هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
دردی عمیق بر قفسه سینهام سنگینی میکند. عذاب میکشم، عذابی شبیه واپسین نفسهای انسانی در آستانه مرگ. اما این درد از تکهپاره شدن قلبم نمی باشد؛ این دردی است از جنس درک نشدن.
می دانید چیست؟ تنها از یک موضوع که بسیار سبب آزارم گشته بود سخن گفتم و من را فریبکار نامیدند.فریبکار!گویی در این دنیا، انسان بودن خود گناهی نابخشودنیست.
شاید حقیقت همین باشد؛ شاید انسانیت تنها دروغی است که بشر برای تسکین تنهایی خویش ساخته است.آری،انسانیت دروغ است.
پس از آن، سکوت را انتخاب کردم. دیگر از دردهایم سخن نگفتم. لبخند زدم، سر تکان دادم و مانند دیگران رفتار کردم. درست گفته اند که حقیقت تلخ است.انسان حقیقت را دوست ندارد؛ تنها نقابی را دوست دارد که مطابق میلش باشد و در دهانش همچو عسل شیرین باشد.یک حقیقت دروغین!
با این حال، عجیب بود. هرچه بیشتر خود واقعیام را پنهان کردم، درد درون سینهام سنگینتر گشت. گویی چیزی در اعماق وجودم فریاد میزد و من دهانش را با دستان خود بسته بودم.
گاه از خود میپرسیدم،آیا کسی وجود دارد که به حقیقت درونم پی ببرد؟کسی که آن را در عمق وجودش احساس کند؟یا آنکه همه گول نقابم را می خورند....
و آن زمان بود که ترس آرامآرام در وجودم ریشه دواند؛ترس از اینکه روزی آنقدر به نقابم عادت کنم که دیگر خودم هم چهره واقعی ام را به یاد نیاورم.
-My writings
Rayner⁵
دردی عمیق بر قفسه سینهام سنگینی میکند. عذاب میکشم، عذابی شبیه واپسین نفسهای انسانی در آستانه مرگ
وااای چقد خفن و قشنگ بودددد😭😭😭🛐🛐🛐🛐🛐✨✨✨✨