رآدیو سکوت .
غ م پ ه ل و _ غَمپَهلو/ پهلو که چه بگویم جانغم شدهام ، غمی که درد میگیرد ، غم همیشه در همین نزدی
این روزها بیمحابا میگریم، غصه غذای روزانهام شده، شانههایم سنگیناند و قدمهایم روی زمین خود را میکِشند و موهایم پریشانحال. گمانم چون من و وطن هردو غمپهلو گرفتهایم. زیرا که پهلوی وطن، پهلوی من است. وطنم درد میکند عزیزم، وطنم درد میکند.
«شوخیهای آدمها یه جور لو رفتنِ ناخودآگاهه. از چیزی که بهش میخندن میشه فهمید چقدر خلاقن، چقدر باهوشن، چه فرهنگی دارن، چقدر محترمن و حتی سطح اجتماعیشون چطوره. شوخی یه آینهست، حواست باشه چی توش میبینی.»
عزیزم، از تو فقط بغضی ماند که در پیچ گلویم خانه گزید. گویا تو، در گلویم پنهان شدی. فقط هرروز انگار بزرگ و بزرگتر میشوی و حریصانه، تمنای رفتن داری. البته، ناشکری نباشد! همین هم خیلیست...