eitaa logo
رَهــــــآؤا
49 دنبال‌کننده
290 عکس
54 ویدیو
0 فایل
آزاد باشُ رَها! مثل: آوا" یکی ازمهم ترین هنرهای انسان رهاکردنه(: ازدیدگاهِ:یک روانشناسِ روانی؛ باچاشنی رنگُ دوربین››› مُفتخربه شیعۀ حیدر ‹محلِ توقفِ اهلِ دل؛لطفاً آرام لفت بدهید🌝› شعبۀ ملّی پاسخگویِ۱۲۲۱ ناشناس های شما=پیام پین شده مابین حرفای ماندهٔ گلو
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی دنیا یه دیدار توی بیت رهبری به ما، آرزو به دل ها بدهکاره!!
رَهــــــآؤا
دلم براتون تنگ میشه..
خدایا یتیم شدیم...😭😭😭 أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَىٰ... خواجه شَدیدُالبینْ ๏๏🏴 @khajeshadidolbin
1_24535666698.mp3
زمان: حجم: 505.2K
درد نشد معلوم علی.. مظلوم علی!(:
هدایت شده از  خزعبلات؛
یا برگرد یا آن دل را برگردان..
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
‌او شبیه ترین فرد به علی(ع) بود حتی شهادتش هم با زبان روزه بود » فرشته « @farsitweets
تا اطلاع ثانوی کشش رویارویی با هیچ انسان غیر هم سوگی رو ندارم. لطفا آدم‌های غیرمتعلق به باورهام؛ تا می‌تونن این روزا از من بپرهیزند.
هدایت شده از 151.
هموطنانی در پاکستان و هند و عراق و بحرین و عربستان و افغانستان و... دارم که سگشان به شما حرامیان می ارزد..
دیروز ظهر بود.. پشت تلفن بهم گفتن بیت رهبری رو زدن.. اولین چیزی که پرسیدم این بود : آقا خوبه؟!(: تا شب دائم خبر ها رو چک میکردم چشم به راه بودم تا آقا بیانیه بدن یا صحبت کنن.. ولی هیچ خبری نشد؛ بازم دلم خوش بود به همون پیام هایی که میگفتن آقا حالشون خوبه و دارن فرماندهی میکنن!.. شب بود دوستم پیام داد فاطمه نگرانم.. نگران رهبر! سریع گفتم نه هیچی نیست نگاه این پیام ها رو بخون.. بعدشم مابین کانال هام گشتم و پیام های سلامت بودن آقا رو براش فرستادم؛ اما دروغ چرا ته دلم یه حالی بود.. نمی‌خواستم به چیزای منفی فکر کنم با هزار بدبختی چشمامو بستم که ای کاش نمی‌بستم.. صبح وقتی بیدار شدم که مامانم از خونه رفته بود و گوشیم رو با خودش برده بود تا به خیال خودش من یهو شوکه نشم.. از اتاق اومدم بیرون دیدم گوشه تلویزیون آرم مشکی زده دلم لرزید.. ولی بازم به خودم گفتم نه این احتمالا عزای عمومی اعلام شده برای اون دختربچه های بیگناه،رهبر حالش خوبه رفتم دنبال گوشیم بگردم پیداش کنم،یهو بابام اومد زد شبکه خبر.. نگام رو صفحه تلویزیون ثابت موند آرم مشکی.. زیرنویس قرمز رنگِ ثابت و اون خبر فوری که دائم پخش میشد! نمیتونستم کلمه هاشو بخونم میخواستم برم جلوتر که یهو بابام گفت: «رهبر رو شهید کردن» شوک شدم دنیا رو سرم خراب شد ناباورانه لب زدم نه! بابام شروع کرد گفتن از اینکه دیشب خواب نرفته بیدار شده رفته مسجد و اونجا یکی از پیرهای محل رو دیده که مشکی پوشیده بود و گریه می‌کرده.. بابام ازش می پرسه چی شده حاجی؟ اونم گفته مگه خبر نداری؟! رهبر شهید شده.. دیگه بعد از اون هیچی نفهمیدم هیچی.. هنوزم اشک هام رو باور نمیکنم قلب تیکه تیکه شدم رو قبول ندارم حتی وقتی مامانم تو بغلم هق هق به گریه افتاد و کلمه«آقا» رو نتونست کامل بگه رو هم نتونستم باور کنم! این کابوس ترین خوابیه که توی بیست و یک سال زندگیم دیدم...