چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد
آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست؛
نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
سمفونی مردگان
ما هر کسی را طوری می کُشیم؛
بعضی ها را با گلوله، بعضى ها را با حرف
و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم
و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز
برای آنها نکرده ایم.
داستایفسکی
انگشتم را در هستی فرو میبرم، بوی پوچی میدهد. کجا هستم؟!
این چیزی که آن را جهان میخوانند چیست؟! چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟! کی هستم؟! چگونه به جهان آمدهام، چرا با من مشورت نشد؟!
سورن کییرکِگور