رصدنما 🇮🇷
[• #قصص_المبین💫 •] (هشتڪ رمانهاے امنیتےاطلاعاتے و سیاسے) #رمـانخـاطـراتمـسـتـرهـمـفـر(جاسـوس انگ
[• #قصص_المبین💫 •]
(هشتڪ رمانهاے امنیتےاطلاعاتے و سیاسے)
#رمـانخـاطـراتمـسـتـرهـمـفـر(جاسـوس انگلیســـسے )
#پـارت_شـانـزدهـم
⚡️| وزارت مستعمرات در پاسخ من دستور داد : اگر قبول آن پیشنهاد، رسیدن به هدف را آسانتر میسازد، مانعی ندارد.
⚡️| وقتی این جواب را خواندم زمین گرد سرم چرخید و فکر کردم چگونه روسای من شرم نمیکنند و به خاطر مصالح دولت انگلیس، مرا به این عمل شنیع تشویق میکنند. بهرحال چارهای نداشتم و باید جرعهای را که به لب نزدیک ساختهام تا پایان بنوشم.
⚡️| ناگزیر بروی خود نیاوردم و از بیمهری مقامات لندن لب به شکایت نگشودم. روز وداع با شیخ احمد، چشمهایش از اشک لبریز شد و مرا با این جملات بدرقه کرد
⚡️| : " خدا به همراهت فرزند! میدانم هنگامی که دوباره به اینجا برگردی، من زنده نخواهم بود، مرا بیادآور. ان شاءالله در حضور پیامبر(ص) در محشر با هم دیدار خواهیم کرد." براستی از دوری شیخ احمد تا مدتی سخت، ناراحت و دل آزرده بودم و اشکهایم بی اختیار فرو میریخت. اما چه می توان کرد؟ وظیفه بالاتر از عواطف شخصی است.
⚡️ | نه نفر همکاران دیگر من نیز به لندن فرا خوانده شده بودند. بدبختانه فقط پنج نفر به لندن بازگشتند. از4نفر دیگر، یکی مسلمان شده و در مصر مانده بود.
⚡️| این خبر را معاون وزارت مستعمرات با من در میان نهاد و خوشحال بود که شخص مذکور به روسیه بازگشته و در آنجا اقامت گزیده بود.
#ادامـہ_دارد…
الآن وقتشه، شروع کن بخوندن👇
°• 📖 •° @Rasad_Nama
رصدنما 🇮🇷
[• #قصص_المبین💫 •] #پـارت_پـانـزدهـم "رمان عآشقآنهے، جـان شـیعه اهل سـنت💚" چایے داغ ، کنار پن
[• #قصص_المبین💫 •]
#پـارت_شـانـزدهـم
"رمان عآشقآنهے،
جـان شـیعه اهل سـنت💚"
چایے داغ ، کنار پنجره، یه رمان جذاب☺️👇
°• 📖 •° @Rasad_Nama