#ارسالی ازمخاطبین
سلام خواهرا
امروز مثلا رفتیم خرید
ولی خرید نشدو روزیمون شد که یک جوان طلبه ای که ملبس بودن رو از شیطنت و اهانت چند تا پسر مدرسه ای تقریبا راهنمایی یا دبیرستان بودن
مطلع کنیم و جلوشو بگیریم
پسرا وقتی طلبه رو دیدن آماده شدن
یکی گوشی رو رو دوربین گزاشت
یکی کلاه کاپشن رو سرش انداخت و رفتن پشت سر طلبه همینطور که میرفتن و
اطرافیان و مغازه دارها و دست فروشها تشویق میکردن و بهشون جرات میدادن
منو همسرم فهمیدیم
همسرم بدو رفت سراغشون
سر بزنگاه گیرشون آورد رفت جلوشون
گفت دست بهش بزنید با من طرفید
اونام ترسیدن و پخش شدن و رفتن
ولی
اون بنده خدا تا چندین کیلومتر تنها میرفت
ما هم دلمون نیومد تنهاش بزاریم
و دنبالش میرفتیم با فاصله
آخه تند راه میرفت
ما هم بچه بغل داشتیم چون نگاههای بد و شیطنت رو پشت طلبه میدیدیم
حالا ماشین ما هم باز مونده ته بازار
منو همسرم هم بچه بغل داریم دنبالش میریم
خلاصه
رسیدیم میدون اصلی و ایشون عابر بانک ایستادن
بالاخره رسیدیم
همسرم بهشون گفت بفرمایید با ماشین برسونیم
و وقتی ماجرای جسارت پسرها رو از پشت سر فهمید و مانع شدن همسرم
و اینکه تا اونجا باهاش اومدیم
کلی تشکر و دعای خیر کرد
دست رو سر بچم کشید
و گفت نه با ماشین نمیام
من از قصد پیاده اومدم تا مردم فکر نکنن ترسیدیم و جا زدیم
خدا خیرش بده
یه طلبه ی جوون لاغر نحیف مظلوم و سید با شال سبز دور گردن
عجب روزی بود...
#پایان_مماشات