در دل شبهای بیپایان، انتقام همچون آتشی زبانهکش است که نه تنها دیگران را، که خودت را در شعلههای سوزانش خاکستر میکند؛ آری، هیچگاه جبرانکنندهی هیچ دردی نیست، جز آنکه زخمی تازه بر قلب خودت بگذارد. قدرِ بودنِ کسی را بدان، پیش از آنکه «نبودن»ش تمام دنیایت را در هم بکوبد و تو را در ویرانههای تنهایی رها کند. چرا باید منتظر بمانی تا سکوتِ او، فریادِ حسرتت شود؟ چرا باید اجازه دهی که لحظهها از میان انگشتانت بلغزند و تنها خاطرهای تلخ از آنچه میتوانست باشد، باقی بماند؟
زود قضاوت نکن؛ گاهی یک «توضیح» ساده، میتواند مرگِ یک رابطه را به زندگی دوباره تبدیل کند، و پلی از امید بر روی رودخانهی اشکها بسازد. زندگی، بازیِ «اگر»های بیپایان نیست؛ بازیِ «همین حالا»هاست، جایی که هر ثانیه فرصتی است برای در آغوش کشیدن آنچه دوستش داری، پیش از آنکه زمان آن را از تو برباید. عزیزانت را دریاب، پیش از آنکه خاک، رازِ رفتنشان را برای همیشه دفن کند. پیش از آنکه صدای خندهشان در باد گم شود و تنها سایهای از حضورشان بر دیوارهای خالی ذهنت بماند.
چون خاکِ سردِ قبر، دیگر هیچچیز را پس نمیدهد؛ نه یک لبخند، نه یک بوسه، نه حتی یک «دوستت دارم» که حالا دیگر دیر شده است. در این سکوتِ ابدی، تنها حسرت باقی میمانند، و تو را در چنگال غمی میفشارند که تا ابد سوزان خواهد بود.
ادامهای رمان در چنل زیر
https://eitaa.com/romanentgam