با ماشین در مسیر دور می زنیم پرچم های ایران را از پنجره بیرون می دهیم که نسیم بهاری آن را به بالا بالا ببرد،آنجا که باید باشد، بالا! گذرماست که به چایخانه می خورد عده ای جلوتر ایستاده اند و پرچم هایشان را به اهتزاز درآورده اند،من هم به آنان اقتدا میکنم پشت سرشان پرچم خودم را تکان میدهم (شما بخوانید موشك خودم را میزنم.) رهگذر ها می آیند و چای تلخ را هچون تلخی مذاق این روزها سرمی کشند بعد هم از پرچم های مرتب تکیه به دیوار یکی را برمیدارند و پا می گذارند وسط خیابان پرچم را میبرند بالا و می گردانند.
من مرد سالخورده ای را دیدم که عکس آنچه به آن اعتقاد داشت را به موتورش چسبانده.
من ماشین های زیادی را دیدم که با وجودپرچم هایشان بوی امنیت می دادنند.
من بچه هایی را دیدم که از سان روف ماشین با پرچم هایشان بیرون آمدند.
من پیر ِجاافتاده ای را دیدم که برایمان دست بلند کرد و احترام گذاشت.
من ...
همه این روزها با یک کلمه پنچ حرفی با وجود زاویه تفکرها به هم اِلحاق شده اند، ایران همان کلمه است،همان که برایش جان می دهم.
قصه این روز ها روایتی از ایستادن به پای این سَرو اقتدار است که گرچه زخم ها برپیکره اش خونین و تازه است اما ذرّه ای قامتش در برابر چرکینی کوتاه شده نیست.
باید این ها را با گوش جان بشنویم و با دیده ببینیم و برای تازه نفسان در راه بگوییم! همین قصه جان سپاری ها را...
405/1/3
خدایا مهربون من! همینطور که بارون عطوفت رو به ما ارزانی کردی، وجود امام مهدی عجل الله رو به ما غم خوردگان این وادی هدیه کن.