🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۷
✍ #بانونیلوفر
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم
وبا آرامش به او بفهمانم از چه چیزی رنج برده ام.
_شاید از نظر تو من اون همسری که میخای نباشم...
ولی اینو بدون ،با تمام وجودم دوست دارم و همه تلاشم اینه که تو از من راضی باشی
پوزخندی زد و گفت
_بله....تلاشتو امشب دیدم ،منوپیش کارمندا و دوستام سکه یه پول کردی
دستی به چشم های خیسم کشیدم و گفتم
_اگه فکر میکنی من باعث سر افکندگیت شدم ازت معذرت می خام.ولی این مراسمی نبود که من تدارک دیده بودم.
قرار بود فقط یه دور همی ساده باشه و یه شام خورده بشه .مراسم رقص تو برنامه من نبود.
_حالا که چی؟ .... پیشنهاد رزیتا بود که یکم خوش بگذرونیم .الان درد تو چیه؟
با این حرفش دوباره بغض خِر گلویم را گرفت. از اینکه به جای من از رزیتا مشورت گرفته بود و کلافه از اینکه نمی توانستم حرفم را بزنم پتو را روی هادی که خواب بود مرتب کردم و با صدای لرزانی گفتم
_مشکل من اینه که شوهرم با اینکه از روحیه و اعتقاد من خبر داره ....جلوی چشمم با یه نامحرم، دست تو دست می رقصه،مشکل من نفهمیدن احساسمه
چند قدم فاصله را پر کرد و با فریادجواب داد
_تو چی خیال کردی ؟ ....فکر کردی می تونی منو عوض کنی ؟
با فریادش هادی از خواب بیدار شد و ترسیده به ما نگاه کرد و به گریه افتاد.
_چرا داد می زنی؟ ...بچه بیدار شد.
_به درررک!
انگشت اشاره اش را سمتم گرفت و ادامه داد
_خوب گوشاتو واکن....! فکرشم نکن بخای منو مثل خودت کنی یا برای من تصمیم بگیری،چون اونوقت خیلی بد میبینی.
پشت کرد و با بیرون رفتن از اتاق در را به شدت به هم کوبید و رفت
با قلبی شکسته سمت هادی رفتم که از صدای بلند ارمیا به وحشت افتاده بود. اورا در آغوش گرفتم و هم پای او اشک ریختم.
*اگه من نسبت به گناه تو بی تفاوت باشم جواب خدا رو چی بدم
*(ای کسانی که ایمان آورده اید خود وخانواده خودرا از آتشی که هیزم آن انسان و سنگهاست نگه دارید)
۶/تحریم
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۸
✍ #بانونیلوفر
با تمام ناراحتی که داشتم، بعد از آرام کردن و دوباره خواباندن هادی به اتاقمان بازگشتم.ارمیا با همان لباسهای مهمانی روی تخت، به پشت دراز کشیده بود و ساعدش روی پیشانی اش بود.
با کمترین صدا لباسهایم را عوض کردم و گوشه ای ترین قسمت تخت دراز کشیدم.
چه امتحان سختی بود که همسرت ،کسی که نزدیک ترین فرد به تو می باشد، افکار وعقایدش با تو متفاوت باشد و نداند با دلت چه میکند.
هنوز کنجکاو بودم که رزیتا وسط زندگی من از کجا پیدایش شد .مگر قرار نبود آلمان نزد خانواده اش کار کند ؟
بعد از نماز صبح طبق معمول برای آماده کردن صبحانه به آشپز خانه رفتم. سمیه خانم مدتی بود که فقط برای انجام تمیز کاری می آمد و بیشتر کارها بر عهده ی خودم بود.
هر روز ساعت شش صبح حبیب آقا نان تازه و داغ می آورد ومن با عشق صبحانه آماده می کردم.
سعی داشتم مثل هرروز رفتار کنم و چیزی به روی ارمیا نیاورم بلکه با صبوری روی او تاثیر بگذارم.
صبحانه را که آماده کردم به اتاق بازگشتم.هنوز ارمیا در خواب بود .موهایم را شانه زدم و دم اسبی بستم.
سرمه ای به چشم هایم کشیدم و بلوز
آستین کوتاه و یقه ملوانی ام را با دامن نیمه بلند قرمزم به تن کردم. سمت ارمیا رفتم و در حالی که به صورت او دست میکشیدم با صدای شادمانی گفتم
_اول سلام و بعد سلام و سپس سلام
با هر نفس ارادت وباهر نفس سلام
پاشو جناب تنبل خان دیرت میشه ها!
