eitaa logo
رآࡅ࡙ــحِـܘ’𝒓𝒂𝒊𝒆𝒉𝒆
1.8هزار دنبال‌کننده
276 عکس
177 ویدیو
1 فایل
بسمه ربــــِّــــ مــَهدی فـاٰطـمـه ࡃج ایـنـجـا¿ یک گوشه ی دل در انتظار.. شایـد از هر چـیزی گذاشتمـ؛ ࡅ߳ـأܢܚـࡅ࡙ـــسْ: ²³`²`¹⁴⁰⁵ کـُپــی؟ بــه شَـرطــه ¹ صلـوآتْ به‌نیت ظُهور.. <بِ جُــز احوالآتْ> پیــشْــرفــت چــَنِلــتونْ؛ @tabligatebano
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- اونی که تو اتاق زندانیش کردی مادرشـوهـرتـه احمق! فکر کردی اَوسـتـا زنـدت میذاره اگه برگرده ببینه مادرشو بستی به صندلی؟ ترسیده پچ زدم: اگه این‌کارو نمی‌کردم منو تحویل پلیس میداد😱🚨♨️ https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 تا ساعت 6 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
با کـی چـت میکـنی نیشـت وا شده؟ دستپاچه گوشیو جمع کردم - هیچکــس داداش با چشمای خون گرفته بهم خیره شد +  مامان همین هیچکس اومده خواستگاریت دختره‌ی سرتــق ..🤣📱🚱‼️ https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 دختره با داداش دوستش چت می‌کنه که یهو سوتی میده و داداشش می‌فهمه اونی که با خواهرشه و یواشکی عقدش کرده رفیق خودشه و . .😢📵
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هوو دختره از حسادت به سردارخان میگه پرنیان بدون اجازه از عمارت رفته بیرون سردارخانم بدون اینکه حرفاشو بشنوه حبسش میکنه تو عمارت پشتی اما همون عمارت آتیش میگیره و پرنیان داخلش گیر میفته😨🔥😭 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
نشسته بود و به دود سیگاری که از میان ل.ب‌هایش بیرون می‌آمد خیره شده بود؛ امشب می‌توانست فرق داشته باشد... ‌امشب شاید بالاخره می‌توانست به مراد دلش برسد. شاید امشب، برای یک بار هم که شده، می توانست جای آن پسره را بگیرد ‌فکش را از شدت خشم به هم فشرد. ‌_ پسره‌ی عو.ضی... ‌سیـ..گار را له کرد و روی زمین انداخت. دستش هنوز می‌لرزید که لیوان روبه‌رویش را برداشت و یک‌نفـ..س سر کشید. ‌سوزش مایع قرم رنگ گلـ..ویش را خراش داد، اما انگار هیچ‌چیز به اندازه‌ی فکر او نمی‌سوخت. ‌سرخی گونــ...ه‌هایش حال خرابـ..ش را لو می‌داد؛ چشم‌هایش خیس بود خـ..یس و خشمگین.. ‌_شهاب، بس کن دیگه بابا... زیاده‌روی می‌کنی. دوباره می‌شه مثل دفعه‌ی قبل. ‌ نگاهش را آرام بالا آورد. ‌چیزی در چشم‌هایش بود که باعث شد طرف مقابل برای لحظه‌ای سکوت کند. ‌ بطری را برداشت و دوباره لیوانش را پر کرد. _ من واقعاً نمی‌فهمم این دختره چی داره که خودتو واسه‌ اش این‌جوری عذاب می‌دی. ‌_ تو نمی‌فهمی هیچی نمیفهمی ... ‌لیوان را دوباره بالا برد. ‌جرعه‌ای خورد و خندید؛ ‌_ بابا بسه دیگه! نمی‌شه جمع‌وجورت کرد. دوباره می‌شه مثل اون شب... ‌همین یک جمله کافی بودتا....😱❤️‍🩹🔥 ‌https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b اگه دنبال یه رمان جذاب و تکرار نشدنی هستی در چشمان تو رو از دست نده 👌✨ تا ساعت 19 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