ℛ𝘦𝘷𝘦𝘳𝘪𝘦
وقتی صبح از خواب بیدار شد، دید که تبدیل شده به حشرهای بزرگ و مزاحم… هر بار که میخواست حرکت کند، بدن بیجانش سنگینی میکرد و صدای خشخش ضعیفی مثل ساییدن پوست خشک بر زمین میآمد. آدمها به او نگاه میکردند، اما نه با ترس، بلکه با نفرتی عمیق و بیرحم… او حالا دیگر نه انسان بود، نه چیزی که میشناخت، فقط یک موجود بیصدا و منفور، اسیر در کالبدی بیروح.
— فرانتس کافکا