رآࡅ࡙ــحِـܘ’𝒓𝒂𝒊𝒆𝒉𝒆
#قسمت_بیست_و_نهم #امید۱ از نظرتون بزرگترین امید هر انسان کیه؟ خب اینکه پاسخش معلومه. اما آیا واقعا
#قسمت_سیم
#امید۲
اما باید بتونیم اینو باور کنیم که همیشه یه راهی هست.
ازونور نمیتونیم.
چرا؟ چون چشممون کور شده.
هیچ راهی جلومون نیست.
اما باید بتونیم یه نفس عمیق بکشیم و دوروبرمونو نگاه کنیم.
اینکه ببینیم هنوز زمان داره میگذره.
همیشه امیدی هست. فقط باید باورش کنیم. همین!
خدا امید ماست.
اگه بهش دل ببندیم چنان درست میکنه همه چیزو که بتونی یه نفس در امنیت بکشی.
اینکه تو اون بنبست باشیو بفهمی هنوز یه راهی هست!
اول اونو نمیدیدی چون باور نداشتی.
فکر میکردی تموم شد.
اما اون یدونه راه کوچیک اما همیشگی منتظرته.
تا ببینیش.
چون تنها راهیه که هرگز بسته نمیشه.
هرگز بنبست نیست.
و تا خود مقصد ادامه داره.
چرا کوچیکه؟
چون کوچیک میبینیش!
چون اول ندیدیش!
اما اگر ازهمون اول که وارد بنبست شدی باور داشتی که همیشه یه پس کوچه وجود داره حتما میدیدیش🙂
زندگی هم همینه. پر از فراز و نشیب و سخت. طوری که وقتی وارد بهشت میشی با خیال راحت به خودت میگی، تموم شد. همه ی سختی ها تموم. الان وقت آسونی هاست..
_«ިߊیِحܘ»
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط ای کاش خودمون خودمونو خرابتر ازین نکنیم..
_«ިߊیِحܘ»
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#کاشان
#دهه_۴۰_هجری_شمسی
مدت ها از محرمیت و اومدنم به عمارت اعیونی شون می گذشت و من هنوز بدنم در برابر جرقه های کوچک لمس و حرارت دست هاش قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم،خودشو عقب می کشید و هر بار زجر این عقب کشیدن ها رو تو چشمای عسلیش می دیدم...🥺
تا اینکه اون روز تو اتاق اختصاصی خودم بودم و مثل دختر بچه ها ذوق زده لباس هایی که برام خریده بودن دونه دونه تن میزدم وتو آیینه محو اون همه زیبایی شده بودم.خدمتکارم(سودابه)گوشه ای ایستاده بود و زل زده بود بهم...
_ مهتاب خانم هزار ماشاالله چشمم کف پاتون مثل ملکه های دربار شدین تو این لباس...بلند بلند می خندیدیم که بی هوا در باز شد و حمید تو آستانه ی در خیره نگاهم می کرد.سودابه عذر خواست و خجالت زده بیرون رفت.
در رو بست و آروم بسمتم اومد
با مِن مِن گفتم:_ داشتم لباس ها رو تن می زدم ببینم اندازه است یانه!
سودابه کمکم کرد و زیپشو بست برام
نزدیک شد و فاصله مون رو پر کرد.
پشت سرم ایستاد و دستشو برد سمت زیپ لباس...
_ خب به خودم می گفتی کمکت می کردم و زیپ لباس رو تا پایین کمرم پایین کشید.
و حرارت دستاش به پوستم می نشست.
با صدای خش دارش کنار صورتم پچ زد:
_دیگه لازم نکرده اتاقت جدا باشه
اون اتاق من هم بزرگه و هم دلباز
همین الانم وسیله هاتو جمع کن ببریم اون اتاق...از امشبم همون جا می خوابی دیگه، تا من بعد کاری داشتی به خودم بگی... بالاخره باید فرق باشه بین مجردی ومتأهلی...🫠🌱
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این لینک vip داستانه که موقت و رایگانه و فقط و فقط تا 2 ساعت اعتبار داره
وچون کانال خصوصی هست،لینک رو که باطل کنند دیگه امکان عضویت وجود نداره😢 پس اگه میخوای این داستان جذاب رو بخونی،تردید نکن و لینک رو لمس کن🙈❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