✍ مثنوی کوچ
تقديم به تو که هيچ وقت نديدمت امّا خوب می شناسمت،
دست از دلم بردار، بگذار در وادی غریبی خيمه زنم و به احترام «بهای خونت» بی ادعا جان بسپارم در ژرفای دره ای عميق، در ورای غمزه ای سرد و تاريک، گام به گام استخاره های عتيق ازل، حاشيه ردای خانه نشين جنس آينه.
دست از دلم بردار، برای آغاز فرصتی نيست. من، خانه به دوش جنون زده، در کوچه های عاشقی نای دويدن ندارم. من دانستم درک «عشق» در عالم، هديه ای نيست که بيهوده به کسی ارزانی شود. هرگز از رندی و عاشقی توبه نخواهم کرد. اگر لبريز شوم بيهوده است، من در آغازين مرتبه سلسله ای از مصائب ايستاده ام و می دانم صبوری بايد.
دست از دلم بردار، با من گفتی هرگاه دلت تنگ شد نماز غفيله اقامه کن. امّا امشب هزارمين شبی است به يمن دلتنگي، نامت را در غفيله هايم فرياد می زنم، امّا پاسخی نمی شنوم. وصف ليلای دل را در زمره واژه های ديوان قلبت به حساب آور. به من نزديکی، مگر نه اين است که شهيدان زنده اند و شاهد حاضری، نزديکتر از هرکس به من. بوی تو مدهوشم می کند. فرشته ها را قسم داده ام به خورشيد به ماه، به خون تو، برای رسيدن به بالاترين مرتبه زندگی.از خويش به تنگ آمده ام .
دست از دلم بردار، در هنگامه زندگی، ماورای تیرگی دل، مقصد از ياد برده ام. تاول چوب حراج بر تنم عذابم می دهد. لحظه های بی توصيف محاصره ام کرده اند. من به طلوع ايمان دارم، به عظمت عشق نيز، کاش آنقدر زلالم می کرد تا فصلی در کنار تو اشکهايم را به باد می فروختم و از باد بوی پيراهن تو می خريدم. مقصد را از ياد برده ام.
خانه ات را در کدام زاويه از نور بنا کرده ای که جز چشم های پاک، نشانی آن را نمی دانند کاشی نشانی از تو داشتم، تو که تمام دارایی منی.
دست از دلم بردار، دلم به وسعت دريا برای توتنگ است، برای شکستنم حتی لحظه ای درنگ نکردی.
🔻عصمت خواجه (فرزند شهيد)
#شهید_محمد_خواجه
#بادوله #دشتی
#رودخانه_میمه
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
6.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ندیدم آینهای چون لباسخاکیها
همان قبیله که بودند غرقِ پاکیها
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن
شده ست حاصل آنها ز سینه چاکیها
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست
نه بی مزار شدنها، نه بی پلاکیها
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:
"زمین چقدر حقیر است، آی خاکیها!"
🔻تصاویری از شهید نادر مهدوی
#شهید_نادر_مهدوی
#بحیری #دشتی
#خلیج_فارس
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
هميشه حول و حوش ساعت ۲:۳۰ بعد از نيمه شب از خواب برمیخواست و مهيای نماز میشد.
میرفت خلوتی پيدا مىکرد و مینشست به راز و نياز.
چشمهای سرخ و جوشانش، صورت به خاک ساييدهاش و شانههای لرزانش را هنگامی که به سجده رفته بود بارها و بارها ديده بودم.
شبها زير نور مهتاب وسط حياط آن قدر «الهى العفو» میگفت که باران اشکش مرهمی میشد بر دل سوختهی ما.
