731.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎊خدایـا
💞در این شب
🎊فرخنـده و مبـارک
💞بهترین ها و زیباترینها
🎊را برای دوستان و عزیزانم
💞از درگاهت خواهـانـم
🎊خدایـا
💞قلبشـان را
🎊خوشحال و سرشار از
💞آرامش و خوشبختی کن
🎊شبتون شـاد شـاد
🌸عیـدتون مبارکــــ🌸
🌸👏🌸
@Maddahionlinمداحی_آنلاین_آغاز_امامتت_مبارک_مهدی_رسولی.mpga
زمان:
حجم:
5.5M
آغاز امامتت مبارک
آقای زمین و آسمونا
با تو همه جا صفا گرفته
ای جان جهان یوسف زهرا
#سرود🔊
#آغاز_ولایت_امام_زمان(عج)🌺
#سلام_امام_زمانم 🌷
📖 السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْوَلِیُّ الْمُجْتَبَی وَ الْحَقُّ الْمُنْتَهَی...
🌱سلام بر تو ای گوهری که خدا تو را برای خودش آفریده است.
سلام بر تو که تمام حقایق عالم، پرتویی از خورشید توست.
سلام بر تو و بر روز طلوعت...
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۷
✍ #بانونیلوفر
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم
وبا آرامش به او بفهمانم از چه چیزی رنج برده ام.
_شاید از نظر تو من اون همسری که میخای نباشم...
ولی اینو بدون ،با تمام وجودم دوست دارم و همه تلاشم اینه که تو از من راضی باشی
پوزخندی زد و گفت
_بله....تلاشتو امشب دیدم ،منوپیش کارمندا و دوستام سکه یه پول کردی
دستی به چشم های خیسم کشیدم و گفتم
_اگه فکر میکنی من باعث سر افکندگیت شدم ازت معذرت می خام.ولی این مراسمی نبود که من تدارک دیده بودم.
قرار بود فقط یه دور همی ساده باشه و یه شام خورده بشه .مراسم رقص تو برنامه من نبود.
_حالا که چی؟ .... پیشنهاد رزیتا بود که یکم خوش بگذرونیم .الان درد تو چیه؟
با این حرفش دوباره بغض خِر گلویم را گرفت. از اینکه به جای من از رزیتا مشورت گرفته بود و کلافه از اینکه نمی توانستم حرفم را بزنم پتو را روی هادی که خواب بود مرتب کردم و با صدای لرزانی گفتم
_مشکل من اینه که شوهرم با اینکه از روحیه و اعتقاد من خبر داره ....جلوی چشمم با یه نامحرم، دست تو دست می رقصه،مشکل من نفهمیدن احساسمه
چند قدم فاصله را پر کرد و با فریادجواب داد
_تو چی خیال کردی ؟ ....فکر کردی می تونی منو عوض کنی ؟
با فریادش هادی از خواب بیدار شد و ترسیده به ما نگاه کرد و به گریه افتاد.
_چرا داد می زنی؟ ...بچه بیدار شد.
_به درررک!
انگشت اشاره اش را سمتم گرفت و ادامه داد
_خوب گوشاتو واکن....! فکرشم نکن بخای منو مثل خودت کنی یا برای من تصمیم بگیری،چون اونوقت خیلی بد میبینی.
پشت کرد و با بیرون رفتن از اتاق در را به شدت به هم کوبید و رفت
با قلبی شکسته سمت هادی رفتم که از صدای بلند ارمیا به وحشت افتاده بود. اورا در آغوش گرفتم و هم پای او اشک ریختم.
*اگه من نسبت به گناه تو بی تفاوت باشم جواب خدا رو چی بدم
*(ای کسانی که ایمان آورده اید خود وخانواده خودرا از آتشی که هیزم آن انسان و سنگهاست نگه دارید)
۶/تحریم
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۸
✍ #بانونیلوفر
با تمام ناراحتی که داشتم، بعد از آرام کردن و دوباره خواباندن هادی به اتاقمان بازگشتم.ارمیا با همان لباسهای مهمانی روی تخت، به پشت دراز کشیده بود و ساعدش روی پیشانی اش بود.
با کمترین صدا لباسهایم را عوض کردم و گوشه ای ترین قسمت تخت دراز کشیدم.
