آن صدایی که مرا سوی تماشا میخواند
از فراموشیِ امروز به فردا میخواند
آشنا بود صدا، لهجه زیبایی داشت
گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشت
همنفس با من از آهنگ فراقم میخواند
داشت از گوشه ایران به عراقم میخواند
یادم انداخت که آن سوی تماشا او هست
میروم میروم از خویش به هرجا او هست
جمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست
سهله آغوش گشودست مفاتیح به دست
رایحه رایحه با بوی خودش میخوانَد
خانه دوست مرا سوی خودش میخوانَد
خانه دوست که از دوست پر از خاطره است
خانه دوست که نام دگرش سامره است
آن اویسم که شبی راه قرن را گم کرد
با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟
وطن آنجاست برایم که پر از خویشتن است
یعنی آنجا که در آن خانه محبوب من است
سامرا! خانه محبوب من! از او چه خیر؟
از دلآرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟
ما همه غرق سکوتیم تو اینبار بگو
سامرا! طاقت ما طاق شد از یار بگو
_سید حمیدرضا برقعی
«نمیدونم یهویی کشیدمش،شبیه حرم سامرا ست؟ نمیدونم من یه گنبد گلدسته دوستداشتنی طلایی رنگ تصور کردم که جایگاهش،روی عرش اعلاس و این ابرای بامزه،این سحابی ناز هم نگاه داران این تکه نورن::)
خلاصه که باتموم نقص هاش ولی با شعف قلبم تقدیم به پدر حضرت منجی،باشه که ایشون شفیع ما در روز شوریده حالی قیامت باشن♡»
*گفته بودم که بنظرم با لطف این خانواده اس که حیات دارم و زنده ام؟