‹ رایحۀمـٰاه ›
📍از خانۀ ابدی ِعزیز ایران، جناب ِکشور دوست!
دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد 💔..
ببینید عزیزا، درکتون میکنم ولی من واقعا دسترسی به نت نداشتم الآنم مسافرتم لطفاً درکم کنید ✨.
خودتونم دیدید با اینکه توی سفر بودم هر وقت که تونستم پارت میزاشتم، امروز هم جبران میکنم 😔♥️.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_155 پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خا
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_156
خسته و کوفته وارد خانه مامان می شویم. به اصرار مامان قرار شد شام برویم منزل آقای
صادقی اما خب چون دیروقت می رسیدیم تصمیم بر این گرفتیم که به خانه مامان برویم و فردا همه را بینیم.
خداراشکر که مامان قصد فروش این خانه را نداشت. خودش میگفت این از ارث پدرم برای من باقی مانده و مال من است!
لبخند گرمی زده و به کمک علی وارد اتاقم میشوم. علی با کنجکاوی سرتاپای اتاق را نظاره میکند.
-چه خوش سلیقه!
لبخند کمرنگی میزنم .
-با اینکه نوجوون بودم اما سلیقهام به بزرگترا میخورد!
کنار پایم خم شده و پشت دستم را مبوسد.
-شما بزرگ به دنیا و اومدی و بزرگم زندگی میکنی! شما عاقل ترین دخترکوچولوی این دنیایی
خنده پر از شرمی میزنم و می گویم.
-حالا به نظرت چطور روی یک تخت جا بشیم؟
با خنده می ایستد و دست به کمر میزند.
-من که عادت به تخت ندارم. روی تشک دراز میکشم. شما راحت برو بگیر بخواب . . .
اخم ریزی میکنم.
-یعنی میگی شب کنار شما نخوابم؟!
بشکنی میزند.
-آفرین میخواستم ببینم خودت حواست هست یا نه. مگه اصلا بدون شما خواب سراغ آدم میاد؟
به فکر فرو می روم.
-به نظرت علی ممکنه من یک روزی خوب بشم؟
جلوی پایم زانو میزند.
-توکل به خدا کن. ازش خیر و صالحتو بخواه.
کنجکاو میگویم.
-تو وقتی دعا میکنی برام. چی پیشش میگی؟
لبخند مردانهای میزند.
-بهش میگم، خدایا، خیر و صلاح آیه منو تو خوب شدن و خوشحال بودن همیشگیش قرار بده انشاءالله
بغض کرده کف دستم را روی گونهاش میزارم.
-علی . . .
مهربان می گوید.
-جانم خانمم . .
-بهترین تکیهگاه زندگیم هستی، ممنون که مرد خونمی!
کف دستم را میبوسد.
-منم خوشحالم که شما خانم قلب منی. میدونی که! قلب من فقط یک ساکن داره که اونم تویی با ذوق میگویم.
-واقعا؟ میدونستی علی وقتی اینطوری حرف میزنی من کلی کیف میکنم؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_157
میخندد و چشمکی میزند.
-بله میدونم این حرفارو دوست داری . . .
لپش را میکشم.
-همیشه بگو. روزمو میسازه!
میایستد و روسریام را از سرم کشیده و روی موهایم را میبوسد.
-باشه چشم. شما هم وقتی بهم میگی تکیه گاه از صدتا عزیزم برام قشنگ تره. میدونی که ما مردا دلمون میخواد مقتدر باشیم نه عروسک
از تصور عروسک بودن علی میزنم زیر خنده. به قدری میخندم که اشک از گوشه چشمم میریزد.
علی متعجب میگوید.
-چیز خنده داری گفتم؟
با خنده سری تکان میدهم.
-نه اما خیلی بانمک جملتو گفتی . . !
عمامهاش را از سرش برمی دارد و موهایش را میخاراند.
-عجب، ولی حقیقتو گفتماااا
تک سرفه ای میکنم.
-چشم حتما. میگم بهتر نیست بخوابیم؟ هلاکم!
دست روی چشم می گذارد.
-ای به چشم. مگه میشه کسی گل بگه اطاعت نکنیم؟
و با راهنمایی های من به سرعت تشک ها را وسط اتاق پهن کرده و کمکم میکند دراز بکشم.
خیره به سقف زمزمه میکنم.
-علی
ساعدش را از روی پیشانیاش برمی دارد.
-جانم؟
-خیلی دلم برای مردم روستا تنگ شد.
لبخند محوی می زند.
-منم همینطور. مخصوصا نمازجماعت و هیئت...ولی خب..قسمته دیگه..و اینجا دنیاست...داخلش مهمونی بیش نیستیم.
