هر شب به خودش میگفت: فردا دیگر طاقتش تمام میشود، اما فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت.
روزی در وصف من خواهند گفت:
فلانی بلندپروازترین بود و ریسکپذیرترین بود و بسیار خطر میکرد، اما با تمام وجودش پای همه چیز میایستاد و ادامهدهندهترین بود و شیفتهترین؛ برای تجربهها و مسیرهای تازه...
روزی در وصف من خواهندگفت: زیاد میفهمید، هرچند در ظاهر، کودک سردرگم و بیتجربهای بود که در دنیای شلوغ آدمبزرگها
گم شدهبود...
-صرافیان
او برای من از گوشت و استخوان نبود، یک فرشته بود؛ فرشتهٔ نجاتی که زندگی تاریک و بی معنی و یک نواخت مرا یک لحظه روشن کرده بود.
من هیچوقت حتی یکبار به کسی که به من اعتماد داشت خیانت نکردم؛ پس چرا همیشه همه به من خیانت میکنن؟
وقتی کسی را از دست می دهید ، فقط یک بار او را از دست نمی دهید؛ با عبور از هر خیابانی که اورا یاد شما می آورد ، با شنیدن هر آهنگی که لبخند بر لبانش می آورد ، با خندیدن جوکی که او حتما به آن میخندید، بار ها و بارها او را از دست می دهید .