سلام امام زمانم💚
ای کاش جهان
برای ظهورتان بیتاب میشد!
ای کاش تمامی دلهای دردمند و بیقرار،
شما را از خدا میخواست ...
ای کاش زمین و زمان
یکصدا دعای فرج میخواند؛
ای کاش خدا شما را به ما باز رساند!!
که غیر از حکومت عدل گستر شما
امیدِ نجاتی نیست ...
تو را من چشم در راهم❤️
#امام_زمان
366.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤍خــــدایــــا
🌿یــاد تــو آرام بــخــش دلــهاســـت
🤍در هر ثــانــیــه صــدایــتــ
🌿مــی زنــم و آرام مــی گــیــرم
🤍و روز هـــایـــم را بـــــا
🌿نــام زیــبــای تــو آغــاز مــی ڪــنــم
🤍 بــِســْمــِ الــلــّهِ الــرَّحــْمــَنــِ الــرَّحــيمــِ
🌿 الــهی بــه امــیــد رحــمــت تــو
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کار دنیا همیشه برعکس است...
#نوستالژی
🌱
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#فصل_سوم
#رویای_سبز(مکرمرداب)
#پارت38
#بانونیلوفر(ز_م)
_هادیه...!این چه حرفیه میزنی؟دایی حتما بیرون بوده همه چیز رو رعایت کرده
مصطفی نشست و عباس را روی پاهایش نشاند
_نه، اتفاقا کار عاقلانه رو این دختر میکنه...البته قبل از اینکه وارد خونه بشم دستام رو ضد عفونی کرده بودم.ولی میگن واگیر این بیماری خیلی زیاده و همه گیر شده
حتی اداره هم با چند نفر مامور بیشتر نمی چرخه...این ویروس منحوس خیلی وحشتناک داره همه رو مریض میکنه...میگن خیلی از بیمارها رو که مردن بدون غسل و کفن دارن دفن میکنن تا کسی مریض نشه
از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم.ارمیای من با اینکه بر اثر این بیماری نمرده بود، آنگونه غریبانه دفن شد...وای به این بیچاره هایی که نه تنها غریبانه ، بلکه بدون غسل و کفن دفن میشدند
_ببخشید...تو این وضعیت که همه ترسیدن ما هم اومدیم سر بار شما شدیم...مصطفی من اینجوری راحت نیستم.میدونم ناراحت میشی ولی هر چه زودتر باید یه خونه پیدا کنم و دنبال یه کار باشم
قبل از اینکه مصطفی چیزی بگوید هدی گفت
_حالا بحث خواهر برادری رو بذارید کنار...مصطفی جان اگه چایی نمیخوری میز شام رو بچینم!
میخواستم بگویم من اول نماز میخوانم اما خجالت کشیدم.شاید آنها گرسنه بودند و نمیتوانستند منتظر نماز من بمانند.
نا محسوس آهی کشیدم و به ساعت نگاه کردم.ساعت نه شب بود و کمتر پیش آمده بود نمازم را سر وقت نخوانم...اینجا خانه من نبود و قانون خودش را داشت
باید هر چه زودتر مستقل میشدیم. هادیه اصلا از اینکه اینجا بودیم خوشحال نبود و من هم معذب بودم.
چرخ روزگار بارها مرا به تنهایی کشانده بود.اما اینبار، خلا بزرگی تمام روح و احساسم را درگیر کرده بود که اگر زودتر به خدا پناه نمیبردم و به دادش نمی رسیدم، شاید تمام ایمان و اعتقادم را در بر میگرفت
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#فصل_سوم
#رویای_سبز(مکرمرداب)
#پارت39
#بانونیلوفر(ز_م)
به ساعت نگاه کردم.تقریبا چهل دقیقه بود که در حال مکالمه بودم
_آقای وحدتی،من از حرفایی که شما میزنید سر در نمیارم...اگه چیزی به نام من هست بگین بیام مدارکش رو ازتون تحویل بگیرم...اگه هم چیزی نیست،صبر میکنم تکلیف بدهکاری های ارمیا معلوم بشه ، هر چی تهش موند میرسه به بچه هاش
_هانیه خانم گوش نمیدین دیگه...یه شرکت کوچیک تو کرج به نام شما ثبت شده...اما پیشنهاد میکنم تو این اوضاع فعلا سراغش نرین
اولا با بیماری که راه افتاده همه کارها خوابیده و رفتن شما و پیگیریتون بی فایده اس
دوما، خیلیا الان شما رو تحت نظر دارن تا بفهمن دیگه چی از ارمیا باقی مونده تا مثل کفتار بریزن سرتون
من دارم همه چیزو برسی و پیگیری میکنم... ولی زیاد امید نداشته باشین چیز دندون گیری از اموال ارمیا باقی بمونه...ولی روی این شرکت و سهامتون حساب کنید
چشم هایم را با انگشت شصت و اشاره ام فشار دادم و گفتم
_خیلی ممنون...صبر میکنم.دستمزد تون هم از دارایی که باقی میمونه تصویه کنید.شرمنده که الان نمیتونم چیزی بهتون بدم
_این حرفا چیه میزنید...منو ارمیا فقط وکیل و موکل هم نبودیم...اگه اجازه بدین یه روز حضوری خدمت برسم.هم برای تحویل مدارک، هم دیدن بچه ها
_خواهش میکنم...به سهیلا خانمم سلام برسونید
تماس را قطع کردم و به فکر فرو رفتم.کی ارمیا فرصت کرده بود یک شرکت را به نام من ثبت کند؟
چرا به من چیزی نگفته بود!