سری به معنای تائید تکان میدهم.
-اوهوم. انشاءالله بازم بتونم ببینمشون. مخصوصاً لیلاخانم رو. دلم میخواد ببرمش زیارت امام رضا [علیه السلام]..خیلی دلش میخواد.
روی پهلو میچرخد و نگاهم میکند.
-بهت قول میدم کاراشو بکنم انشاءالله بتونه بیاد. خودمم دلم میخواد بتونه بیاد زیارت مشهد،غصه نخور.
-امیدوارم زودی پاهام خوب بشه و منم بتونم برم حرم. خیلی دلم تنگه. خیلییی وقته حرم
نرفتم.
-خودم میبرمت عزیزم. غصه نداره که!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_158
-واقعا؟کی بریم؟
-فردا که رفتیم دکتر. بعدش میریم حرم. چطوره؟
-عالیه عالیییی!
-خب پس بگیر بخواب که زود خستگیمونو در کنیم و زود بتونیم بیدارشیم که کلی کار داریم.
-وای اره خیلی خمار خواابم
· · ─ ·🍃· ─ · ·
تا چشم باز میکنم با دیدن مامان بالای سرم شوکه میشوم.
مامان با لبخند نگاهم میکرد. خجالت زده به کنارم نگاه میکنم که با دیدن جای خالی علی و تشک جمع شده اش هنگ میکنم.
-سلام..اا مامان کی اومدی ؟
-سلام دختر ماهم. تازه اومدم . .
-پس چرا صدام نزدی؟
-داشتم نگاهت میکردم.
دلم غنج می رود.
-وای مامان دلم برات یک ذره شده بود.
کمکم می کند نیم خیز شوم و بغلم میکند .
-چقدر بزرگ شدی آیه. انگار نه انگار همون دختر کوچولوی خودمی . . .
خنده ام میگیرد.
-هیکلی میگی یا عقلی؟
با انگشت اشاره به سرم میکوبد.
-عاقل شدی! خانم شدی!
لبخند گرمی میزنم و پشت دستش را میبوسم.
-ممنون بابت اینکه اجازه دادی تا الان اونجا بمونم. و الان خیلی خوشحالم که کنارتم!
چشم روی هم می گذارد.
-دیدم عاقل شدی.تصمیم گرفتم بزارم به عهده خودت همه چیز رو . .
به عکس بابا که روی دیوار اتاقم آویزان بود خیره میشوم.
-چقدر جای بابا خالیه. کاش الان بود . .
آهی میکشد.
-درسته. خیلی مرد خوبی بود. خیلی!
اما خوشحالم که یک یادگاری قشنگ ازش دارم.
لبخند میزنم که یکدفعه تقهای به درب میخورد. علی وارد شده و با دیدن ما میگوید.
-مادر و دختر دل نمیکنین بیایین صبحونه خوشمزه بخورید؟ نون تازه گرفتمااا
مامان چشمک زده و از جا بلند میشود.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_159
-به به! نون بخوریم یا خجالت؟
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از مطب دکتر که بیرون میآیم، همراه علی سوار آسانسور می شویم.
مامان خیلی اصرار داشت که امروز همراه ما به دکتر بیاید اما خب به علت این که سرش بسیار شلوغ بود؛ ازش خواهش کردیم به کارها یش بپردازد و خودمان برویم.
دکتر با دیدن وضعیت پا و عکسایی که داشتم، نویدهای امیدوارانهای بهم داد و گفت که هم
منتظر معجزه بنشینیم و هم با انجام فعالیت ها و طی کردن درست و دقیق جلسات
فیزیوتراپی، انشاءالله که جای امید و بهبود هست.
از کلینیک که بیرون میزنیم، علی خطاب به من می گوید:
- خب... خسته شدی یا حوصله داری حرم بریم؟
به قدری درگیر حرف های دکتر بودم که از برنامه حرم فراموش کرده بودم، با ذوق دست هایم را بهم می کوبم:
- وااای مگه میشه فراموش کرده باشم؟! مگه میشه اصلاً خسته باشم؟! نه نه! حتما بریم! خیلی دلم تنگه . . .
علی با مهربانی سری تکان داده و کمکم میکند تا سوار ماشین شوم
ماشین را داخل پارکینگ قرار داده و از پارکینگ حرم به سمت آسانسور حرکت میکنیم.
در این بین نگاه های بسیاری متوجه ما شده بود، مرد روحانی، همسرش را که روی ویلچر
نشسته بود با خود همراه می کند!
برخی با لبخند، برخی با تعجب و برخی با حسرت نگاهمان میکردند.
