برخلاف این چند سال اخیر؛
شبی هم جور نشد همراه بقیه برم ده..
دلم اونجا بود و جسمم اینجا
آخرشبی پای گوشی نشسته بودم و کلم های باقی مونده از سالاد رو میخوردم تا علاوبر زنده موندن وجدان خودمو در مقابلِ ِ غذا درست نکردنمم آروم کنم که یهو در خونه رو زدن..
عموم بود؛
ظرف غذا رو داد دستم و بهم گفت تا از دهن نیوفتاده بخور!
•من نرفتم ولی امام حسین غذای تبرکش رو فرستاد(((((:
دیشب خیلی یهویی یه جوری خوابم برد انگار شیشه های مورفین بیمارستانی رو سر کشیدم!
الانم عین معتاد هایِ خمارمم🫠
میگفت: مِهر اربابم حسین؏ بپاشید به زخمهای زندگیتون؛
خشک میکنه ریشهٔ هر چی درد و غمِ روحیه!
از این مذکر هایی که وقتِ سینه و زنجیر زنی به طرف خانم ها برمیگردن چشماشون رو میندازن پایین خوشم میاد!
حالا میخواد بچه ۶ ساله باشه یا پیرمردِ ۶۰ ساله؛
رَهــــــآؤا
برخلاف این چند سال اخیر؛ شبی هم جور نشد همراه بقیه برم ده.. دلم اونجا بود و جسمم اینجا آخرشبی پای گو
من خمارِ چایِ روضه هات هستم(((:
•ماندگار شده از شبِ شش امِ محرم
شمسی رستاق
روزِ هفتمِ محرم..
آب رو به خیمه های امام حسین بستن و سهمیۀ هر کس مشخص شده؛
عطش و گرما بچه ها رو بی تاب کرده..
ولی هنوز حسین؏ درخیمه هست و علی اکبر کنارِ عمه زینب..
علی اصغر توی بغلِ رباب و عمودِ خیمۀ قمرِبنی هاشم دلگرمی ای برای اهلِ حرم..