ارمیا با باز کردن چشم هایش با اخم نگاهم کرد و دست های نوازش گرم را از صورتش کنار زد و خود را مخالف من به پهلو چرخاند.
راه سختی پیش رویم بود اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۰۹
✍ #بانونیلوفر
یک ماه گذشته بود و تقریبا همه چیز به روال سابق برگشته بود.در این مدت ارمیا هم سعی کرده بود کاری که مرا ناراحت کند انجام ندهد.
_دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا توچرا بی خبر از ما شده ای؟
با لبخند نگاهم کرد و گفت
_تو این همه شعر رو چه جوری حفظ کردی؟
از آستانه ی در به سمتش آمدم و در حال مرتب کردن یقه ی پیراهنش گفتم
_من عاشق کتابای شعرم ،البته خیلی وقته سراغشون نرفتم .ولی اونایی که دوست داشتم خاطرم مونده،مثلا این بیت که خوندم از شهریاره ....خیلی از شعراشو دوست داشتم و حفظ کردم
_ خوبه...برای من که بد نشده،امروز ناهار نمی یام منتظر نباش
_ باشه خدا به همرات...راستی از دانشگاه برام اخطار دادند،گفتن چرا نیومدی انتخاب واحد!
_ دیگه لازم نیست جوابشونو بدی.
مات ومبهوت گفتم
_اگه نرم که برام بد میشه،باید برم تکلیفمو معلوم کنم.
_من معلوم کردم،دیگه نمی خاد بری دانشگاه،بشین زندگیتو کن،چه نیازی به درس خوندن داری؟
سمت لبتابش رفت و با برداشتن آن ادامه داد
_تو که دیگه بهتر میدونی،یه زن خوب تو خونه بیشتر مفیده.هادی م لازم نیست مهد بره
_چی میگی ارمیا؟من ....من این همه زحمت کشیدم،مدرک گرفتم، این همه دعوت نامه برای همکاری داشتم،حالا میگی نرم ؟!
پارت اول
https://eitaa.com/Raeha_behshti/6
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜.
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐اگه بیایی دردا درمون میشه
💐اگه بیایی دنیا گلستون میشه
أللَّھُمَ عـجِـلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج 🙏
#عید_بیعت
🌸🍃
🌹سلام_آقای_مهربانم♥️
🍀چه حس خوبِ قشنگی است
در پناه یاد شما زندگی کردن،
با مهر شما نفس کشیدن،
در فراق شما چشم براه بودن ...
چقدر دلنشین است زندگی با شما ...
درست مثل نفس کشیدن در هوای بهار ...
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج🌤
🟢 اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
⚜@Raeha_behshti⚜
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامشِ صبح، از دلِ شکرگزار میآید
خدایا شکرت که همیشه مورد لطف بی نهایت خودت قرار دارم
خدایا شکرت من در دستان امن الهی و در امنیت کامل هستم
خدایا شکرت به لطف تو من در مسیر نور و روشنایی قرارگرفته ام
خدایا شکرت دعاهایم را میشنوی و اجابتشان میکنی
⚜@Raeha_behshti⚜
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۱۰
✍ #بانونیلوفر
خونسرد و بی تفاوت به سمت در رفت و جواب داد
_آره نرو .... چی میشه مگه ؟حالا تو یکی نری دانشگاه ملت لنگ می مونه.
به طرفم برگشت و تهدید وار گفت
_دیگه یک کلمه از درس و دانشگاه نمیخام بشنوم ،اندازه ی سه روز برام لباس آماده کن، فردا یه سفر کاری دارم شب میام معطل نشم.
حتی نگذاشت کلامی بگویم و رفت . این رفتارها و زندانی کردنم در خانه برایش بس نبود، حالا مرا از تنها دلخوشی ام نیز محروم می کرد.
دلیل تغییر رفتار اورا نمی فهمیدم.میدانستم رزیتا به بهانه ی شراکت با ارمیا درشرکت رفت و آمد دارد. ولی باز این حجم از سردی زود رس برایم قابل هضم نبود.
به طرفم برگشت و تهدید وار گفت
_دیگه یک کلمه از درس و دانشگاه نمیخام بشنوم...اندازه سه روز برام لباس آماده کن، فردا یه سفر کاری دارم شب میام معطل نشم.
حتی نگذاشت کلامی بگویم و رفت. این رفتارها و زندانی کردنم در خانه برایم بس نبود، حالا میخواست مرا از تنها دلخوشی ام محروم می کرد.