این مردم فقط ظاهر زندگی ما رو می نگریستند، چه می دانستند در پس زندگی ما چه سختی ها و چه عشقی، گریبان گیر بود؟!
به این همه واکنش عجیب و غریب لبخندکوتاهی زده و سوار آسانسور می شویم.
مقابل حرم امام رضا[علیهالسلام]که قرار میگیرم، بی اختیار صورتم خیس شده و سرم به معنای ادای احترام خم می شود.
علی هم کنار من می ایستد، و با احترام خم شده و سالم می دهد.
در دل با خودم زمزمه میکنم:
- سلام آقای مهربونم! مدت زمان زیادی از دیدار قبلی مون میگذره، همه این فاصله ها رو بگذارید پای بی انصافیه من . . !
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_160
نمیدونم از کجا بگم، نمی دونم باید از کجا شروع کنم؛ اما همین قدر بگم که خیلی دلم براتون تنگ شده! می خوام بهتون بگم، من، آیه! به غیر از شما هیچ کس رو ندارم.
شمایید که از مادر به ما عزیزترید. مگه خدا این رو نگفته؟ هم خدا گفته و هم شما!
مطمئنم با گریه های من گریه می کنید، با غم های من غمگین میشید، من راضی به حال
بدتون نیستم.
اما این رو می دونم و مطمئنم که چقدر دلواپس شیعیانتون هستید.
شاید دیدار قبلی مون زمانی بود که خیلی اعتقادی به این مسائل نداشتم اما همیشه شما رو دوست داشتم، شما برای من خط قرمز بودید. آرامش من اینجا بود! اما خب مدت زمان زیادی میگذره که من از این آرامش فراری بودم و بعد هم که رفتم و از شما فاصله گرفتم.
آقای مهربونم اومدم دوباره باهاتون عهد ببندم، حتما نظاره گر من در این مدت بودید که چه
میکردم، چه کارهایی انجام دادم.
همه و همه اش برای لبخند رضایت شما اهل بیت [ع] و خود خدا بود.
غیر از این چیزی نبود...
دلم میخواست از این فرصت زندگی چندروزه که خدا در اختیارم قرار داده به نحو احسنت استفاده کنم
نمیدونم اون قدر که باید شد یا نه؟ اما خب تمام تلاشم رو کردم و امیدوارم که شما می بینید و می پسندید انشاءالله!
آقای مهربون از زمانی که تصمیم گرفتم با حجاب باشم، حالم بهتره! روحم بهتره! جسمم عالیه!
باعث شد احساس ارزشمندی داشته باشم، احساس این که مثل یک ملکه هستم و دارم روی زمین خدا راه می رم.
نمیدونم... شاید اولین بار که این کار رو کردم به خاطر عهدم با امام زمان [علیهالسلام] و نجات اون شبم بود اما رفته رفته با فکرهای بسیار، با مطالعه های بسیار و قوت قلبی که از هیئت هایی که توی روستا میرفتیم گرفتم؛ به این نتیجه رسیدم بهترین کار رو کردم.
آقای خوبم! ازتون ممنونم که بهتون فرصت زندگی به علی رو دادید.
علی برای یک هدیه و موهبت بود، کمکم کنید، سالمتیم رو نمیخوام! خیر و صالحام رو
میخوام.
به قول علی: اگر خیر و صالح ام توی سالمتی و بهبود پاهامه، انشاءالله که بشه!
من امیدوارم نگاه شما اینقدری مهربون و رئوف هست که این چیز رو ازم بخواهید
به خودم که میآیم یک دفعه متوجه صورت خیس از اشکم می شوم، کف دستانم را روی
صورتم گذاشته و از دل هق میزنم!
علی دستش را روی شانه هایم گذاشته و از لرزش آن ها میکاهد.
کنار گوشم زمزمه می کند:
- آروم باش! آروم گریه کن!
نگران هیچی نباش! همه اینا طبیعیه، همه آدمایی که این جان دلتنگن.
حالت رو خوب می فهمن، پس خوب گریه کن و خودت رو خالی کن.
چادر رنگی که از حرم گرفته بودم را، رو ی صورتم انداخته و با تلنگری که علی بهم زد از ته دل میگریم...!
هوای خنک حرم، حال و هوای امروزم، همه غم های یک سال گذشته و شاید سالهای گذشته،
همه را یکجا با قطرات اشکم جبران میکنم، نمی دانم جبران میشود یا نه اما همین که
میدانستم امام رئوفی مقابلم نشسته و حرف هایم را می شنود، برایم دنیایی بود.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
علی مشغول آشپزی بود
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