تو ی بزرگسال بودی که توی بدن یک بچه تناسخ پیدا میکنه و تو تصمیم میگیری که کودک درونتو فعال کنی و مثل بچه ها زندگی کنی، یروز وقتی داشتی با توپت فوتبال بازی میکردی توپ میره اونور جاده تو میدوییدی تا بری بگیریش ولی ی ماشین میزنه بهت و پخمیشی.
تو تروخدا نمیر-
تو ی گیمر خیلی خفنو معروف بودی که کلی طرفدار داشت، اونا هر روز برات کلی هدیه و کادو میگرفتن ولی یروز وقتی زنگ خونتو میزنن و میری که درو باز کنی ی نفر بهت ی دسته گل میده و بعدش با ضربات محکم چاقو تورو میکشه و پخمیشی.