چه امتحان سختی بود که همسرت ،کسی که نزدیک ترین فرد به تو می باشد، افکار وعقایدش با تو متفاوت باشد و نداند با دلت چه میکند.
هنوز کنجکاو بودم که رزیتا وسط زندگی من از کجا پیدایش شد .مگر قرار نبود آلمان نزد خانواده اش کار کند ؟
بعد از نماز صبح طبق معمول برای آماده کردن صبحانه به آشپز خانه رفتم. سمیه خانم مدتی بود که فقط برای انجام تمیز کاری می آمد و بیشتر کارها بر عهده ی خودم بود.
هر روز ساعت شش صبح حبیب آقا نان تازه و داغ می آورد ومن با عشق صبحانه آماده می کردم.
سعی داشتم مثل هرروز رفتار کنم و چیزی به روی ارمیا نیاورم بلکه با صبوری روی او تاثیر بگذارم.
صبحانه را که آماده کردم به اتاق بازگشتم.هنوز ارمیا در خواب بود .موهایم را شانه زدم و دم اسبی بستم.
سرمه ای به چشم هایم کشیدم و بلوز
آستین کوتاه و یقه ملوانی ام را با دامن نیمه بلند قرمزم به تن کردم. سمت ارمیا رفتم و در حالی که به صورت او دست میکشیدم با صدای شادمانی گفتم
_اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت وباهر نفس سلام
پاشو جناب تنبل خان دیرت میشه ها!
ارمیا با باز کردن چشم هایش با اخم نگاهم کرد و دست های نوازش گرم را از صورتش کنار زد و خود را مخالف من به پهلو چرخاند.
راه سختی پیش رویم بود اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۹
✍ #بانونیلوفر
یک ماه گذشته بود و تقریبا همه چیز به روال سابق برگشته بود.در این مدت ارمیا هم سعی کرده بود کاری که مرا ناراحت کند انجام ندهد.
_دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا توچرا بی خبر از ما شده ای؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت
_تو این همه شعر رو چه جوری حفظ کردی؟
از آستانه ی در به سمتش آمدم و در حال مرتب کردن یقه ی پیراهنش گفتم
_من عاشق کتابای شعرم ،البته خیلی وقته سراغشون نرفتم .ولی اونایی که دوست داشتم خاطرم مونده،مثلا این بیت که خوندم از شهریاره ....خیلی از شعراشو دوست داشتم و حفظ کردم
_ خوبه...برای من که بد نشده،امروز ناهار نمی یام منتظر نباش
_ باشه خدا به همرات...راستی از دانشگاه برام اخطار دادند،گفتن چرا نیومدی انتخاب واحد!
_ دیگه لازم نیست جوابشونو بدی.
مات ومبهوت گفتم
_اگه نرم که برام بد میشه،باید برم تکلیفمو معلوم کنم.
_من معلوم کردم،دیگه نمی خاد بری دانشگاه،بشین زندگیتو کن،چه نیازی به درس خوندن داری؟
سمت لبتابش رفت و با برداشتن آن ادامه داد
_تو که دیگه بهتر میدونی،یه زن خوب تو خونه بیشتر مفیده.هادی م لازم نیست مهد بره
_چی میگی ارمیا؟من ....من این همه زحمت کشیدم،مدرک گرفتم، این همه دعوت نامه برای همکاری داشتم،حالا میگی نرم ؟!
پارت اول
https://eitaa.com/Raeha_behshti/6
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐اگه بیایی دردا درمون میشه
💐اگه بیایی دنیا گلستون میشه
أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج 🙏
#عید_بیعت
🌸🍃
🌹سلام_آقای_مهربانم♥️
🍀چه حس خوبِ قشنگی است
در پناه یاد شما زندگی کردن،
با مهر شما نفس کشیدن،
در فراق شما چشم براه بودن ...
چقدر دلنشین است زندگی با شما ...
درست مثل نفس کشیدن در هوای بهار ...
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🟢 اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
⚜@Raeha_behshti⚜
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامشِ صبح، از دلِ شکرگزار میآید
خدایا شکرت که همیشه مورد لطف بی نهایت خودت قرار دارم
خدایا شکرت من در دستان امن الهی و در امنیت کامل هستم
خدایا شکرت به لطف تو من در مسیر نور و روشنایی قرارگرفته ام
خدایا شکرت دعاهایم را میشنوی و اجابتشان میکنی
⚜@Raeha_behshti⚜