eitaa logo
کوری ؟ کم بفور ReelTime
1هزار دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
تاریخ شروع دوباره مآ:1405/2/2 TG¹: https://eitaa.com/reeltime TG²:https://eitaa.com/ReelTime2 TG³:https://eitaa.com/PeakBoundPath Pv: @mohi_16_16 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
دوتا فور دادم دوتا فور بده🗿
هدایت شده از رنــدوم🍳Ꞌꞌ⋆
از دختری که اتاقش همیشه شلوغه ولی میدونه وسایلش کجاس بترس عزیزم .
هدایت شده از رنــدوم🍳Ꞌꞌ⋆
848.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_شاهکار:: 🛐💓 🎬 🍳| 𝙟𝙤𝙞᪶𝙉𝗨𝗌:: @Randomss ˒˒ ⋆ ࣪
هدایت شده از رنــدوم🍳Ꞌꞌ⋆
734.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_چطوری دلتون میاددد ؟ 😭✨ 🎥 🍳| 𝙟𝙤𝙞᪶𝙉𝗨𝗌:: @Randomss ˒˒ ⋆ ࣪
در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام همچون آتشی زبانه‌کش است که نه تنها دیگران را، که خودت را در شعله‌های سوزانش خاکستر می‌کند؛ آری، هیچ‌گاه جبران‌کننده‌ی هیچ دردی نیست، جز آنکه زخمی تازه بر قلب خودت بگذارد. قدرِ بودنِ کسی را بدان، پیش از آنکه «نبودن»ش تمام دنیایت را در هم بکوبد و تو را در ویرانه‌های تنهایی رها کند. چرا باید منتظر بمانی تا سکوتِ او، فریادِ حسرتت شود؟ چرا باید اجازه دهی که لحظه‌ها از میان انگشتانت بلغزند و تنها خاطره‌ای تلخ از آنچه می‌توانست باشد، باقی بماند؟ زود قضاوت نکن؛ گاهی یک «توضیح» ساده، می‌تواند مرگِ یک رابطه را به زندگی دوباره تبدیل کند، و پلی از امید بر روی رودخانه‌ی اشک‌ها بسازد. زندگی، بازیِ «اگر»های بی‌پایان نیست؛ بازیِ «همین حالا»هاست، جایی که هر ثانیه فرصتی است برای در آغوش کشیدن آنچه دوستش داری، پیش از آنکه زمان آن را از تو برباید. عزیزانت را دریاب، پیش از آنکه خاک، رازِ رفتنشان را برای همیشه دفن کند. پیش از آنکه صدای خنده‌شان در باد گم شود و تنها سایه‌ای از حضورشان بر دیوارهای خالی ذهنت بماند. چون خاکِ سردِ قبر، دیگر هیچ‌چیز را پس نمی‌دهد؛ نه یک لبخند، نه یک بوسه، نه حتی یک «دوستت دارم» که حالا دیگر دیر شده است. در این سکوتِ ابدی، تنها حسرت باقی می‌مانند، و تو را در چنگال غمی می‌فشارند که تا ابد سوزان خواهد بود. ادامه‌ای رمان در چنل زیر https://eitaa.com/romanentgam
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 67 هانا و ارتا سوار ماشین شدن و حرکت کردن سمت تالار. توی راه، آهنگ‌های عروسی رو گذاشتن و فضای ماشین پر شد از شور و انرژی. ارتا مثل دیوونه‌ها جیغ می‌زد و با هر آهنگ دستاشو توی هوا تکون می‌داد: «عروسیمه! هوراااااا!» صداش توی ماشین پیچیده بود و انگار تمام خوشحالی دنیا توی همون لحظه جمع شده بود. موسیقی با ضربان قلبش یکی شده بود و هر نتش یه جیغ شوق می‌شد. هانا از ته دل لبخند می‌زد؛ لبخندی که بیشتر بوی خون می‌داد تا شادی. اونم خوشحال بود، اما نه برای عروسی... برای رازهایی که قرار بود فاش بشن ولی‌ امشب نه. برای انتقامی که سال‌ها منتظرش بود. چشماش برق می‌زد، اما برقش از جنس جشن نبود از جنس طوفان بود. وقتی رسیدن تالار، همون لحظه که در باز شد، صدای دست‌ها و جیغ‌های شادی مثل موج بلند شد. مهمون‌ها همه کنار هم جمع بودن، دست‌هاشون رو بالا گرفته بودن و با ریتم موزیک می‌رقصیدن. نورهای رنگارنگ مثل پروانه روی لباس‌هاشون می‌رقصید، بوی گل و عطر توی فضا پیچیده بود، و لب همه از پیر و جوان لبخند نشسته بود. صدای خنده‌ها توی هم قاطی شده بود، بچه‌ها بین جمعیت می‌دویدن، بزرگ‌ترها دست می‌زدن و با شوق نگاه عروس و داماد رو می‌کردن. همه چی غرق در شادی بود، انگار غم توی این شب جایی نداشت. دلها همه به هم نزدیک بود، دست‌ها توی هو، لب‌ا روی هم... انگار همه چی برای یه شب رؤیایی آماده بود. ادامه دارد... کپی؟هرگز