eitaa logo
رآدیو سکوت .
437 دنبال‌کننده
118 عکس
9 ویدیو
1 فایل
- نجات‌دهنده کجا بود باباجان ؟ ما پناهنده‌ای بیش نبودیم؛ به دو چشمونِ سیاهش، به کنج‌و پستوهای کُتب، چایِ امام‌رضا، قهوه، قلم، امید، دستای مامان، موسیقی، لبخندِ بابا، طلوعِ آفتاب، ملودیِ آهنگ‌ها، پرواز پرنده‌ها. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
رآدیو سکوت .
غ م پ ه ل و _ غَم‌پَهلو/ پهلو که چه بگویم جان‌غم شده‌ام ، غمی که درد می‌گیرد ، غم همیشه در همین نزدی
این روزها بی‌محابا می‌گریم، غصه غذای روزانه‌ام شده، شانه‌هایم سنگین‌اند و قدم‌هایم روی زمین خود را می‌کِشند و موهایم پریشان‌حال. گمانم چون من و وطن هردو غم‌پهلو گرفته‌ایم. زیرا که پهلوی وطن، پهلوی من است. وطنم درد می‌کند عزیزم، وطنم درد می‌کند.
«شوخی‌های آدم‌ها یه جور لو رفتنِ ناخودآگاهه. از چیزی که بهش می‌خندن میشه فهمید چقدر خلاقن، چقدر باهوشن، چه فرهنگی دارن، چقدر محترمن و حتی سطح اجتماعیشون چطوره. شوخی یه آینه‌ست، حواست باشه چی توش می‌بینی.»
عزیزم، از تو فقط بغضی ماند که در پیچ گلویم خانه گزید. گویا تو، در گلویم پنهان شدی. فقط هرروز انگار بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شوی و حریصانه، تمنای رفتن داری. البته، ناشکری نباشد! همین هم خیلی‌ست...
به که بسپارمت ای خاک به بادت ندهند؟ به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی؟
رآدیو سکوت .
چه چشمانِ زیبایی داشتی . / «چشم‌دریده، ادبِ نگاه ندارد.» غم بود که من و او را به هم پیوند زده بود.
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه می‌کنی؟ نای زندگی نداری. گفت ندارم. گفتم من نیز. برگشت، دیده در دیده دوخت. چشمانش بلوطی بود در دیدرَسِ آفتاب، به دست سنجابی که آن را تا امتداد خوشبختی حمل می‌کرد. خسته بود. بی‌رمق، آزرده از نگاهِ تلخِ روزگار. می‌گفت می‌خواهد بلوط چشمانش را بسوزاند. تلخ‌خندی زد و دست زیر چانه زده و به تماشا نشست. گفتم: به تماشای درخت سوخته‌ی چشمانم نشسته‌ای؟ خندید. سر کج کرد. گفت: قهوه، چشمانت قهوه است و من در تمنای بیداری. چشمانم را بستم. گفت چه می‌کنی؟ گفتم بخواب. خسته‌ای. قهوه تلخ است، و بلوط به خانه می‌رسد، سنجاب. هیچ نگفت، آهی کشید جان‌کاه. با خود چه می‌کند؟ قهوه‌ی تلخ، با نبات هم شیرینی ندارد، تو بگو با شکر، قند، شکلات. تلخ است و تلخ می‌کند. او شیرینی دوست دارد و شیرین بودن را. گفتم بلوط خورده‌ای؟ گفت نه. پس نمی‌داند بلوط چه شیرین و عکس قهوه‌ی چشمانِ من است. بی‌فایده بود، تنها می‌توان قهوه‌و تلخی‌اش را تحمل کرد و همین. گفتم: بلوط شیرین است و اما قهوه تلخ. تلخِ تلخ. گفت: همین هشیار می‌کند، همچو روزگار که اجبار به زندگی دارد و مزه‌‌ی زهرمار. بلوط‌و شیرینی‌اش برود به درک. خواستم بگویم که همه نبات‌ها را حاشا کردند تا از برای قصدِ رفتن، تلخی را بهانه کنند، نگفتم. چون صدایش درآمد که: ماحی! راست است که می‌گویند قهوه، کفایت می‌کند به هرچیز. خیلی بابِ‌دل است‌و مبهوت‌کننده، خواب از سر آدمی می‌پَراند، به مانندِ چشمانِ تو. فهمیدم، تلخیِ قهوه‌ی چشمانم را کافی می‌دید، می‌خواست و دوست داشت. چشمانم را گشودم، خواب بود.
چه جوانانی، اسماعیل می‌بینی؟ چه جوانانی؛ بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند... ` رضا براهنی
رآدیو سکوت .
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار می‌آیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه ب
گویند چون شب باشد، انزوا جامه‌ای شده و بر تنِ روح می‌پیچد، به سخره گرفته‌اند ما را؟ کسوف باشد، بامداد باشد، شامگاه باشد، مهمانی، تولد، دورهمی، خانواده، جمعی از دوست رفیق آشنا، عصر و غروب و طلوع باشد؛ سر بچرخان، ابتدا را دیده و نیم‌نگاهی هم به انتها بینداز، صف‌و همایشی‌ست از 'خودت‌'ها که هرکدام مبدل شده‌اند به خاطره‌ای، کسی، غمی.