🔻راوی: همسر شهید
#شهید_محمد_خواجه
#بادوله #دشتی
#رودخانه_میمه
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
دوربین عکاسی شهید غلامی
هنگامی که ما کوچک بودیم. شهید احمد غلامی به همراه پدر، عمو و برادرانش علی و غلامحسین به خانه ما می آمدند. در آن سال ما کلاس اول دبستان بودیم و تاکنون دوربین عکاسی ندیده بودیم. او پیشنهاد داد: «بچه ها بیایید تا عکستان را بگیرم.» او با علاقه از تک تک ما عکس گرفت. بعدها به بحیری آمدیم . او به روی دیوار حیاط یکی از همسایگان ما کار می کرد. من کارگرش بودم. او به تازگی با همسرش آشنا شده بود. صبح ساعت ده به سرکار می رفتیم. او به من گفت: «اینجا بشور. اگر صاحب خانه آمد به او بگو کار داشت.» و سوار بر موتور مل گاودان رفت. او همچنین به جوشکاری نیز علاقه داشت. یک در حیاط درست کرد که اوایل انقلاب به روی آن نوشت «جمهوری اسلامی». این در هنوز موجود است. او در خانه حسین صمدیان پدر همسر غلامرضا سعیدی مشغول به کار بود. او چندل ها را ستون خانه کرد به روی آنها گچ زد. بعد از اتمام کار از وسط خانه به دور چندل به پایین آمد. صاحبخانه خیلی با او داد و بیداد کرد و گفت: «دست و پات می شکنی».
اما او فقط میخندید.
🔻 راوی: احمد قائدی. از کتاب «نزدیک به آسمان»
#شهید_احمد_غلامی
#خورموج #دشتی
#آبادان
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
يك روز گرم كه حوالی ساعت ۲ الى ۳ برنامه اعزام نيرو بود، به پايگاه رفتم. ديدم يكى روى دوش بچه هاست. او محمد بود. پاهايش سوخته بود.
از او پرسيدم كه برادر، گفت: چيزى نيست.
مقدارى قير روى پاهايم ريخته و پاهايم سوخته است.
ما كه مىخواهيم در جبهه شهيد شويم؛ اينها كه چيزى نيست.
و بعد دوستانش او را تا خانه عمويم بردند. ۱۰ روز بعد به جبهه رفت. و بعد از چندین بار شهيد شد.
🔻راوی: اسماعیل اسماعیلی (برادر شهيد)
پن: مادر شهید در مصاحبهها فرمودند: شهید ۳ بار اعزام شده
#شهید_محمد_اسماعیلی
#گلستان_ساحلی #دشتی
#هور_الهویزه
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
31.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📜 روایت معلم و شاگرد شهیدی که پس از ۴۰ سال در کلاس عاشقی دیدار کردند
۴۰ سال پیش که به روستای لاور آمدم سردرگم بودم که باید کجا بروم؟!
تو با قد و قامت کوچکت سمتم آمدی و مرا راهی مدرسه کردی...
از فردای آن روز من شدم معلم و تو شدی شاگردم...
۴۰ سال از آن روزها میگذرد
اینک من دوباره به روستا آمده ام...
به دنبالت میگردم ....
حتما تو هم مثل خیلی ها از روستا رفته ای...
سراغت را از دوستانت میگیرم،
آری تو کوچ کرده ای...
به شهر و دیاری که مختص عاشقان است.
محمد مهربان پورعزیز، تو مدرک خودت را از مکتب عشق خمینی کبیر گرفتی و جایزه ات شد بهشت برین پروردگار...
حالا که فکر میکنم تو در کلاس معلم بودی.
معلم ایثار، معلم تقوا، معلم اخلاص و گذشت و فداکاری...
معلم واقعی شما هستید که در عمل ایثار را صرف کردید و دفتر عشق را با خط خونین خود رنگین نمودید...
اینک به رسم ادب من به سراغ تو آمده ام، این بار هم از تو میخواهم دستم را بگیری و مرا راهنمایی کنی...
تا همچون تو در مدرسه عشق درس اخلاص را فرا بگیرم و هم چون تو راه آسمان را پیدا کنم...
#شهید_محمد_مهربان_پور
#لاور_شرقی #دشتی
#جزیره_مجنون
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
اواخر سالهاى ابتدايی درس جعفر مصادف شد با روزهاى شور و شوق روزهاى انقلاب.
اگرچه نوجوانى بيش نبود اما مىتوان گفت:
رهبر و راهنماى معترضان به نظام طاغوتی در روستا بود.
او هماهنگكننده تجمعات در روستا بود.
شهيد به همراه چند نفر از دوستانش و معلم روستا، تشكيل دعای توسّل و كميل مىداد و در جلسات، مردم را نسبت به هدف انقلاب آگاه مىساخت.
🔻راوی: برادر شهید
#شهید_جعفر_ملایی
#باغان #دشتی
#سنندج
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔊 صحبتهای دختر شهید نادر مهدوی
بنده چون در چهلمین روز شهادت پدرم به دنیا آمدم خاطره ای از ایشون به یاد ندارم...
