eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
140 دنبال‌کننده
26 عکس
25 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› کاش عاقبت بخیر شود.کاش! لیلاخانم به من اشاره میکند. -نگران نباش حاج‌آقا. خانمت فهمیده‌تر از این هاست که فکر کنه شما مقصری! و با با اجازه‌ای از اتاق خارج شده و سمت من می آید و صورت خیسم را میبوسد. -ببخشید عزیزدلم. ببخشید جانکم. ببخشید دختر مهربانم. همش از کوتاهی‌های من بود. تو حق داشتی! خیلی هم حق داشتی! یک عمر شرمندت شدم. پر بغض دهان باز میکنم. -شما هیچ تقصیری ندارید لیلاخانم . . . شرمنده سری تکان داده و با خداحافظی کوتاهی از درمانگاه بیرون میزند. بعد از رفتن لیلاخانم من میمانم و علی که هنوز سرجایش ایستاده و با شرمندگی به من خیره شده بود! نمیتوانستم فعلاً چیزی بگویم. هضم اتفاقاتی که اتفاق افتاده بود کمی برایم سخت بود. نیاز به فرصت داشتم. میدانستم بی گناه ترین فرد این داستان علی بود. حتی من هم مقصر بودم.کوتاهی‌های اول زندگی و بیخیالی‌ها و بی مسئولیتی هایی که نسبت به زندگی زناشویی‌ام داشتم و خیلی مسائلی که همه در این امر دخیل بودند. اما خداروشکر میکردم که حداقل اینگونه همه چیز برایم روشن شده بود و دیگر عذاب وجدان حساسیت بیجا نداشتم! ویلچرم را به حرکت در اورده و سمت درب درمانگاه میروم که یکدفعه از پشت در آغوش علی می روم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› حیرت زده دستانم بالا می روند و روی قفل دستای علی می نشینند. علی صورتش را روی شانه‌ام فرو برده بود و می لرزید. خیس شدن لباسم گواه گریه علی را میداد. یعنی علی من می گریست؟! -علی . . با بغض می گوید. -همیشه شرمندم میکنی آیه ‌. ‌. . نفس عمیقی میکشم. -علی میدونم مقصر نیستی. فقط فرصت میخوام کمی خودم رو آروم کنم. بغض کرده میگوید. -میشه یکم تو بغلم بمونی؟ بی‌اختیار من هم بغض میکنم. قفل دستانش را میفشارم و میگویم. -میمونم. ولی بعدش . . . نفس عمیقی میکشم. -ولی بعدش اجازه بده کمی فکر کنم! -قول بده به چیزای منفی فکر نکنی. آیه، اعتراف میکنم تا به حال به هیچ زنی جز تو با عشق و علاقه و تمنا خیره نشدم. قسم میخورم!قلبم از این اعتراف گرم می شود و دلم قرص! چه میدانستند مردها که زن ها با همین حرف های کوچک یک جنگ را عقب نشینی میدهند؟! -میدونم علی ، مطمئنم! سرش را بلند کرده و سرم را میبوسد. -صبرکن حاضرشم خودم میبرمت بیرون . . سری به معنای منفی تکان میدهم. -باید بری مسجد . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خارج میکند. -دیگه از وقت نماز هم گذشته. شب آخری شرمندشون شدم! سمت اتاقش میرود و با وسایلش برمی گردد. هردو نگاه آخری حواله درمانگاه و مدرسه جهادی این روستای کوچک می اندازیم و با دنیایی فکر و خیال عجیب و باورنکردنی راهی خانه پایانمان می شویم! · · ─ ·🍃· ─ · · بعد از خداحافظی نفر به نفری که با مردم روستا انجام میدهیم سوار ماشین می‌شویم. امروز دیگر این روستای زیبا را ترک میکردیم. روستایی با پر از خاطره‌های زیبا وعجیب و رنگی! خاطره‌های تلخ و شیرین و شور و بی نمک! اما برجسته ترینش شیرینی های لبخند این مردم بود! خداروشکر توانستم لیلاخانم را برای بار آخر ببوسم و در آغوشش بگیرم. قول حرم ازش گرفته بودم. هرچند به قدری شرمنده بود که حتی نمیتوانست سفارشی به من بکند! فقط عذرخواهی میکرد و اظهار پشیمانی! نگاه آخر را حواله روستا می کنیم و وارد جاده می شویم. من و علی با تفکر به جاده بیابانی و پر از گرد و خاک مقابله‌مان خیره می شویم . مثل همیشه باد بود و گرد و خاک! اصلاً اینجا به طوفان‌های طولانی و صد و بیست روزه‌اش مشهور بود! طوفان هایی که مردم اینجا را سرسخت ترین میکرد! راه سختی در پیش داشتیم. راهی پر از چالش و امید و ناامیدی! تنها باید توکل برخدا میکردیم و توسل به اهل بیت [علیه السلام]! اما ته دلم روشن بود. میدانستم آخر این جاده خوش است و رنگی! خدای مهربان، خوب حواسش جمع ما هست! خوب! · · ─ ·🍃· ─ · · ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
📍از خانۀ ابدی ِعزیز ایران، جناب ِکشور دوست!
