فهمیدم بیرون اومدن از سیاهچالهی غمها و بلند شدن و ایستادن روی پاها با کاسهی زانوهای خرد شده، اصلا مثل انیمیشنای دیزنی و فیلما نیست. نزدیکش هم نیست. اینکه بیفتی، چُنان ضرباتِ سختی بخوری، خرد بشی و به هقهق بیافتی اما دو دقیقه بعد روی پاها بایستی، دروغه، یه فانتزی غمانگیز.
حقیقت اینه که این ایستادن، زمانبره. اونقدر زمانبر و جانفرسا که گاهی با خودت میگی "ولش کن، من مالِ بلندشدن نیستم." و قید پریدن با بالهات رو میزنی. این تکامل و بلوغ روحی بعد دردهای عمیق، آسون نخواهد بود. اما اگر بتونی بلند بشی دیگه زمین زدنت برای زندگی و مصائب انقدر آسون نخواهد بود. اگه بلند بشی، شاید بتونی به اندازه تکتک افتادنات 'آخیش' بگی.
رآدیو سکوت .
من از میانِ تمامیِ حروف الفبا، فقط سوادِ میم و الف را داشتم که آن هم به آغوشم نیفتاد و شد بغض. اما ت
راستش را بخواهی، من بالهایم را به تو دادم تا نکند از پیشت جُم بخورم و هوای پریدن به سرم بزند. حالا هم تو رفتی و هم بالهایم. حماقت بود ؟
- میدانی وطن چیست صفیه خانوم؟
+ وطن یعنی همهی اینها نباید اتفاق میافتاد.
` غسان کنفانی
وطن یعنی مامان، یعنی بابا، یعنی خونه، نقش جهانِ اصفهان، آغوش، رویاهای دور، زخم، ایستادن، لبخندهای تلخ، برج آزادیِ تهران، آههای جانسوز، همبستگی، درک، اتحاد، قصههای پر غصه، جنگلهای گیلان، قلهی دماوند.
اما
یادت باشد عزیزم
وطن یعنی من، وطن یعنی تو، وطن یعنی «ما».
آن دخترک شاد را، بالهایم را، امیدم را، خندههایم را در ساکی گذاشته و بردهام جایی دور. آنقدر دور که امتدادِ دریا باشد. رها کردهام، در جزیرهای. تنها، بیکس. تا شاید آنجا از دستِ همه دور باشند و سالم بمانند. آخر میدانی عزیزم، شادیِ دخترانِ شاد را میکُشند و بالهایشان را دانه به دانه پَرپَر.