رآدیو سکوت .
انسان فقط خو میکند. عادت کردن، کارِ همیشهی انسان است. ساکنان دریا به صدای موجها عادت میکنند، نمی
کاش همهچی انقدر عادی نمیشد، کاش انسان بردهی نسیانو عادت نبود. کاش هنوز رنگ سبزِ درختها به وجدمون میورد، پرواز اون جسم فلزی توی تختهی آبی رنگِ آسمون شگفتزدهمون میکرد، دیدنِ ابرها ذوق رو در قلبمون به نوسان در میآورد، تو آسمون سیاهِ شب دنبالِ ستارهها میگشتیم. کاش همهچی انقدر برامون عادت نمیشد، نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت نمیشدیم. کلا بیتفاوتی زهره، بیتفاوتی به آدما، به زخما، به جامعه، به ابرها، به زندگی. بیتفاوتی افتضاحه، یه شوخیِ تلخِ شوهرعمهایِ منشئزکنندهست.
تروما و اتفاقات ناراحتکننده روانی در کودکی، به دونهی کوچکی شبیهه که در خاک وجود میخوابه، همراه با رشد آدمی رشد میکنه و رشد میکنه، تبدیل به درخت بزرگ و تنومندی میشه که یهو به خودت میایی و عه! چه قدی گرفته تا بالای تاجِ موهات. و عزیزم، متاسفانه قطع کردن درختی تنومند که در وجودت ریشه دوونده به هیچوجه آسون نیست.
روزهای جالبی نیست. خودم هم جالب نیستم. کلماتم ناجالب است، روزهایم، حرفهایم، کارهایم. هوای دلم بدجور خاکستریست. گمانم میبرد این خاکستریروی بودنش را از تهران دزدیده است، و به شکل حماقتواری آسمان آبی دلش را با خاکستری بودنها تعویض کرده. شب را صبح میکنم و صبح را شب و صبحها دود در گلو داده و بقیه روز را سلانهسلانه و به زور به امور میپردازم. خندهها و لبخندهای دروغین، تشنجات فکری فراوان، کارهای انباشته شده و بغض برای آبِ درحال اتمام و فکر به اینکه شاید اشکهایم بتواند سدها را سیراب کند و تعطیلیها و سردردِ پیاش و دودهای کثیری که اشکهای نگهداشته چشمانت را از سوزش به اجبار بر گونههای رنگپریدهات لبریز میکند.
به قول این قدیمیها این روزها حس میکنم برکت از دنیا و من و ساعات و روز و فصل رفته است و خدا بد قهرش گرفته. یا طبق معمول ما انسانها زیادی دستهگل به آب دادیم. چه روزها بیبرکت شدهاند عزیزم، ماهیِ قرمز کوچکِ دریا ندیدهی درونِ دلِ من میلِ مُردن دارد.
فهمیدم بیرون اومدن از سیاهچالهی غمها و بلند شدن و ایستادن روی پاها با کاسهی زانوهای خرد شده، اصلا مثل انیمیشنای دیزنی و فیلما نیست. نزدیکش هم نیست. اینکه بیفتی، چُنان ضرباتِ سختی بخوری، خرد بشی و به هقهق بیافتی اما دو دقیقه بعد روی پاها بایستی، دروغه، یه فانتزی غمانگیز.
حقیقت اینه که این ایستادن، زمانبره. اونقدر زمانبر و جانفرسا که گاهی با خودت میگی "ولش کن، من مالِ بلندشدن نیستم." و قید پریدن با بالهات رو میزنی. این تکامل و بلوغ روحی بعد دردهای عمیق، آسون نخواهد بود. اما اگر بتونی بلند بشی دیگه زمین زدنت برای زندگی و مصائب انقدر آسون نخواهد بود. اگه بلند بشی، شاید بتونی به اندازه تکتک افتادنات 'آخیش' بگی.
رآدیو سکوت .
من از میانِ تمامیِ حروف الفبا، فقط سوادِ میم و الف را داشتم که آن هم به آغوشم نیفتاد و شد بغض. اما ت
راستش را بخواهی، من بالهایم را به تو دادم تا نکند از پیشت جُم بخورم و هوای پریدن به سرم بزند. حالا هم تو رفتی و هم بالهایم. حماقت بود ؟
- میدانی وطن چیست صفیه خانوم؟
+ وطن یعنی همهی اینها نباید اتفاق میافتاد.
` غسان کنفانی
وطن یعنی مامان، یعنی بابا، یعنی خونه، نقش جهانِ اصفهان، آغوش، رویاهای دور، زخم، ایستادن، لبخندهای تلخ، برج آزادیِ تهران، آههای جانسوز، همبستگی، درک، اتحاد، قصههای پر غصه، جنگلهای گیلان، قلهی دماوند.
اما
یادت باشد عزیزم
وطن یعنی من، وطن یعنی تو، وطن یعنی «ما».