ببینید عزیزا، درکتون میکنم ولی من واقعا دسترسی به نت نداشتم الآنم مسافرتم لطفاً درکم کنید ✨. خودتونم دیدید با اینکه توی سفر بودم هر وقت که تونستم پارت میزاشتم، امروز هم جبران میکنم 😔♥️.
- بریم برای پآرت‌گذاری 🌝💕؟
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_155 پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خسته و کوفته وارد خانه مامان می شویم. به اصرار مامان قرار شد شام برویم منزل آقای صادقی اما خب چون دیروقت می رسیدیم تصمیم بر این گرفتیم که به خانه مامان برویم و فردا همه را بینیم. خداراشکر که مامان قصد فروش این خانه را نداشت. خودش میگفت این از ارث پدرم برای من باقی مانده و مال من است! لبخند گرمی زده و به کمک علی وارد اتاقم میشوم. علی با کنجکاوی سرتاپای اتاق را نظاره میکند. -چه خوش سلیقه! لبخند کمرنگی میزنم . -با اینکه نوجوون بودم اما سلیقه‌ام به بزرگترا میخورد! کنار پایم خم شده و پشت دستم را مبوسد. -شما بزرگ به دنیا و اومدی و بزرگم زندگی میکنی! شما عاقل ترین دخترکوچولوی این دنیایی خنده پر از شرمی میزنم و می گویم. -حالا به نظرت چطور روی یک تخت جا بشیم؟ با خنده می ایستد و دست به کمر میزند. -من که عادت به تخت ندارم. روی تشک دراز میکشم. شما راحت برو بگیر بخواب . . . اخم ریزی میکنم. -یعنی میگی شب کنار شما نخوابم؟! بشکنی میزند. -آفرین میخواستم ببینم خودت حواست هست یا نه. مگه اصلا بدون شما خواب سراغ آدم میاد؟ به فکر فرو می روم. -به نظرت علی ممکنه من یک روزی خوب بشم؟ جلوی پایم زانو میزند. -توکل به خدا کن. ازش خیر و صالحتو بخواه. کنجکاو میگویم. -تو وقتی دعا میکنی برام. چی پیشش میگی؟ لبخند مردانه‌ای میزند. -بهش میگم، خدایا، خیر و صلاح آیه منو تو خوب شدن و خوشحال بودن همیشگیش قرار بده انشاءالله بغض کرده کف دستم را روی گونه‌اش میزارم. -علی . . . مهربان می گوید. -جانم خانمم . . -بهترین تکیه‌گاه زندگیم هستی، ممنون که مرد خونمی! کف دستم را میبوسد. -منم خوشحالم که شما خانم قلب منی. میدونی که! قلب من فقط یک ساکن داره که اونم تویی با ذوق میگویم. -واقعا؟ میدونستی علی وقتی اینطوری حرف میزنی من کلی کیف میکنم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