دلیل تغییر رفتار اورا نمی فهمیدم.میدانستم رزیتا به بهانه شراکت با ارمیا درشرکت رفت و آمد دارد.ولی باز این سردی زود رس برایم قابل هضم نبود.
چشم هایم را روی هم فشار دادم تا گریه نکنم.از گریه و بغض کردن حالم بهم میخورد.اما این حجم تلنبار شده از درد در سینه ام چگونه راه فرار پیدا میکرد؟
🎭💔🎭💔🎭💔
🎭💔🎭💔
🎭💔
#رویای_سبز
#خِشت۴۱۱
✍ #بانونیلوفر
هرچه کردم نتوانستم ارمیا را متقاعد کنم که دلیلش برای نرفتنم به دانشگاه قانع کننده نیست.
در آخر هم با راه انداختن سرو صدا و قلدری حرفش را به کرسی نشاند و به سفر کاری رفت.
دلم گرفته بود و هیچ همدمی برای صحبت نداشتم. ارتباطم با دنیای بیرون قطع شده بود.با خودم فکر کردم مثلا اگر اجازه بیرون رفتن داشتم کجا میرفتم؟
ازآن مهمانی به بعد از عاطفه خبری نداشتم.مصطفی گاهی تماس می گرفت و گفته بود عاطفه به آلمان باز گشته است.
بدون خداحافظی بامن...انگار از من دلخور شده بود که چرا محلش نگذاشتم...شاید چون هنوز مجرد بود درک نمیکرد من آنروز چه حسی داشتم و چقدر حالم بد بود.
خدا را شکر میکردم که دراین تنهایی لااقل هادی را دارم و دردهایم را با محبت به اوالتیام می بخشم.کودکی که مانند من تنها بود و تشنه محبت
به ساعت نگاه کردم... نُه شب بود.با اینکه دلخور بودم تصمیم گرفتم از سلامت رسیدن ارمیا اطمینان پیدا کنم.شماره اش را گرفتم اما جواب نداد.
نگران چند بار شماره را گرفتم اما پاسخ نداد. باید دو ساعت پیش به مقصد می رسید.
از پاسخ نا امید شده بودم که صدایش در گوشم پیچید
__چیه هی زرت و پرت زنگ می زنی؟
خوشحال از اینکه سالم رسیده است جواب دادم
_ببخش عزیزم حتما خواب بودی، زنگ زدم بگم سلامت رسیدی یانه؟
_پس کیه داره باهات حرف میزنه،لابد نمُردم دیگه.
دیگر به رفتارهایش عادت کرده بودم و دلخور نمیشدم.همیشه باخود فکر میکردم آیا رفتار ارمیا با مادر هادی هم اینگونه بوده است!
_ارمیا جان بیا دیگه غذا از دهن افتاد.
این صدای زنانه و با عشوه که همسر مرا جانش خطاب میکرد بی شک برای رزیتا بود...دلم پایین ریخت.یعنی جلوی اواین گونه با من صحبت کرده بود؟
با او سفر کاری رفته بود و غذا میخورد؟ به سختی بغضم را فروخوردم وباصدای ضعیفی گفتم
_باشه.... پس مزا حمت نمیشم .مراقب خودت باش
آیا بردبار بودم یا خودم را به بردباری میزدم؟
پارت اول
https://eitaa.com/Raeha_behshti/6
کپــــــــــــــــی حـــــــرام، پیــــــگرد الــــــــهی وقانونــــــــــی دارد.
⚜@makrmordab⚜.
207.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🌺دهم ربیع الاول
ازدواج خجسته آسمانی 🌺🍃
خیر خلق الله حضرت رسول الله💚
و سیدةالبطحاام المومنین 💚
حضرت خدیجةالکبری صلوات الله💚
علیهماوعلی اولادهما💚
بر شما خجسته و فرخنده باد🎉🎊🎉
🌸🎉🌸
⚜@Raeha_behshti⚜
᪥رایحه بهشتی᪥
🎭💔🎭💔🎭💔 🎭💔🎭💔 🎭💔 #رویای_سبز #خِشت۴۱۰ ✍ #بانونیلوفر خونسرد و بی تفاوت به سمت در رفت و جواب داد
دوستان عزیز امروز به مناسبت سالروز ازدواج ام المومنین حضرت خدیجه سلام الله علیها با پیامبر مهربانی... وی آی پی رمان رویای سبز تخفیف خورده...توجه کنید فقط تا امشب میتونید این رمان ششصد و خورده ای رو البته نسخه قدیمی رو به جای ۵۰ تومان با چهل هزار تومان دریافت کنید
لطفاً فقط برای سفارش به این آیدی پیام بدین
@kosar19_86z