*#رمان_بدون_تو_هرگز💌*
#پارت_سی_و_سوم
نغمه اسماعیل
این بار که علے رفت جبهه، من نتونستم دنبالش برم ...
دلم پیش علے بود اما باید مراقب امانتے هاے توے راهے علے مے شدم ...
هر چند با بمباران ها، مگه آب خوش از گلوے احدے پایین مے رفت؟ ...
اون روز زینب مدرسه بود و مریم طبق معمول از دیوار راست بالا مے رفت ...
عروسک هاش رو چیده بود توے حال و یه بساط خاله بازے اساسی راه انداخته بود ...
توے همین حال و هوا بودم که صداے زنگ در بلند شد و خواهر کوچیک ترم بے خبر اومد خونه مون ...
پدرم دیگه اون روزها مثل قبل سختگیرے الکے نمے کرد ...
دوره ما، حق نداشتیم بدون اینکه یه مرد مواظب مون باشه جایے بریم ...
علے، روے اون هم اثر خودش رو گذاشته بود...
بعد از کلے این پا و اون پا کردن ...
بالاخره مهر دهنش باز شد و حرف اصلیش رو زد ... مثل لبو سرخ شده بود ...
- هانیه ... چند شب پیش توے مهمونی تون ...
مادر علے آقا گفت ... این بار که آقا اسماعیل از جبهه برگرده مے خواد دامادش کنه ...
جمله اش تموم نشده تا تهش رو خوندم ... به زحمت خودم رو ڪنترل کردم ...
- به ڪسی هم گفتے؟ ...
یهو از جا پرید ...
- نه به خدا ... پیش خودمم خیلے بالا و پایین ڪردم ...
دوباره نشست ... نفس عمیق و سنگینے ڪشید ...
- تا همین جاش رو هم جون دادم تا گفتم ...
@omid_aramesh114