«هر روز که میگذره بیشتر احساس میکنم که چقدر از من دور بودی...فکر میکنم منو یه زن ضعیف میدیدی، که فقط باید به فکر خونه و بزرگ کردن بچه هاش باشه...هیچوقت نخواستی منو شریک مشکلات و درگیری های ذهنیت کنی...من زنت بودم...هیچ کاری ام ازم بر نمیاومد حداقل بار دلت رو سبک میکردم»
_مامان...وسط کلاسم اینترنت قطع شد
با صدای اعتراض هادیه که در بالکن نشسته بود و کلاس مجازی داشت، نم زیر پلک هایم را گرفتم و سمت حیاط رفتم
پارت اول
https://eitaa.com/makrmordab/22197
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜.
آنان که به اوج می اندیشند،
راه پرواز خود را خواهند یافت...
شبتون بخیر🌙✨
🌙✨🌙
⚜@Raeha_behshti⚜
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در آرزوی یک کلبه آنقدر دور که...
⚜@Raeha_behshti⚜
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
محبوبه کم عقل کم بود محدثه کم عقل هم اضافه شد کلا محدثه ثایپش انسان های نرماله نیست
بهروز خلافکار . کامران بچه ننه وحالا هم شهیاد بابا بزرگ عصبیه قلدر خدا عاقبتشو بخیر کنه😂😂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۲:۰۲:۲۹
⏰تاریخ: دوشنبه بهمن ۱۴۰۴
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
محبوبه کیه؟...😅
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
ای وای حالا جواد رو می دزنند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۲۲:۰۴:۰۳
⏰تاریخ: دوشنبه بهمن ۱۴۰۴
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
😳
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
سلام ممنون از رمان قشنگ هکر کلاه سفید می خواستم اگه امکان داره رمان را کامل بخونم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
⏱ساعت: ۱۷:۵۳:۳۸
⏰تاریخ: سه شنبه بهمن ۱۴۰۴
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طراحی و کدنویسی : @Im_Azad
🆔 @harf_n
سلام گلم تقدیم نگاه قشنگتون
هکر کلاه سفید آنلاین نوشته میشه و کامل نیست ...آنلاین در خدمت شما هستیم
هدایت شده از مکر مرداب(هکر کلاه سفید)
_ دختره تو زندان رگش و زده
بیتوجه به گفتهی وکیل سیگارش را اتش میزند و از پنجره بیرون را تماشا میکند..
_ساعت پنج صبح انتقالش دادن به بیمارستان.. میگن..
مرد مکثی میکند و با ندیدن عکسالعملی از جانب میعاد با حرص میغرد:
_میگن جوری وضعیتش حاده که امیدی به زنده بودنشم نیست
بلاخره نگاه از پنجره میگیرد.. با همان خونسردی اعصاب خوردکنش به طرف رفیق چندین سالهاش میچرخد و با ارامترین لحن ممکن لب میزند:
_خب چی کنم؟!
از این بیخیالیاش.. نیما بهم میریزد و چند قدم نزدیکش میشود:
_میخوای وانمود کنی برات مهم نیست؟
این مرد کی انقدر بیرحم شده بود؟!
_وانمود نمیکنم واقعا برام مهم نیست..
_حتی اگه بفهمی حامله بود..
خنده رفته رفته از روی لبان میعاد محو میشود و ایندفعه نوبت نیما بود که پوزخند بزند:
_زنت حامله بوده باغیرت جورییی رگش و زده که بچه که هیچی حتی امیدی به زنده موندن خودشم نیست
_دلم نمیسوزه..اون قاتل الههی منه
نیما بیتوجه به صدای ضعیف و نالهوار او با صدایی محکم و گیرا لب میزند:
_اینم واسه اینکه بیشتر بسوزی بهت میگم..
مدارک مهسا را از کیف بیرون میآورد و سمت میعاد پرت میکند و باصدای خشمگینی میغرد:
_بیگناهه حالا تو بمون وعذاب وجدانت و
زن و بچهای که بیگناه پر پرشون کردی..
https://eitaa.com/joinchat/3955228959C4b22fdc5b5