیدا میکنه، رویا. باید دنبال شادی بگردی و پیداش کنی.»
؛
خوب پُر است، پر انرژی، پر از حالِ خوب، پُر از لبخند.
«برای بقیه خوب ذوقزده میشود، کوچکترین موفقیتِ دیگران چشمانش را اشکآلود میکنند و آغوشش را بزرگِ بزرگ میگشاید، خوب مراقبِ بقیه است و کافیست بفهمد کسی غمگین است تا غمدان شود. اما به خودش که میرسد،»
تمام میشود.
رآدیو سکوت .
- تایپت دخترِ بور، چشم رنگی و ال و بِله؟ پسرِ ورزشکار، خوشاستایل، فلان و فلانه؟ یا فقط پول برات مهم
- چرا جون میکَنی انقدر؟
+ چون میخوام من رو بیش از زیباییِ ظاهریم بشناسن، بیش از اینکه پسر/دخترِ فلان آدمم، بیش از وضعِ مالیِ خانوادهم و کلی چیزهای دیگه. میخوام من رو به خودم بشناسن، به کسی که برای رسیدن به اینجا، کلی تلاش کرده. میخوام من با "خودم" تعریف بشم.
این پیام + مسیج دلخواه از چنل رو فوروارد کنید تا من یه پادکست (؟) بگیرم که مثلا از یه جای دور، براتون روی پیغامگیرِ گوشیتون، پیغام میذارم.
- 📨
بین چنلها قرعهکشی و ده چنل رو برمیدارم. ـ ⏱تا ساعتِ دوازدهی فردا شب میتونید فوروارد کنین. - 📬` لینکتون رو [] بذارید.
رآدیو سکوت .
پروانه. میگویند پروانهها، در همان عمرِ کمِ خویشتن، ندانند که چقدر زیبایند. ندانند تا به وقتی که کس
ستارهها. میگویند ستارهها وقتی میمیرند، درواقع چهار سال است که مردهاند، و ما چهار سال است که آنها را میبینیم و فکر میکنیم زندهاند. با خود میگوییم چقدر زیبایند و چه خوب به تخته سیاهِ آسمان چسبیدهاند. آدمیزاد هم همین است. آدمیزاد خیلی وقت است با غولهایش سر و کله میزند و در شرفِ آخرین نفسهاست، آدمیزاد خیلی وقت است توتفرنگیها برایش طعمِ توتفرنگی نمیدهند، کلانوقتیست که مرده است و زیر لب سرخوشانه آهنگی زمزمه نمیکند؛ ستاره خیلی وقت است مرده مادر. اما هنوز برای تو میدرخشد.
رآدیو سکوت .
مدام امروز و فردا میکند. تمام زندگیاش "امروز و فردا کردن" شده است. فردا زندگی میکنم، فردا لبخند م
فردا: کمرم از اینهمه امید و انتظار، خرد شد! اینطوری نگاهم نکن دیروز، تو خودت تحملِ اینهمه کار و انتظار رو داری؟
دیروز: من هرروز تموم میشم، پشتِ هم، ولی تو هنوز هستی؛ معلومه که منبعِ امیدی. خودتو بالا نگیر فردا، من، فردای توئم. تو تحملِ اینهمه حسرت رو داری؟
رآدیو سکوت .
غمدیده، غمچشیده، غمدزدیده، غمدان [ایوای از غمدان که برای دیگران قندانه]، غمفهم، غمدوست، غمآ
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدیکی و پهلوی من است ، بغض و اشک و هرچه غم به طورِ متداول مبدل به آن شود ، دردِ قلبِ شکسته به پهلو زد .
رآدیو سکوت .
حسرت و بغضِ من رو میخوایی؟ برام از آخرینها حرف بزن. از آخرین نگاهها، آخرین ماکارانیِ خالهپز، آخر
از دست میدی و بعد میفهمی چی داشتی آدمیزاد، از دست میدی و بعد میفهمی. از نوکِ انگشت کوچیکهی پا تا بالای تاجِ موهات پر از حماقتی. حماقت.