eitaa logo
روایت عشق🖤
880 دنبال‌کننده
15.3هزار عکس
3.5هزار ویدیو
159 فایل
﷽ 🔸تبادلツ👇🏻 تبادل باهر تعداد عضوی انجام میشه مهم محتواست😊 ❤️ @Azii0_0zii شما مهمان شهدا هستید😍😊 🌺کپی به شرط صلوات برای ظهور اقا و دعا برای شهادت خادمین کانال😊🌹 🌺لفت به شرط صلوات برای سلامتی آقا eitaa.com @Revayateeshg
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شادی روح شهدا ٱللَّٰهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَىٰ‌مُحَمَّدٍ‌وَآلِ مُحَمَّدٍ‌وَ‌عَجِّل‌فَرَجَهُم🌺 @Revayateeshg
2.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💗 🦋 🌨 شادی روح شهدا ٱللَّٰهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَىٰ‌مُحَمَّدٍ‌وَآلِ مُحَمَّدٍ‌وَ‌عَجِّل‌فَرَجَهُم🌺 @Revayateeshg
3.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت ایشالا تاسوعا پیش عباسم و دقیقا ظهر تاسوعای سال۹۴، در سوریه به شهادت رسید. 💔 در حالی که وقتی تیر ۲۳میلی متری (چند برابر گلوله هایی که تا کنون دیدیم) بهش خورد؛ در حال شهادت؛ عاشقی و آرمانش را بلند فریاد میزد: نحن شیعة علی ابن ابیطالب✊ آری گاهی باید عشق را فریاد زد...❤️ آقا مصطفی شنیدم‌به همسرت گفتی: دعا کنید شهید شم تا بتونم دست آدمای بیشتری رو بگیرم تا بتونم به همه کمک کنم امروز دست مارو بگیر یادتون کردیم کنار اباعبدالله یادمون کن😔 به آقا بگو چقدر دلتنگ کربلاییم تا بود جهاد و فعالیت فرهنگی میکرد رزق شهادتش رو از خود علمدار گرفت و تاسوعا پابوس اربابش عباس بود. دوستان... همه ی این بچه ها رفتن تا عاشورایی تکرار نشه یادشون کنیم توی روضه ها...
امتحان خدا جلو رو مونه ؛ اونی بعدا سرش بالاست و سینه‌اش جلو ، که اینجا نمره منفی نگیره.. حواسمون باشه شرمنده آقا نشیم..! شادی روح شهدا ٱللَّٰهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَىٰ‌مُحَمَّدٍ‌وَآلِ مُحَمَّدٍ‌وَ‌عَجِّل‌فَرَجَهُم🌺 @Revayateeshg
هیچ‌وقت‌یادم‌نمیرودعلاقه‌اش رابه‌سادات‌واین‌موضوع‌را‌که چقدردلش‌میخواست‌سیدباشد! یکبارذوق‌زده‌برایمان‌تعریف‌کرد که‌خواب‌حضرت‌زهرا(س)رادیده✨ درخواب‌حضرت‌زهرا(س)عمامه‌ی مشکی‌روی‌سرش‌گذاشتتندو‌گفته بودند:‌ اینقدرغصه‌نخورتوهم‌سیدی!💕 🕊 🌱 ♥️ @Revayateeshg
یه شهید انتخاب کنین، برید دنبالش، بشناسیدش، باهاش ارتباط برقرار کنید، شبیهش بشید، حاجت بگیرین، شهید میشید.... 🙂🌷 @Revayateeshg
توی حلب شب­‌ها با موتور، حسن غذا و وسایل مورد نیاز به گروهش می‌رساند. ما هر وقت می‌خواستیم شب‌ها به نیرو‌ها سر بزنیم، با چراغِ خاموش می‌رفتیم. یک شب که با حسن می‌رفتیم تا غذا به بچه‌ها برسونیم، چراغ موتورش روشن می­‌شد. چندبار گفتم چراغ موتورت رو خاموش کن، امکان داره قناص‌ها بزنند!!!! خندید! من عصبی شدم، با مشت به پشتش زدم و گفتم ما را می‌زنند. دوباره خندید! گفت «مگر خاطرات شهید کاوه را نخوانده‌ای؟ که شب روی خاکریز راه می‌رفت و تیرهای رسام از بین پاهاش رد می‌شد. نیروهاش می‌گفتند فرمانده بیا پایین تیر می­‌خوری». در جواب می­‌گفت «آن تیری که قسمت من باشه هنوز وقتش نشده است». حسن می­‌خندید و می­‌گفت نگران نباش! آن تیری که قسمت من باشد، هنوز وقتش نشده و به چشم دیدم که چندبار چه اتفاق‌هایی برایش افتاد و بعد هم چه خوب به شهادت رسید!❤️ راوے: @Revayateeshg
خاطرم هست که یک روز وقتی به خانه برگشت به من گفت که خیلی نگرانم چرا که یک نفر از من کمک خواست و من نتوانستم به او کمک کنم. ‌ تو رو خدا برای من دعا کن که شهید بشوم تا دستم برای کمک به دیگران باز باشد. ‌ ‌من هم با خنده به او گفتم که هر کس که می‌میرد، می‌گویند دستش از دنیا کوتاه شده است در حالی که انگار برای شما دستتان برای کمک باز می‌شود. ‌ در جواب این موضوع گفت که شهدا «عند ربهم یرزقون» هستند و وقتی شهید می‌شوند دستشان برای کمک باز می‌شود. ‌ •┈┈•❀🌷❀•┈┈• @Revayateeshg
با پول‌ توجیبیش‌ اراذل‌ محل رومیبرد استخر! میگفتن‌ مصطفی‌ چرا اینکارو میکنی؟ میگفت‌: دوساعت‌ کمتر‌ دیگران رو‌ اذیت کنن! حدودا ۲۵ سالش بود💔 @Revayateeshg
اصلا آدمے نبود بخواد به کسی فقط تذکر لفظی بده‌... یادمه یه روز با فاطمه توی بازار رفته بودیم برای خرید ، فاطمه بهانه عروسک باربی گرفت من عصبانی شده بودم میگفتم نه! تا من رفتم دوتا مغازه اونطرف‌تر دیدم براش خریده نمیدونستم چه کنم! چون یکے از قوانین خونه ما این بود "جلوی فاطمه نباید به برخورد و رفتار هم اعتراض میکردیم"‌ خلاصه با ایما و اشاره گفتم چرا خریدی؟ وقتی سوار ماشین شدیم به فاطمه گفت :"بابایی میره سوریه برای چی؟" فاطمه گفت :"تا با آدم بدا بجنگی" گفت: " چرا؟" گفت: "چون نیان منو اذیت کنن" بعد شروع کرد که : "میدونی بابایی؟ آدم بدا این عروسک ها رو درست میکنن که دخترای گلی مثل فاطمه عزیزبابا‌ رو بد کنن‌..." فاطمه گفت : "چطور؟" "مثلا بهش یاد بدن بلوزای اینطوری که تنگه و آستین نداره بپوشن موهاشونو اینطوری کنن و روسری نداشته باشن و کفشاشونُ پاهاشونُ اینطور کنن‌. چون خوب میدونن اگه فاطمه‌ ی بابا دختر با حجابی نباشه..." بعد به من گفتن: "حالا مامانِ فاطمه بیا با هم سه‌ تایی برای عروسکا چادر بدوزیم‌✨😁" راوی: همسرشهید @Revayateeshg