تو ی بزرگسال بودی که توی بدن یک بچه تناسخ پیدا میکنه و تو تصمیم میگیری که کودک درونتو فعال کنی و مثل بچه ها زندگی کنی، یروز وقتی داشتی با توپت فوتبال بازی میکردی توپ میره اونور جاده تو میدوییدی تا بری بگیریش ولی ی ماشین میزنه بهت و پخمیشی.
تو تروخدا نمیر-
تو ی گیمر خیلی خفنو معروف بودی که کلی طرفدار داشت، اونا هر روز برات کلی هدیه و کادو میگرفتن ولی یروز وقتی زنگ خونتو میزنن و میری که درو باز کنی ی نفر بهت ی دسته گل میده و بعدش با ضربات محکم چاقو تورو میکشه و پخمیشی.
تو همیشه ی دوست عالی و پر انرژی برای دوستات بودی ولی بعد یمدت همه چی برات خسته کننده میشه و فکر میکنی دوستات دارن نادیدت میگیرن،تو درباره ی این موضوع با هیچ کس صحبت نمیکنی و این افکارت بهت خیلی فشار میارن و تو بعد یکماه بیرون نرفتن از خونه و تنها بودن بر اثر قرص برنج خودکشیس میکنی و پخمیشی.
تو بچگی خیلی سختی داشتی و بعد از مستقل شدنت تصمیم میگیری که بعد اینکه کار پاره وقتتو تموم کردی صبحش بری ساحل، تو میری ساحل و اونجا از شدت خستگی زیر نور آفتاب خوابت میبره و از شانس خوبت همون موقع طوفان میاد و موج های تند دریا تورو با خودشون میبرن و تو پخمیشی.