زمانی میرسه که خنده ها رنگ واقعیت میگیرن و درد ها کمرنگ تر از گذشته میشن
اون موقع به خودت نگاه میکنی و از ته دل میخندی چون جلوی تمام درد ها رو گرفتی و خودت رو نجات دادی
چون به زندگی ی جدیدی رسیدی
مثل تولدی دوباره ..!
𝑹𝒆𝒏𝒂𝒊𝒔𝒔𝒂𝒏𝒄𝒆
هر شب به خودش میگفت: فردا دیگر طاقتش تمام میشود، اما فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
روزی در وصف من خواهند گفت:
فلانی بلندپروازترین بود و ریسکپذیرترین بود و بسیار خطر میکرد، اما با تمام وجودش پای همه چیز میایستاد و ادامهدهندهترین بود و شیفتهترین؛ برای تجربهها و مسیرهای تازه...
روزی در وصف من خواهندگفت: زیاد میفهمید، هرچند در ظاهر، کودک سردرگم و بیتجربهای بود که در دنیای شلوغ آدمبزرگها
گم شدهبود...
-صرافیان
او برای من از گوشت و استخوان نبود، یک فرشته بود؛ فرشتهٔ نجاتی که زندگی تاریک و بی معنی و یک نواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود.