رصدنما 🇮🇷
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝ ﷽ #سه_دقیقه_در_قیامت #قسمتــ_بیستودوم #سفر_ڪربلا حسابی به مشڪل خورده بودم
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_بیستوسومـ
#سفر_ڪربلا
من هم مثل خیلیهای دیگر دوست داشتـمـ تنها به حرمـ برومـ و با مولای خود خلوتــ داشته باشمـ ، اما با اڪراه قبول ڪردمـ 🙂
ڪار از آنچه فڪر مےڪردمـ سختتر بود . این پیرمرد هوش و حواس درستــ و حسابے نداشتــ . او را باید ڪاملا مراقبتــ مےڪردمـ. اگر او را لحظهای رها مےڪردمـ گم می شد!!😱😱
خلاصه تمام سفر کربلای من تحت الشعاع حضور این پیرمرد شد. این پیرمرد هر روز با من به حرمــ مےآمد و برمےگشتــ .
حضورقلب من ڪم شده بود چون باید مراقب این پیرمرد مےبودم.
روز آخر قصد خرید یک لباس داشتـ. فروشنده وقتی فہمید ڪه او متوجه نمیشود قیمت را چند برابر گفتــ .
جلو آمدمـ و گفتمـ : چی داری میگی؟؟ این آقا زائر مولاستــ! چرا اینطوری قیمتــ مےدی؟؟ این لباس قیمتش خیلے ڪمتره.🤨🤨
خلاصه این ڪه من لباس را با قیمتـ خیلے ارزانتر برای این پیرمرد خریدمـ.
با هم از مغازه بیرون آمدیمـ . من عصبانے و پیرمرد خوشحال بود.😀
با خودمـ گفتمـ: عجبـــ دردسری برای ما درستــ شد. این دفعه ڪربلا اصلا به ما حال نداد. 🙁
یڪباره دیدمـ پیرمرد ایستاد رو به حرمـ ڪرد و با انگشتــ دست مرا به آقا نشان داد و با همان زبان بیزبانی برای من دعا ڪرد.🤲
جوان پشت میز گفت: به دعای این پیرمرد، آقا امام حسین (علیهالسلامـ) شفاعت ڪردند و گناهان پنج سال تو را بخشیدند.✋
باید در آن شرایط قرار مےگرفتید تا بفهمید چه قدر ازین اتفاق خوشحال شدمــ. صدها برگه در کتاب اعمال من جلو رفتــ. اعمال خوب این سالها همگی ثبت شد و گناهانش محو شده بود.🤩
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
.↯🌱↯. Eitaa.com/Rasad_Nama