اگر چه احساس فرزند شهید بودن احساس خوبیست به زلالی باران و به زیبایی ابر بهاری...
اما هیچ چیز جای خالی پدر را برای انسان پر نمی کنه...
اگر چه پدران ما دیروز رویدرروی با آمریکا جنگیدند و با شهادتشان پیروز شدند؛ ولی امروز جنگ آمریکا با ما تمام نشده، جنگ اونها جنگ فرهنگیه...
پ.ن: مصاحبه مربوط به دو دهۀ پیش میباشد.
#شهید_نادر_مهدوی
#بحیری #دشتی
#خلیج_فارس #مصاحبه
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
قبل از شهادتش به مرخصی آمد و همه دور هم نشسته بوديم.
او گفت: تركش بدستم اصابت كرده و بعد با يك چاقو تركشی را از دستش بيرون كشيد.
گفتم: بگذار گواهى استراحت برايت بگيرم و پس از اينكه كاملاً خوب شدى به جبهه برگرد.
از من ناراحت شد و گفت: خواهرم سنگر را نبايد خالى كرد.
وقتى خداحافظی مىكرد گفت: دعا كنيد تا شهيد شوم.
و دو روز بعد از مراجعت خبر شهادت او را آوردند.
حدود بيست سال سن من از او بزرگتر بودم ولى هميشه برايم احترام خاصى قائل بود.
🔻راوی: خواهر شهید
#شهید_علی_ریواز
#خورموج #دشتی
#جزیره_مجنون
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
من آن موقع، در جبهه بودم. مادر محمّد هم به فقيه حسنان رفته بود و در منزلمان در لنگك، محمّد با برادر و خواهرش زندگى مىكردند.
در روز اعزام، محمّد تصميم مىگيرد كه هر طور شده همراه با #شهيد_غلامرضا_بسنده عازم جبهه شود.
خواهرش هر قدر اصرار مىكند كه چون پدر و مادرمان نزد ما نيستند تو بايد پيش ما بمانی، او قبول نمىكند و راهى جبهه مىگردد.
من جبهه بودم كه با تعجّب ديدم محمّد به ديدن من آمده.
من گفتم چرا برادر و خواهرت را تنها گذاشتی؟
او گفت كه: چون موقع اعزام فرا رسيد رفتن به جبهه را بر هر چيز ديگر ترجيح دادم و نتوانستم در خانه بمانم.
🔻راوی: پدر شهید
#شهید_محمد_روزگرد
#خورموج #دشتی
#جزیره_مینو
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
شهيد مرتب در نمازهای جماعت و دعاهای كميل، توسل و… كه در همان جا برگزار مىشد شركت مستمر داشت و با آن راز و نياز و گريه هاى شبانه با معبود خود همه ما را تحت تاثير قرار داده بود.
ايشان در ميان فرماندهان و افراد مسئول نيز احترام خاصى داشت زيرا اخلاق و رفتارش اين قدر خوب و با اخلاص بود كه كمتر كسی بود كه تحت تاثير قرار نگيرد.
به ياد دارم روزى كه نيروها را جهت آزمايش به ميدان تير بردند، شهيد عباس فقيه آرپیجی زن دسته گروهان ما بود، ايشان در ميان تمام آرپیجی زنهایی گردان مقام اول را به دست آورد و تنها كسی بود كه هدف فرضی را مورد اصابت موشك قرار داد و مورد تشويق فرماندهان و بچه ها قرار گرفت.
🔻 راوی: همرزم شهید
#شهید_عباس_فقیه
#چارک #دشتی
#طلائیه
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir
موقعيكه غلامرضا تصميم به حضور در جبهه گرفته بود، پدرش به تازگي تراكتور خريده بود. من به او گفتم: حال كه ميبيني پدرت تراكتور خريده و به كمك تو نياز دارد، جبهه نرو و جهت كمك به پدرت، روي تراكتور كار كن، اما او قبول نكرد و گفت: وظيفه من در حال حاضر، رفتن به جبهه و محكم نگه داشتن سنگرهاست و بايد به جبهه بروم.
🔻راوی: مادر شهید
#شهید_غلامرضا_بسنده
#خورموج #دشتی
#جزیره_مینو
🌴کانال از تبار رئیسعلی
@Raisali_ir